زبان باز می کنم . کلمه . کلمات ....

 این وبلاگ از سوم تیر 1388 تا به امروز که دهمین روز از فروردین 89 است ، رنگِ هیچ مطلب ِ تازه ای  به خود ندیده بود. چرا ؟ دلیل اش روزمرگی و تنبلی و بی حوصلگی و چه می دانم از این دسته آروغ های روشنفکری نبوده و نیست . اتفاقاً بیش از هر زمان دیگری کلمات در وجودم جوش و خروش داشت ...امّا.. ترجیح دادم سکوت کنم...ترجیح دادم سکوت کنم و احساساتی نشوم ...ترجیح دادم سکوت کنم و در غم ِ انسانهای پاک و آزاده اشک بریزم ...ترجیح دادم در جهان محدودِ نقش ها ، نه «ظالم» باشم و نه «مظلوم» بلکه «شاعری» باشم که با سکوت خویش رنج تمام آدم هایی که دوستشان دارد ، به دوش می کشد ... امّا انگار سکوت هم دیگر جواب نمی دهد. سیلاب بی اعتباری ها، سرزمین سکوت را هم فرا گرفته است . حالا حتی می توان لابلای پیکرهای نیمه جان  آدم ها و کلمات : حقیقت ، عدالت ، قانون ، انسانیت ، دین و.... سکوت را هم دید که در حال ِ جان دادن است. هنگامی که واژه ها متضادترین معنای ممکن از صورت بیرونی خویش را متبادر می کنند ، دیگر سکوت چه جایگاهی می تواند داشته باشد؟ سکوت مرده است . آنچنان که فریاد به مسلخ روانه شده . پس باید به زبانی گفت نه در اسلوبِ سکوت و نه در غلغله ی فریاد ! حالا که گویی «خدا» هم درهای خانه اش را به روی دستان نیازمند و فریادهای ملتمسانه ی ما بسته است و نجواهایمان را «َاللهُمَ فکِّ کُلِ اسیر» را ، چیزی جز پژواک مظلومانه ای در بر نیست ، سکوت کفری متهورانه است ! در زمانه ای که ایمانمان به  «َو َمکَروا َو َمَکرالله َوالله َخیرالماکِرین» ذره ذره فروکاهیده می شود، باید که دیگر بار به قاموس ِ کلمات پناه ببریم. « ِبسم ربِّ شهدا َو ِصدیقین...» من زبان باز می کنم . نور ِ مقدس ِ کلمه حلول می یابد و جانم را پر می کند. استعانت می جویم از خداوندگار صبر و استقامت . از پروردگاری که ایمان بخشید تا پلیدی ِ شرارت را مقهور ِ  نوای روحبخش ِ بردباری مان کنیم .

کلمه آغاز کننده است . روز ِ نو مبارک است . مبارک است به یمن وجود ِ انسان . به یمن ِ گام برداشتن در راه حقیقت ، انسانیت و آزادی.

حالا می شود نفس عمیق کشید . مراسم آیینی به پایان رسیده . من دوباره زبان باز کرده ام . روز ِ نو فرا رسیده اما برای گفتن از فرداها باید امروز را بغایت زیست و در پس ِ پشت خویش ، گذشته را حلاجی شده وانهاد. نخست  یادداشت هایی که به بهانه ی مرور وقایع تئاتر ایران در سال 88 قلمی شده است  و به ترتیب در سالنامه ی روزنامه های «فرهیختگان» و «بهار(اعتماد)» منتشر شد.از آنجایی که می دانم در هیاهوی سالنامه های رنگارنگ و آجیل های شور و شیرین، کمتر کسی را فراغت خواندن و مداقه بر چنین مطالبی  پیش می آید ، بهتر دیدم با بازانتشار این نوشته ها در فضای مجازی جای خالی یک سال سکوتم را اینگونه پر کنم . مثل همیشه خرسند می شوم از راهنمایی ها و نظرات شما .تکرار ناگزیر برخی موضوعات در این دو یادداشت به دلیل وحدت موضوع و انتشار در دو نشریه ی متفاوت بوده است.

