تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد
دریغا

که ....................

 شد و

باز نیامد !

۲۹/۳/۱۳۸۸

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 16:16 توسط امین عظیمی |

 جز عشقی جنون آسا

هر چیز این جهان شما جنون آساست -

جز عشق

به زنی که من دوست می دارم.

 

چگونه لعنت ها

از تقدیس ها

لذت انگیزتر افتاده است !

 

چگونه مرگ

شادی بخش تر از زندگی است !

 

چگونه گرسنگی را

گرم تر از نان شما

می باید پذیرفت!

لعنت به شما، که جز عشق جنون آسا

همه چیز این جهان شما جنون آساست ! (احمد شاملو)

پ.پ: چه حال غریبی دارم این روزها. روزهایی که همه گرم انتخاباتند و من تلاش می کنم به جریان زندگی برگردم.....

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:24 توسط امین عظیمی |

« ما می خواهیم در برابر سرنیزه ، سر ِ تسلیم فرود نیاوریم تا قدرتی که در خدمت اندیشه نیست ، چیره نگردد. این امر مستلزم تلاشی است پایان ناپذیر و ما نیز برای ادامه ی این تلاش آفریده شده ایم ...  پس بدانیم که چه می خواهیم . به اندیشه معتقد باشیم . حتی اگر نهاد قدرت برای فریفتن ما نقاب عقیده یا رفاه به چهره ی خود بزند.» آلبر کامو

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 13:23 توسط امین عظیمی |

خواب می بینم . از پس پراکندگی تصاویری مشوش در بیابانی هستم . چند نفر ، کسی را به تخته ای بسته اند . او را لینچ کرده اند . بعد انگار او را در طّی ِ جریانی آیینی به قتل می رسانند . من گوشه ای هستم . با آنها هستم یا نیستم؟ نمی دانم .  در بیابانی بی انتها .  ناگهان سایه های تاریک دو عقاب غول پیکر که به آرامی بال می گشایند روی سر ما می افتد . عقابها با پرهای رنگی . سرخ و نارنجی . آبی فیروزه ای . آنقدر بزرگ اند و آنقدر نزدیک به زمین حرکت می کنند که ... فرار می کنم . انگار آنها به انتقام آن مرگ، آن لینچ کردن  آمده اند . در حین دویدن سرم را پایین می گیرم تا بال بسیار بزرگ عقاب از روی سرم رد شود . می ترسم . بعد ناگهان متوقف می شوم . می ایستم .  من که در آن مرگ نقشی نداشته ام . عقاب ها آن چند نفر را می بلعند و می روند. به شیارهای زیر بالهایشان نگاه می کنم . خطوطی موازی و طولانی .به رنگ آبی . سورمه ای اشباع شده با رنگ سفید . مثل رنگ چشمان پیرمرد داستان «قلب افشاگر» ادگار آلن پو . ساکن و بی حالت . اما ترسناک و با شکوه .

عقاب ها انگار بالهایشان را آرام و کش دار باز و بسته می کنند . به گونه ای که هیچ صدایی ندارد . در دل آسمان ناپدید می شوند . آسمان آبی . ناگهان خرابه هایی کاهگلی روبرویم می بینم . به سمت آنها می روم . می ایستم . کسی را نمی شناسم . تنها ... تنها آدمی را به یادم می آید که چاق بود با لباسی عجیب که تلالوهای رنگی درهم آمیخته ای داشت . از من سوالی پرسید . یادم نمی آید چه بود .وقتی جوابش را دادم غمگین شد و نگاهم کرد....

بیدار می شوم . با همان خستگی همیشگی که تمامی ندارد . بیدار می شوم و در تمام طول روز به تصویر عقابها و شکوه پروازشان فکر می کنم . به بالهای هفتاد هزار رنگشان . خیال می بافم . می نشینم به نوشتن این چند خط . حالا که از پنجره بیرون را نگاه می کنم . همه جا تاریک شده است . تاریک ... تاریک تاریک ...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:4 توسط امین عظیمی |

 

 

 

عجیب و غریب: ناتوان از تنها بودن ، ناتوان از تنها نبودن .

همه چیز در این جهان گنگ و بیگانه است...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:25 توسط امین عظیمی |

سال نو مبارک

پنجره ها را باز کنید تا احساس هوایی بخورد ...

نوروز ۱۳۸۸

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 23:20 توسط امین عظیمی |

 

چقدر تمام بازی های زندگی ما پوچ و توخالی و بی ارزش است . این را درست مواقعی می شود فهمید که یک اتفاق تکان دهنده در یک جای این کره خاکی می افتد . آنوقت می توانی به راحتی ببینی که قواعد و قوانین حاکم بر ساختار جوامع و نهادهای ملی و بین المللی چقدر ناکارآمد و کاذب است . سازمانها ، تشکل ها ، انجمن ها ، قدرت ها ، سیاستمداران ، کلیسا ، مسجد ، ادیان .... هیچیک ، هیچکدام قدرت آن را نداشتند که جلوی دیوانگان و خونخوارانی را بگیرند که این روزها در نوار غزه به بدوی ترین شکل ها جان انسانها را می گیرند . پس چه ارزشی دارد که با افتخار خودمان را متمدن بدانیم و پیشرفت های علمی و پژوهشی در حوزه های گوناگون را نماد آن خلیفه اللهی اهدا شده بر آدمی برشماریم . ما مشتی جبونیم . مشتی انسانهای ترسو که سرمان را تا اعماق قطب جنوب زیر برف کرده ایم و نمی توانیم در جهانی که زخم جنگ ها و کشتارهای فراوانی را بر تن خود دیده لحظه ای صلح و آرامش برقرار کنیم .

