در خیال ِ سکوت این ظهر ِ جمعه

 

"روز تولد" اثر جاودان مارک شاگال (نقاش روس) 

 

حالا ، سال هاست که می گذرد . سال های درشتی و بی تابی . سالهای  ِ روزهای  ِ از دست رفته . سال های بی قراری . چقدر مانده است از این سال ها . چند روز . چند ساعت دیگر .....؟

حالا که در این ثانیه بی خیال تمام آیینه ها به دنبال تصویر خودم در این شهر می گردم ؛ شهری که مرا در خودش ، در تاریک ترین و پرهیاهوترین خیابان هایش بزرگ کرد . شهری که شب ها بالای سرم ایستاده و هنوز از لابلای دستهای زمخت اش می توانم چند ستاره را ببینم . ستاره هایی که هر روز مرا به خیابانی می کشانند . حالا آهسته آهسته قدم برمی دارم و در حاشیه ی سایه ای که افتاده روی این خیابان به تصویر مردی فکر می کنم که آهسته آهسته در من بزرگ می شود و جای خیال های تمام کودکی ام را می گیرد . راستی به لحظه ای که دیگر در گذشته نیستی فکر کرده ای  ؟ زمان تو را روفته با خیالی خوش ؛ به فردایی پیوند داده که روبرویت ایستاده است. باور نمی کنی که 24 بهار و پاییز و زمستان را دیده ای . تابستان ها که حسابش جداست . از بچگی همینطور بود . عاشق روز بودم و تابستان . شبها برایم پر از معماهای ترسناک بود و پاییز ، فصل قید و بند طولانی ی مدرسه تا شاید روزی سفیدی برف ٬دست مدرسه را از شانه های من جدا کند و بعدترها که عید بود . روز نو که تا سیزده اش می شد کودکی کرد و باز از فردایش مرد شد و درس خواند و رها نبود ........

حالا انگار که سالهاست تمامش را به رویاهایم پیوند داده ام . رویاهایی که از کودکی من جان می گیرند و هنوز در آستانه ی 25 سالگی ی مردانه ام خیال می کنم جزئی از آن دنیایم .

حالا عاشق شب ها هستم . شب های شهر من . شب های شهری که با تمام سیاهی هایش دوستش دارم . تهران من . تهرانی که در تمام خیابانها و کوچه هایش جریان دارم . در میان تمام جوی هایش . میان تمام ساختمانهای خاکستری اش و درخت های جنگل سیمانی اش . میان تمام چیزهایی  که با آنها باور می کنم زندگی کرده ام . در تمام این سالها و با تمام آدم ها و ماشین ها و خانه ها و زخم ها و لب خند ها زندگی کرده ام . حالا شب که می شود دلم می خواهد رها شوم در پیاده روهای خالی ای که جان می گیرد تصویر کودکی و نوجوانی و شاید کهنسالی و فردایی که هنوز برنخاسته است برای من .

پاییز و زمستان ؛ دوستان ساکت و بی ادعای من که آرام همه جا را می خشکانند و سفید پوش می کنند . درست مثل فصل پایانی ی انتظار آدمی برای نبودن . نیست شدن . وقتی که تمام کوشش ها و خیال ها و رویاها خاموش می شوند و تمام اش یک خط صاف ممتد است از تمام قدم های ایستاده ....

حالا عاشق شب و پاییزم ، عاشق زندگی و سایه ای که مرا به زمین پیوند می دهد .  انگار قدر زندگی را باید در سایه هایی پیدا کنی که همیشه پشت سرت حتی در برابر چراغی رومیزی افتاده است . تصویری که از تو حک می شود . سایه ای که از ستون وجود تو روی زمین آرام می گیرد . سایه ای انعطاف پذیر و معلوم که جایش را پر می کند در هر دیواره و هره ای  . چه فرق می کند کدام زمین . مهم آن است که در لحظه ثبت می شوی .

حالا احساس می کنم باید عاشق بود . باید آرام و بی انتها عاشق بود و برای ادامه ی این سالهای بی شماره ، زندگی کرد . حالا شب و پاییز را عاشقانه می پرستم . لحظاتی که احساس می کنم روح من در آنها منبسط می شود .

اگر بشود عاشق بود . یک بار دیگر اگر بشود باور کرد که عاشق باشم ، که کسی را بیشتر از جانم دوست داشته باشم .

زندگی خواهم کرد

زندگی

زندگی .