 


صحنه ای از یک هپنینگ با حضور بازیگران هر دو دسته.نحوه ی طراحی بداهه عناصر موجود در صحنه از جمله رنگ -تقسیم فضا و استفاده از آکساسوار در قیاس با یک اجرای حرفه ای تئاتر قابل توجه است

    

واقعه خوانی تئاتر ایران در سال 1388

دگرگون شدن ِ ابعادِ صحنه *

امین عظیمی

 همه چیز از یک اردیبهشت آرام آغاز شد . نخستین روزهای تئاتر ایران در سال 88 با جشن های روز جهانی تئاتر پیوند خورده بود . اهالی تئاتر به یمن چنین روزهایی، شاهد افتتاح 2 سالنِ جدیدِ نمایشی به نام های تماشاخانه ایرانشهر 2و1 بودند؛ اتفاقی بس مبارک برای تئاتری که همواره از عدم تناسبِ عرضه و تقاضا رنج برده است. دیری نپایید که این شروع آرام پس از انتخابات 22 خرداد ، تئاتر را نیز همچون هر پدیده ی دیگری تحت تاثیر قرار داد. ساحتِ تاویل نشانه ها در تئاتر ، زیرِ بمباران مسیرِ دالّیِ تازه ای قرار گرفت و هر حرکت و بیانی از جانب هنرمندان بر روی صحنه ، تفسیری مرتبط با اتفاقات جاری در کشور یافت . فراگیری این گستره ی تاثیرگذار در کنار جوششِ ماهیت «تئاتریِ سیاست»، نقش های بداهه پردازانه ای را آشکار کرد که به میدانی بسیار فراتر از حضور همیشگی مخاطبان در صحنه منجر گشت . حضوری که از پای صندوق های رای آغاز شده بود در تحولی شگرف به مکان ها و زمان هایی مغایر با نقشی که برای آنها تصور می شد ، کشیده شد. و از اینجا بود که اختلاط نقش ها و ارزش های درونی شده ، بِناگه صحنه ی اجتماع ایران را شبیه به عرصه ی تئاتری مبتنی بر تجربه و آزمون و خطا کرد. جامعه ی ما بی آنکه بخواهد یا بداند به عرصه دالّی جدیدی پا گذاشته بود . قلمرویی که رنگ ها ، تصویرها ، نهادها ، اشخاص ، مکان ها و ... با تغییرِ ماهیتی شگرف و از درون ، سراسر کشور را به اجرای تئاتری عظیم بدل کرده بود که ایفاگرانِ نقش ها خود، تماشاگران آن نیز بودند و رسانه ها با ثبت و انتقال این نقش آفرینی ها ، فرصت و فضا را برای نقدِ اتفاقات ، به این مخاطبان/ایفاگران می بخشیدند. امری که شاید راس سوم ِ هرم بازیگر ، تماشاگر و منتقد را می ساخت. تداخل این حوزه های نشانه ای سبب شد تئاتر در معنای سنتی آن بویژه در نیمه ی نخست سالجاری کمتر مورد توجه قرار گیرد و پیوستگی و شباهت فضای واقعیت و مجاز بر همه چیز مقدم شود. تقابلِ نیروهای متضاد در سطح جامعه و نظرگاه های متفاوت و نیز مَشی های گوناگون در برخورد با موقعیت ها که در بسیاری لحظات غیرقابل پیش بینی و غافلگیر کننده بود، درامی پرتحرک را آفرید که بیش از هرچیز نشان از عقب افتادگی یا عقب افتاده نگه داشتن ِنظامِ تئاتر ما نسبت به روند تحولات اجتماعی داشت. واکنش ها و اعتراضاتی که از هر دو طرف می توانست در فضایی اخلاقی ، آرام و قانونمند و با بهره گیری از ماهیت دیالوجیک تئاتر، حیثیتِ حقیقی خود را پیدا کند به رادیکال ترین شکل پا به عرصه ی خیابان و مکان هایی تعریف ناشده گذاشت. تحولات آنقدر سریع ، درونی و گاه عمیق بود که کمتر اذهان را درگیر نظام بخشی و تزئین ماهیت بیرونی رویدادها می کرد . خلاصه اینکه اتفاقی شگرف و غریب بود که در جای خود قابل پردازش و کند و کاو است ؛اما تئاتر در معنای عرفی و سنتی آن چه روندی را در سال 88 دنبال کرد ؟

