یک روز با عباس کیارستمی

برای من که یکی از طرفدارای " زیر درختان زیتون " ، " طعم گیلاس " ، باد ما را خواهد برد" و همینطور " ده" هستم ، گپ زدن با عباس کیارستمی خیلی شعف انگیز بود . بیشتر از هر چیز تلاش اش برای اینکه به ما بفهمونه چقدر موقعیت خوبی برای فیلم ساختن داریم ، اینکه چقدر غر می زنیم و اینکه چقدر ایده های خوب و بکری هست کنارمون که بهشون بی توجهیم – در عین سادگی و شاید تکراری بودن – به دلم نشست .
اول قرار بود فیلم "ده روی ده" رو ببینیم که سال 83 با حضور خودش توی خانه هنرمندان دیده بودم . چند دقیقه ای هم ازش دیدیم ولی بعد چون کیارستمی دل اش می خواست جو عوض شه و جلسه مون تبدیل نشه به یه کلاس درسی گفت هرچی دلتون می خواد بپرسین تا جواب بدم . هیچکدوم ما سوال درست حسابی ای برای پرسیدن نداشتیم . شاید برای اغلب بچه ها شگفت انگیز بود که چقدر این مردی که سینمای دنیا تقدیس اش می کنه و اون ور آبی ها توی مقطع دکتراشون کیارستمی شناسی دارن تا این حد ساده و خاکیه . یارو رفیقمون هنوز تو زندگی اش یه فیلم ناقابل هم نساخته انقدر دماغشو بالا می گیره که موقع حرف زدنش به تنها جایی که می شه نگاه کرد حفره های تاریک و طولانی بینی شه که مستقیم به تاریک بینی و خودشیفتگی اش وصله !
عباس کیارستمی بیش از هر چیزی تاکیدش روی فیلم سازی دیجیتال بود . مخصوصا ً برای ماهایی که هیچ تهیه کننده ی درجه سه ای ام سه پایه دوربین نمی ده باهاش عکس بگیریم چه برسه به تهیه کننده شدن . بهترین راه برای ما استفاده از همین دوربین های کوچیکه هندی کمه . و اگر با جنس سینمای کیارستمی موافق باشیم استفاده از ماجراها و حوادث حاضرآماده ای که توی همین شهر لعنتی ریخته و از بس دور و برمون رو شلوغ کرده پاک ،فراموششون کردیم .
کیارستمی معتقده فیلمسازی این روزها فقط به یه چیز نیاز داره : ایده . اگه داشتی اش می شه با یه دوربین فسقلی هم هزاران تماشاگرو نشوند پای پرده ی جادویی اما اگه 70 م م هم بگیری و خدای تکنیک باشی اما خالی از ایده باشی باید بزنی بغل !
حتی بحثی که کیارستمی در مورد حذف کارگردان و تقلیل عناصر و آدم ها سر صحنه داشت بیشتر در جهت پر رنگ شدن حضور مولف سر صحنه و در جریان تولیده ... طوری که فیلم ساز بتونه روی کوچکترین چیزها تسلط داشته باشه . چیزی که برام توی کاراکتر کیارستمی فوق العاده دوست داشتنی بود یه رگه ی پر رنگ انتقاد پذیری بود . حتی در برابر تند ترین اظهار نظرها خم به ابروش نمی آورد . با حوصله نظراتش رو توضیح می داد و اگه متقاعد هم نمی شدی می گفت خوب این نظر توئه و اینم نظر من و نمی تونیم هیچکدومشون رو انکار کنیم .
خاطره ی با مزه ای هم در مورد یه عکاس سوئیسی تعریف کرد. این یارو عکاسه سالها اونور کار می کرده . بعد یه روز پاش می رسه به خاک وطنمون ایران . توی یک هفته ای که بوده خر کیف می شه از این همه سوژه ای که توی همین شهر تهران برای عکس گرفتن وول می خورده . شهر هردمبیلی که سر و ته شو نمی شه هیچ جوری تشخیص داد و به هر گوشه اش نگا کنی هزارتا ماجرا برای دنبال کردن هست . حالا تصور کنین توی یه جای مرتب و منظم و متمدنی مثل سوئیس آخه سوژه از کجا بیاریم خدایی اش انقدر همه چی اونجا مرتبه که فیلمسازاش همه تغییر شغل دادن .
تازه برای هر کدوم از اتفاقایی که توی وطن عزیز در هر ۲۴ ساعت می افته توی یه کشوری مثل سوئیس باید حداقل دو ، سه سالی صبر کرد :از انتخابات و راه پیمایی ، قتل و اختلاس و دعوا .... گرفته تا چه می دونم چی چی یه چی چی !
کیارستمی گفت : به عنوان یه شهروند در مزبله زندگی می کنیم اما به عنوان یک فیلم ساز توی بهشتیم .. چونکه همین آسیب ها چپ و راست می تونه سوژه های خیلی خوبی باشه واسه ساختن . البته کیارستمی هیچ نابسامانی ای رو تایید نمی کرد ولی به شدت سعی کرد ما رو برای فیلم ساختن متوجه همچین امکاناتی بکنه.

بعضی آدم ها هستن که حتی اگه به زورم یکی دوتا از فیلم هاشون رو تحمل کنی وقتی از نزدیک می بینی شون دلت می خواد روشون بیاری بالا : مسعود کیمیایی یکی از همین عتیقه هاست که وقتی می بینی اش شاکیه چرا بهش سلام نمی کنی ؟
عوض اش بعضی ها هستن که انقدر افتاده ، بزرگوار ، دوست داشتنی و درعین حال فرهیخته ان که وقتی برای اولین بار هم از نزدیک گپی باهاشون داشته باشی احساس می کنی هزار ساله پسر عموته : کیارستمی یکی از همون هاست . هنرمند بزرگیه و به عنوان یه انسان بزرگ و دوست داشتنی به شدت قابل احترام .
به امید زنده بودن و کارای درخشان بعدی اش .