خواب می بینم . از پس پراکندگی تصاویری مشوش در بیابانی هستم . چند نفر ، کسی را به تخته ای بسته اند . او را لینچ کرده اند . بعد انگار او را در طّی ِ جریانی آیینی به قتل می رسانند . من گوشه ای هستم . با آنها هستم یا نیستم؟ نمی دانم . در بیابانی بی انتها . ناگهان سایه های تاریک دو عقاب غول پیکر که به آرامی بال می گشایند روی سر ما می افتد . عقابها با پرهای رنگی . سرخ و نارنجی . آبی فیروزه ای . آنقدر بزرگ اند و آنقدر نزدیک به زمین حرکت می کنند که ... فرار می کنم . انگار آنها به انتقام آن مرگ، آن لینچ کردن آمده اند . در حین دویدن سرم را پایین می گیرم تا بال بسیار بزرگ عقاب از روی سرم رد شود . می ترسم . بعد ناگهان متوقف می شوم . می ایستم . من که در آن مرگ نقشی نداشته ام . عقاب ها آن چند نفر را می بلعند و می روند. به شیارهای زیر بالهایشان نگاه می کنم . خطوطی موازی و طولانی .به رنگ آبی . سورمه ای اشباع شده با رنگ سفید . مثل رنگ چشمان پیرمرد داستان «قلب افشاگر» ادگار آلن پو . ساکن و بی حالت . اما ترسناک و با شکوه .
عقاب ها انگار بالهایشان را آرام و کش دار باز و بسته می کنند . به گونه ای که هیچ صدایی ندارد . در دل آسمان ناپدید می شوند . آسمان آبی . ناگهان خرابه هایی کاهگلی روبرویم می بینم . به سمت آنها می روم . می ایستم . کسی را نمی شناسم . تنها ... تنها آدمی را به یادم می آید که چاق بود با لباسی عجیب که تلالوهای رنگی درهم آمیخته ای داشت . از من سوالی پرسید . یادم نمی آید چه بود .وقتی جوابش را دادم غمگین شد و نگاهم کرد....
بیدار می شوم . با همان خستگی همیشگی که تمامی ندارد . بیدار می شوم و در تمام طول روز به تصویر عقابها و شکوه پروازشان فکر می کنم . به بالهای هفتاد هزار رنگشان . خیال می بافم . می نشینم به نوشتن این چند خط . حالا که از پنجره بیرون را نگاه می کنم . همه جا تاریک شده است . تاریک ... تاریک تاریک ...