نخستین نشانه های بروزِ تغییرات در روند فعالیت های تئاتری کشور، خود را در بستر تئاتر دانشگاهی به نمایش گذاشت. جشنواره ی تئاتر تجربه که از روزِ 23 خرداد کار خود را در سالن های تئاتری دانشگاه تهران و دیگر موسسات آموزشی آغاز کرده بود به دلیل «بروزِ برخی مشکلات در ورود به دانشگاه تهران و بازتاب انتخابات» تنها 2 روز دوام آورد و در 25 خرداد لغو شد. در همان روز مجمع عمومی نمایشنامه نویسان خانه تئاتر که از مدت ها قبل قرار بر برگزاری داشت بناگه تعطیل شد ؛ اجراهای «آسمان روزهای برفی» (محمد عاقبتی) و «ترمینال»(سیامک احصایی) که در تالار مولویِ خیابان 16 آذر روی صحنه بودند ، به دلیل احتمال بروز آسیب فیزیکی برای بازیگران و تماشاگران در خیابان متوقف شدند. موضوعِ تعطیلی و اختلال در فعالیت های تئاتری تنها محدود به نقاط مرکزی شهرِ تهران نبود و نخستین نشستِ نمایشنامه خوانی بنیاد «اکبر رادی» نیز که قرار بود در فرهنگسرای بهمن برگزار شود در روز 26 خرداد لغو شد . از گوشه و کنار شایعاتی در مورد تعطیلی تمامی سالن های تئاتری بر سر زبانها افتاد ، بویژه فعالیت های مجموعه تئاتر شهر که در محدوده ی اعتراضات بود و به سختی امکان دیدنِ نمایشی در مجموعه ی تئاتر شهر را بدون روبرو شدن با حضور آشکار نیروهای انتظامی و امنیتی در سطح شهر ممکن می ساخت. اما با این حال روابط عمومی تئاتر شهر با انتشار اطلاعیه ای در 27 خرداد ، فعالیتِ سالن های نمایشی مجموعه ی خویش را عادی گزارش کرد و به تمامی این شایعات پایان داد . با این حال کاهش تعدادِ تماشاگران این مجموعه امری محسوس بود و در نهایت سبب شد مدیران تئاتری متوسل به تمهید ِ تمدیدِ  طول اجرا شوند.

 نزدیک به دو هفته بعد، آرامشی نسبی بر فعالیت های فرهنگی کشور برقرار شد. در این میان واکنش هنرمندان تئاتر در سه جهت جریان یافت و تا پایان سال نمود این واکنش ها با فراز و نشیب هایی ادامه یافت. دسته ی نخست کسانی بودند که با اتخاذ موضعی بی طرف تنها به فعالیت تئاتری خویش بی هیچ گرایشِ اجتماعی ادامه دادند. اوج جلوه ی حضور این گروه ، جشنواره های تئاتری ، بویژه  جشنواره 28 تئاتر فجر بود. دسته ی دوم گروهی بودند که تلاش داشتند– هرچند به گونه ای سطحی و شعاری- دیدگاه های خود در ارتباط با موضوعات جاری در کشور را به نمایش بگذارند و عقب افتادگی تئاتر از جامعه را جبران کنند. اجراهای «مرثیه ای برای یک سبک وزن(ایوب آقاخانی)، رقص زمین (حسین پاکدل) ، جن گیر( کورش نریمانی ) در مرکز این واکنش ها بود . اما آنچه سبب می شد برخورد مولفین این آثار نتواند در تبیین و تامل پیرامون حوادث پس از انتخابات تاثیرگذار باشد توسل به هجو و احساسات گرایی افراطی بود . رویکردی که یا تلاش داشت تماشاگر را به خنده بیاندازد و ذهن او را منحرف سازد و یا اشک از گونه هایش جاری کند . در این آثار کمتر با فضایی برای گفتگوی سازنده با موضوعات اجتماعی تدارک دیده شده بود . امری که می توانست با کارکردِ موثر خویش و بازگردادندن معترضان ساختارشکن به فضایی منطقی و دیالوگ محور ، موجب تسریع آرام سازی در جامعه شود و با دعوت همگان به خردگرایی و قانونمداری آن نقش خطیر تئاتر در توسعه ی دموکراسی را – هرچند اندک - بالفعل کند.

