خسرو جان آخر چرا توی این روز بد ....

اه . لعنت به این روز . از صبح اش اصلن یک چیزی توی هوا بود . یک حس تلخ و زخم زننده . ساعت ۱۰ بود که من و کریم نشسته بودیم توی تحریریه که خبر آمد . هوار شد روی سرمان. اول باورش نکردیم و بر سبیل شایعه پراکنی های هر از چند گاه آدم های خوش حال گذاشتیم. اما بعد که بچه ها زنگ زدند خانه ی شکیبایی و صدای هق هق گریه بلند شد همه چیز بهم ریخت . بغض دوید توی چشم هایمان و راه نفس مان گرفت. من به کریم نگاه می کردم و او به هیچ کجا . باورمان نمی شد که این روز لعنتی بخواهد اینقدر حالمان را بگیرد . دلم می خواست زار بزنم . اما نمی دانم چرا نفسم در نمی آمد . مثل مرغ پرکنده تلو تلو می خوردم در راهروی خالی تحریریه که کم کم پر می شد .... این هم یکی دیگر از مصیبت های این کار است . که زودتر می فهمی و بیشتر درد می کشی از این خبرهای بد . خسرو شکیبایی رفته بود . پنهان شده بود . روی تخت بیمارستان پارسیان افتاده بود و دیگر مولکول های هوا با تارهای صوتی اش هیچ رفاقتی نداشتند . دیگر از آن صدای گرم و چشم های غبار گرفته و موهای ریخته توی صورت که هر از گاه با دست نرم اش می کرد نبود . تلفن را بر می دارم زنگ می زنم به رضا کیانیان . باید برای صفحه ی آخر این روزنامه لعنتی یادداشت گرفت از آدم هایی که با او بودند و می شناختندش . مگر کسی بود که نشناسدش که دوستش نداشته باشد . صدای کیانیان مجروح است . معلوم است تازه اشک هایش را پاک کرده . مثل جن زده هاست . می گوید نمی توانم حرف بزنم . بنویسم . حالم بد است . خیلی ناراحتم . می گویم دوباره زنگ می زنم . می گوید حالم بد است . بزنید . می گویم سرمقاله ی روزنامه . می گوید نمی دانم . زنگ بزنید . حالم بد است .....
حالم بد است . تلفن زنگ می زند . شوک زده می شوم. یکی از بچه های گروهی که پارسال با هم تئاتری را روی صحنه برده بودیم تصادف کرده . توی کماست ... خدایا امروز چه خبر است .....
دل تنگ شده ایم . از همین حالا برای حمید هامون . چند هزار بار دیالوگ هایی که از زبان تو جاری شد . با همان لحن آشنایت تکرار کردیم.
"چطوری جانور ؟" یادت می آید حمید هامون را . حیف شدی خسرو جان . حیف شدی . در این روز بد
روز بد ....
.jpg)