اما دسته ی سوم کسانی بودند که یا ترجیح دادند از طریق انفعال و سکوت سخن بگویند و یا با انتشار بیانیه و نگارشِ نامه های سرگشاده مواضع خویش را نسبت به اتفاقات پیرامون و تاثیر آن بر بدنه ی تئاتر آشکار کنند. نخستین نمونه از این دست ، بیانیه 8 نمایشنامه نویس برجسته ی تئاتر کشور بود که در 14 مرداد سالجاری منتشر شد. امضا کنندگان این بیانیه ضمن ابراز نگرانی از  افسردگی حاکم  بر جامعه  از همصنفان خود خواسته بودند راوی صادق روزگار خویش باشند. در اين بيانيه آمده بود: « ما نمايشنامه نويس هستيم . ما اندکيم. بسيار اندک. با اين همه ما هستيم؛ نشسته در اتاق هايی کوچک، پشت ميزهايی کوچک تر. اما اتاق های کوچک ما، پنجره های بزرگی دارد که رو به خيابان ها باز می شود. ما نمايشنامه نويسيم و اين روزها به جای تالار رودکی و مولوی، خيابان رودکی و چهارراه مولوی را رصد می کنيم و در چهارسوی شهر و ايرانشهر اميد را انتظار می کشيم.» حميد امجد، نغمه ثمينی، محمد چرم شير، محمد رحمانيان، محمد رضايی راد، عليرضا نادری، محمد امير يار احمدی و محمد يعقوبی که این بیانیه با امضای آنها منتشر شد در ادامه آورده بودند: «کتمان نمی توان کرد که اکنون فضای افسرده يی است و افسردگی بيش از آنکه وضعيتی روحی باشد، وضعيتی سياسی است...کنشگری برای ما نمايشنامه نويسان هيچ نيست جز ثبت دقيق و صادقانه رخدادها، همچون شهادتی از اين دوران برای آيندگان. پس همه دوستان نمايشنامه نويس خود را دعوت می کنيم در اين اميد رهايی بخش با ما همراه شوند و در نمايشنامه هايشان، راوی صادق روزگار خود باشند.» واکنش نمایشنامه نویسان قبل از هر چیز مبیّن هوشمندی و اتخاذ واکنش ِ عقلانی به شرایط بود. آنها از زاویه ی فعالیت حرفه ای خویش به روزگاری می اندیشیدند که جامعه در کمال آرامش می تواند با مرور رویدادهایی که بر آن گذشته است به آسیب شناسی و ترمیم اشتباهات و خطاهای خود بپردازد. از این رو به جای برخوردهای هیجان زاده و احساساتی ، خود و همکارانشان را به تامل و تدقیق در اتفاقات فراخواندند. از میان این نمایشنامه نویسان ، «محمد یعقوبی» پس از اجرای تاثیرگذار «خکشسالی و دروغ» در نیمه ی اول سالجاری که تلاشی هوشمندانه در جهت نقد آسیب های رفتاری و مشخصاً دروغگویی در بستر زندگی زناشوئی بود، تا پایان سال سکوت پیشه کرد و حتی برخلاف سالهای اخیر به دلیل آنچه «فاصله ی طولانی میان اجرای جشنواره و اجرای عمومی آثار ذکر شد» ، جشنواره فجر را از حضور خود بی نصیب گذاشت. در سوی دیگر از نغمه ثمینی که آخرین نمایشنامه اش با عنوان خانه (کیومرث مرادی) پس از انتخابات روی صحنه رفت تا پایان سال ، اثر دیگری مشاهده نشد. علیرضا نادری بعد از  اجرای «کوکوی کبوتران حرم» در اسفندِ 87 ، چهار نمایشنامه را برای اجرای عمومی به مرکز هنرهای نمایشی ارائه داد که هر 4 اثر مقبول اهل نظارت نیفتاد و نادری نیز ترجیح داد سکوت کند. از محمد رضایی راد نیز تنها نمایشنامه ای تک نفره با عنوان «نگاه خیره ی خداوند» توسط ساسان پیروز و در قالب رپرتوار مونولوگ های گروه لیو در کارگاه نمایش _دی ماه _ ، روی صحنه رفت. «حمید امجد» و «محمد امیر یاراحمدی» سکوت پیشه کردند اما در مقابل این «محمد رحمانیان» و «محمد چرمشیر» بودند که با واکنش هایشان جامعه را متوجه خویش کردند. ماجرا از آنجا آغاز شد که محمد چرمشیر در نامه ای که برای حسین پارسایی - مدیر مرکز و دبیر جشنواره ی 28 تئاتر فجر-  ارسال کرده بود خواستار لغو مجوز تمامی متن هایش و به تبع آن انصراف از حضور در جشنواره ی تئاتر فجر شد. رویکردی که بهرام بیضایی و برخی دیگر از پیشکسوتان و چهره های سابقه دار تئاتر کشور نیز به اشکال دیگر به آن مبادرت ورزیدند. حتی گروهی ناشناس با تهیه نامه ای الکترونیکی و جمع آوری امضا ، از «پیتر بروک» کارگردان شهیر انگلیسی که قرار بود با اجرای «مفتش بزرگ» در جشنواره ی فجر حاضر شود خواستار عدم حضور در ایران شدند. امری که از جانب بروک اجابت شد و از سفر به ایران خودداری کرد.

محمد چرمشیر در نامه اش ضمن پوزش از تمامی کارگردانانی که پیش تر مجوزی برای اجرای نمایشنامه های او در سال 88 دریافت کرده بودند اعتراض خود  به روند حاکم بر تئاتر ایران را به گونه ای مدنی نشان داد. تصویر این نامه به تاریخ 16 مهر و با دستخط خود ِ چرمشیر در سایت ایران تئاتر منتشرشد . سایتی که خود داستانی غریب در سال 88 داشت . این رسانه ی مجازی که به عنوان مهمترین مرجع اخبار ، اطلاعات و تحلیل تئاتر کشور از سال 83 تا به امروز شناخته می شد و افراد بسیاری با مقالات ، نقدها و نوشته های خود موجب اعتلا و شهرت این رسانه شده بودند ناگهان دچار وقفه ای چند روزه شد؛ هنگامی که سایت با ظاهری جدید و در نهایتِ بی سلیقگی در دسترس قرار گرفت ، آه از نهاد همه بلند شد . گنجینه ی آرشیو مقالات ، نقدها ، گفتگو و گزارش ها ناپدید شده بود و مثل همیشه هیچکس مسئولیت این فاجعه را برعهده نگرفت ! التهاب اجتماعی نیز به یاری این وضعیت آمد و ماجرا به فراموشی سپرده شد . با این حال دانشجویان و پژوهشگران تئاتر بهتر می دانند ابعاد این اتفاق تلخ تا چه حد بر روند تاریخ نگاری تئاتر ایران تاثیر منفی خواهد گذاشت .

 درست 3 ماهِ بعد یعنی در 16 دی ماه ، چرمشیر بازهم دست به قلم برد و این بار سید محمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی را مورد خطاب قرار داد . این بار اما اعتراض چرمشیر به مسئله ای پیرامون نمایشنامه های خودش نبود بلکه او به هواخواهی و پشتیبانی از دوست و همکارش ، محمد رحمانیان -که در کمال شگفتی نمایشنامه ی «روز حسین» خویش را که از ماهها قبل برای اجرا در ایام محرم آماده کرده بود در محاق توقیف می دید-  به میدان آمده بود. چرمشیر نوشته ی خود را با چنین جملاتی آغاز کرده بود: «جناب آقای سید محمد حسینی . وزیر وزارت‌خانه‌فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت دهم . این یادداشت خطاب به شماست به این دلیل که مدیران شما در دستگاه تئاتر در تمامی موارد مربوطه در حوزه‌کاری خویش از خود سلب مسئولیت کرده‌اند و روزمره‌ترین امور کاری را موکول به کسب فرمان از سوی مدیران بالاتر می‌کنند که به گمانم شمائید...مدیران شما در دستگاه تئاتر حتی نوشته‌های شخصی و دوستانه را به عرصه‌ی رسانه‌ای می‌کشانند و از آن غوغا می‌سازند. آنچنان که در مورد شخص خود من چنین کردند ... مدیران شما و اسلاف شما در دستگاه تئاتر هر نوع اِعمال سلیقه‌ی شخصی و ممیزی کور و غیر کارشناسانه را به فرمانِ مقامی بالاتر از خود ارجاع داده‌اند که به نظر می‌آید آن مقام باید شما باشید... این یادداشت خطاب به شماست به این دلیل که من نیز همانند همه‌دست‌اندرکاران هنر این کشور هنوز گفت و گو را بهترین راه حلِ باز شدن گره‌های کور می‌دانم و فکر می‌کنم طرح نیازها و خواسته‌های واقعی بهترین راه‌های برون رفت از مشکلات است، کاری که مدیران شما، حداقل در دستگاه تئاتر، به آن اعتقادی نداشته و ندارند و پادشاهی بر جزیره‌ی کوچک خود و رعیت شمردن هنرمندان تئاتر را سخت باور کرده‌اند...»؛چرمشیر در ادامه با اعتراض به صدور حکم توقیف نمایش «روز حسین» ، اثر رحمانیان را شاخص ترین میوه ی درخت درام‌نویسی ما نامید که با کج فهمیِ دست اندرکاران ، میوه و درخت هر دو از ریشه بیرون کشیده شده است. درست یک روز قبل از نگارش نامه ی چرمشیر ، رحمانیان به تاریخ 15 دی در یادداشتی کوتاه نوشته بود: «روز حسین هم توقیف شد. به شما تبریک می‌گویم آقایان. حالا می‌توانید شب‌ها با خیال راحت سر به بالین بگذارید. می‌توانید از حقوقی که بابت ممیّزی می‌گیرید شرمنده نباشید و با رشادت از آن دفاع کنید...«روز حسین» آزمونِ شما بود. و شما با موفقیت و با نمرات ممتاز آن را از سر گذراندید...آقایان [این اثر] برای من و گروه اجرایی تنها یک نمایش نبود. تلاشی بود برای ایجاد گفتگو و اظهار نظر درباره‌ی تاریخ انقلاب اسلامی و سی سالی که بر آن گذشت. با همه‌ی لحظاتِ خوب و بدش...می‌خواست و می‌توانست از تئاتر ـ بمثابه‌ی یک رسانه ـ در وجه اجتماعی و سیاسی یاری بجوید و به بخشی از پرسشهای نسلِ امروز پاسخ دهد، و یا لااقل پرسش‌های تازه‌ای را مطرح کند تا همه با هم به جستجوی پاسخی درخور برآییم. از همان آغاز می‌دانستم راه سختی در پیش داریم....می‌پنداشتم اجرای نمایش روز حسین می‌تواند اندکی از بار التهاب جامعه بکاهد و فضای نقد را از کوچه‌ها و خیابان‌ها به تالار نمایش و صفحات نشریات و جلسات گفتگوی رو در رو انتقال دهد. به همه‌ی کسانی که به خشونت بعنوان تنها و یا آخرین راهکار می‌اندیشند یادآوری کند گره‌هایی هستند که به سر انگشت تدبیر بهتر باز می‌شوند تا به دندان خشونت...»؛ فارغ از آنکه مضمون نمایشنامه ی «روز حسین » چه بود و چه مسائلی در به روی صحنه نرفتن اش تاثیرگذاشت اما از چند خط پایانی یادداشت رحمانیان می توان دریافت که او چه جسورانه و هوشمندانه تلاش داشته است با بهره گیری از ظرفیت های تئاتر در مقام یک هنرمند، لب به سخن با جامعه اش بگشاید. امری که ممکن نگردید تا تئاتر نتواند به نقش انتقادی خود بپردازد .

تئاتر ایران در سال 88 در روندی از روزمرگی و شوک های اینچنینی غوطه ور بود. بسیاری در جشنواره فجر حاضر نشدند ، اما دیگرانی آمدند و کارهایشان گاه با صرف مبالغ هنگفت اجرا کردند و شکست خوردند. و اما در ادامه «تئاتر پارس» در آبانماه تخلیه شد، داستان تکراری ریشه دواندن َتَرک ساختمان تئاتر شهر و تجاوز به حریم آن توسط نیروهایی که احتمالاً از کره ی مریخ !! آمده اند ادامه یافت ، نمونه هایی از تئاتر خصوصی همچون «سگ – سکوت»(آروند دشت آرای) و «مکاشفه در باب یک میهمانی خاموش» ( رضا حداد) که با تبلیغات گسترده ی شهری تماشاگران بسیاری را به تماشاخانه ی تازه تاسیس ایرانشهر کشاندند، ثابت کردند پول هم می تواند با تهی کردن هنر و آثار هنری از درون ، مروج بی مایگی و فرتوتگی اندیشه باشد! در کنار آثاری از این دست که با سطحی نگری ، تفکر زدایی و نگاه جاعلانه به زیبایی شناسی در صحنه حاضر بودند ،گوشه ی دیگر به اجراهایی چون «دنبالشو نگیر ، من حرفی ندارم»(آشا محرابی)، «عیش و نیستی» (ایرج راد) و «جن گیر» اختصاص داشت که با ترویج ابتذال و طرحِ موضوعات فیلمفارسی گون موفق شدند ، پیوندی عمیق میان تئاتر شهر و تئاتر گلریز و بولینگ عبدو برقرار سازند! اما در این میان بودند آثار شریف و ارزشمندی همچون ادیپ (حمید پورآذری) که در فرهنگسرای بهمن و با حضور بازیگران آماتور روی صحنه رفت و نمونه ای مثال زدنی از خلاقیت در تئاتر ما بود . در کنار آن «خشکسالی و دروغ» ، «خانه» ، «17 دی کجا بودی ؟»(امیر رضا کوهستانی) ، «رمولوس کبیر» (نادر برهانی مرند)، «به خاطر یک مشت روبل»(حسن معجونی) و.. .معدود آثار ارزشمند تئاتری در سال 88 بشمار می روند. شایسته است در پایان به احترام تمامی درگذشتگان این سال دقیقه ای سکوت کنیم و همچنان امیدوار باشیم : اردشیر کشاورزی (پیشکسوت تئاتر عروسکی)، فرخ لقا هوشمند (بازیگر)، نیکو خردمند(بازیگر) ، جمشید لایق (بازیگر) و...

-          کلیه ی نقل قولها برگرفته از رسانه های ذیل می باشد و اصل آنها در دفتر روزنامه محفوظ است : www.theater.ir www.farsnews.ir / www.isna.ir  / www.etemaad.ir

* این یادداشت در سالنامه ی روزنامه فرهیختگان منتشر شده است .

 

 

  خشکسالی و دروغ*

امین عظیمی

هیچ چیز خطرناک تر از رسوبِ ایده ها و اندیشه های عوام انگیزانه، قیم مآبانه و ماهیت زدایانه بر پیکره ی یک مجموعه نیست. فرآیندی که در سکوت و خاموشی ، درفضایی ظاهراً عادی و زنده ، ذره ذره ماهیت عناصر را دچار دگردیسی و انفجار از درون می کند و از هر نشانه تنها شمایلی را باقی می گذارد ؛ در این بین ، حقیقتِ پدیدارها بر محور تداوم و تکرار ، قلب شده - و مسیر دلالت و تعیّن در آنها به سوی پایگاهی متضاد منحرف می شود. این امر را می توان با یکی از فنون هکرها برای نفوذ به سایت های اینترنتی مقایسه کرد . آنها به جای آنکه محتویات سایتِ مورد تخاصم خویش را به طور خرد و کلان تغییر داده یا حذف کنند ، با ایجاد انحراف در مسیرِ ارتباطی کاربر و پیوند او به مقصدی که خود خواهان آنند ، یکسره او را در لوای نشانه ای «تعریف شده» به قلمرویی «تعریف ناشده» و شرارت آلود هدایت می کنند. حال کاربری را در نظر آورید که برای نخستین بار قصد ورود به آن سایت را دارد. او با وارد کردن آدرسی که بر اساس شنیده ها و حتی دیده های پیشین اش حتم به درستی آن یافته – بی آنکه بداند –،  به شبکه ای منحرف و قلب کننده ی واقعیت متصل شده و به مذبح ِ دستگاهِ پالایش ِ ذهن ، قدم می گذارد. و این همان اهریمن شریری است که با هدفِ تغییر اصالت و حقیقتِ پدیدارها ، کاربر را از درون به سوی ابتذال ، سطحی نگری ، بی مایگی ، ضدیت با آگاهی و حقیقت جویی سوق می دهد. آیا تئاتر ما در سال های اخیر دچار چنین وضعیتی شده است؟!

 «سقراط» همواره براین باور بود که ساده ترین راهِ رسیدن به حقیقت هرچیز، تعریف آن است . «میرزا فتحعلى خان آخوندزاده» از نخستین طلایه داران تئاتر در ایران ، برای تبیین حقیقت تئاتر ، بر «کرتیک» و به تبع آن آفرینش اسبابی برای پیشرفت ملت از طریق آن دست می گذارد. در سوی دیگر «میرزا آقا تبریزی» که نخستین نمایشنامه های زبان فارسی را آفرید، معتقد بود آثارش حاوی جلوه ای از «رای العین» است و از طریق نمایش طبایع نادرست مردمان ، سکانِ اجتماع را به سوی صلاح پیش می برد . شاید از همین روست که پرسش اصلی پیرامون مهمترین آثار اجرا شده در سالی که گذشت ما را نه به سوی اندک آثار شاخص – و نه بی عیب- در این آشفته بازار – همچون خشکسالی و دروغ (محمد یعقوبی )، ادیپ (حمید پورآذری )، رومولوس کبیر (نادر برهانی مرند)، خانه (کیومرث مرادی )، 17 دی کجا بودی ؟ (امیر رضا کوهستانی ) و... – بلکه به سوی نمایندگان ایدئولوگی هدایت می کند که شاخص ترینشان اجرای «گالیله» به کارگردانی «داریوش فرهنگ» بوده است. اجرایی که چه از لحاظ ضعف های آشکار تکنیکی و اجرایی و چه از طریق تهاجمی کشنده – خواسته یا ناخواسته ، آگاهانه یا از سر بی دانشی و بی اطلاعی - به ارزشهای متن ، پیکر بی جان و مثله شده ی آن را در تئاتر شهر به نمایش گذاشت . ناگفته پیداست اجرای گالیله در میانه ی خیل ِ آثار مبتذلی که در سالن های تئاتری ما روی صحنه رفتند و تلاش سترگی برای تحکیم و پیوند تئاتر شهر با تئاتر گلریز و بولینگ عبدو داشتند و فاقد – حتی – آن ارزشی هستند که بخواهیم آنها را مذموم بنامیم ، سر و گردنی بالاتر می ایستد اما در این میان حکایت بام و برف را نباید از نظر دور داشت ؛ گویی هرچه سترگ تر ، بی مایه تر. به روی صحنه آوردن ضعیف نمایشنامه ی قدرتمندی همچون گالیله حقیقتاً امر دشواری بوده است . اینکه کارگردان و بازنویس متن – سعید شاهسواری – توانستند با اعتماد بنفس کامل در اجرای خویش ، اینگونه به اختگی فرم ، اندیشه و مضمون دست پیدا کنند حقیقتاً شایسته ی توجهی ویژه است !!!، چرا که چنین رویکردی می تواند به مثابه ی الگویی چندوجهی و نماینده ی تمام قد وضعیت تئاتر ما مورد ارزیابی و توجه قرار گیرد. فرصت این اجرا با هزینه ای بیش از 800 میلیون ریال از سوی کارفرمای دولتی مهیا شد تا داریوش فرهنگ بعد از ۳۰ سال به صحنه ی تئاتر بازگردد. اما این کارگردان تئاتر به متهورانه ترین شکل برای بازنویسی نمایشنامه برشت به کسی تکیه می کند که به شهادت بروشور اجرا ، نخستین تجربه ی تئاتری اش را به انجام می رساند و آنهم بازنویسی !! نمایشنامه ی برشت است و نتیجه اش :  چیزی نیست جز پیکره ی بی جان و مثله شده متن گالیله در پیوندی ملغمه وار با اشعار احمد شاملو از یکسو و نیز بهره گیری از نگاهی سطحی به آموزه های برشت در حوزه ی فاصله گذاری - که به دادن میکروفون به دست امین تارخ در نقش «گالیله» و مسعود کرامتی در نقش «ساگردو» ختم شده است - و نتیجه : معجونی کسالت آور و فاقد هویت که در جریان حذف پیچیدگی ها و ظرافت های نمایشنامه ی برشت ، به الگویی شبه تلویزیونی نزدیک شده است که تنها بر مداری تاریخی و به شکلی زندگینامه وار ، برش هایی از زندگی گالیله را به نمایش می گذارد . جهان نگری برشت که در انتخاب هوشمندانه مقاطعی از زندگی گالیله و چینش آنها در کنار یکدیگر بطور کامل در متن محسوس است جای خود را در اجرا به رویکردی خنثی و شعاری داده بود که گالیله را بعنوان فردی زبون ، پریشان و بی خرد معرفی می کردُ بی آنکه منطقی بر این نگاه حاکم باشد .

مجموعه ی اجرا هرگز نتوانست ذره ای از مفاهیم مورد نظر و چالشی که در مرز میان مسئولیت فردی و آگاهی اجتماعی در نمایشنامه وجود دارد را به نمایش بگذارد. شخصیت چند لایه ی گالیله و حتی ُهرم هولناک انکیزیسیون در این اجرا ... درست مثل «کرگدن» اوژن یونسکو در اجرای سال ۸۷ فرهاد آییش به شدت مورد غفلت و ساده اندیشی قرار گرفته است .گویی رسم شده است که دامنه ی ساده سازی و تقلیل ، هر سال در تئاتر ما پرچم خویش را در قلب یک یا چند اثر برجسته و ماندگار تاریخ ادبیات نمایشی جهان فروبنشاند. در این آثار همه چیز از صافی پاک کننده ای عبور داده شده و هر عنصری که می توانست فرصت اندیشیدن ، تردید کردن و در نهایت تفکر را موجب شود از اجرا رخت بربسته و شخصیت ها از فرطِ حذف های ناکارآمد و نادقیق به پیکره هایی فاقد عمق و انگیزه بدل شده اند و ...و چه بسیارند مواردی که ذکر آنها در این مجال نگنجد.

مهمترین رویدادها چه نیک و چه نژند همواره آگاهی عمیقی را به ما منتقل می کنند تا دریابیم کجاییم ، در چه کاریم و به کدام سو می رویم. تئاتر ما نیازمند بازنگری های عمیق و اساسی است و آنچه در سال 1388 بر آن گذشت از سالهای پیش نیز قابل پیش بینی بود اما آیا باز هم می بایست منتظر رویدادهای مهم اینچنینی در سالهای آتی باشیم...؟ پس چه زمانی نوبت  به نمایشِ «رای العین ها» و «کرتیک ها» در تئاتر ما  فرا خواهد رسید. آیا هکرها هم به تئاتر علاقه مندند؟!  

  این یادداشت با تیتری متفاوت و اندکی تلخیص در سالنامه ی روزنامه ی بهار .صفحه 133 منتشر شده است.