راستی ، پس هنر ، فلسفه ، تکنولوژی ، ادبیات و هزار کوفت و زهر مار دیگری که نمی تواند جلوی کشتار آن کودک خردسال فلسطنی را بگیرد به چه دردی می خورد ؟

این پوچی بی پایان . این انسان جنون زده که بی محابا می کشد . آخر چطور می شود به انسان بودن افتخار کرد هنگامی که اینگونه در برابر وحشی گیری ها منفعل و بی فایده هستیم ؟ پس واقعاٌ آنانی که خودشان را نمایندگان سازمان ملل می دانند به چه دردی می خورند ؟ این بازیهای کثیف سیاسی چیست که مشتی از روسای جمهور دولت های صاحب تاریخ و فرهنگ مثل فرانسه و آلمان و... جلوی یک میکروفون جمع می شوند و از پایان گرفتن و محکوم کردن حرف می زنند ولی باز مدار همان مدار کشتار بی گناهان و بمب های خوشه ای و انفجار و خون و آتش در غزه است ؟

پس چرا ما متمدن نمی شویم ؟ مگر نه این است که تمدن ، احترام به حق حیات انسانهاست . پس ما کجای کاریم ؟ بغض ام می گیرد از اینکه می بینم  که هیچکس ... هیچکس نمی تواند جلوی این کشتار بی رحمانه را بگیرد . بیش از 3500 نفر در عرض 11 روز در غزه کشته یا زخمی شده اند و ما تنها محکوم می کنیم . محکوم می کنیم .... به چه در می خورد این پز گرفتن ها ؛ وقتی حتی هنر نمی تواند جلوی آن گلوله ای را بگیرد که سینه ی دخترک معصومی را می شکافد ... به چه در می خورد ؟

یاد جملات متبرک احمد شاملو می افتم . جملاتی تلخ اما انکار ناپذیر «۰۰۰ باید قبول کرد در جهان هیچ چیز ُ شرط هیچ چیز نیست و در دنیای بی قانونی که که اداره و هدایت اش به دست اوباش و دیوانگان افتاده ، هنر چیزی است در حد تنقلات و از آن امید نجات بخشیدن نمی توان داشت.»

تنها می شود خدا را صدا زد . با تمامی وجود از او مدد خواست . خدایا ما را از دست اوباش و دیوانگان برهان و نگذار خون ِ بی گناهان اینگونه خاکی را که بر رویانیدن گیاهان سبز به ما عطا کردی سرخ و خون آلود کند . خدایا دشنه ای را که اینگونه قابیل وار بر تن هابیلیان و بی گناهان فرو می افتد بی اثر گردان . خدایا انسان را تنها مگذار که در فاصله ی یک دم چیزی جز عدم بر خود هموار نمی کند .... خدایا تو خود نجات بخش بی گناهان باش . انسان دیگر از خود نا امید شده است ....

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:50 توسط امین عظیمی |

سکوت - و به خود اعتماد کنم ....

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:39 توسط امین عظیمی |

دارم

دارم فروپاشی می شوم ....

این دیگر بیداری است

فرو پاشی.............................

ای کاش می شد خوابید . بیدار شد و بعد دید ...دنیا اصلاْ وجود ندارددددددددددددددد

چقدر این روزها خواب ب ب ب م می آید.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:21 توسط امین عظیمی |

بارها تصمیم گرفتم در مورد این روزها بنویسم ولی هر بار ، اون هم فرصت های كوتاهی كه به دستم می اومد - بی حوصله می نشستم جلوی مانیتور و می گفتم نه ! اینطوری كه نمی شه . باید آب و تاب اش داد و تجسم اش كرد . نه اینكه سربازی رفتن من با بقیه فرق كنه . نه . ولی دلم می خواست تصایر پراكنده ای كه توی این روزها دیدم و خودم هم توی كادر خیلی شون بودم رو وقتی كه ازش فاصله گرفتم ، تصویر كنم . الان هم كه چند ساعتیه از پادگان مرخصی گرفتم و یك كامپیوتر علاف هم پیدا كردم از این همه حس متروكی كه تو سر این وبلاگ هوار شده غصه ام گرفت و گفتم دو سه خطی قلمی کنم.

من از اول تیرماه امسال رفتم اجباری = سربازی . جای دوری نبود اما از دنیای ذهنی من فاصله ی كیلومتری داشت .هنوز هم بعد از 46 روز كه از دوره ی آموزشی من در پادگان قصر فیروزه تهران – سه راه افسریه – گذشته همین حس رو دارم . با اینكه همه می گن سرباز نیروی هوایی بودن راحت ترین نوع سربازیه ولی برای من تمام این روزا چیزی نبوده جز بطالت و بی معنایی و بیگاری .

دو هفته دیگه 2 ماه از 20 ماه سربازی تموم می شه .این یعنی پایان سخت ترین بخش ماجرا كه مربوط به دوره ی آموزشیه .  شاید اونوقت فرصت بهتری برای حرف زدن باشه .

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:46 توسط امین عظیمی |

 سلام

لطف خداوند متعال باز هم نصیب من شد. چند ماهی که کم کار بودم و چیزی نمی نوشتم درگیر کار کردن روی نمایشنامه ی اکوئوس نوشته ی پیتر شفر بودم. با دوستای خوبم توی دانشگاه سینما تئاتر اونو کار کردیم و توی جشنواره ی تئاتر دانشگاهی که اختتامیه اش دیروز (شنبه) برگزار شد ، جایزه اول بهترین بازیگر مرد (حمید دهقانی ) ُ بهترین بازیگر زن( سوگل قلاتیان) و بنده ی حقیر هم بهترین کارگردانی بخش نمایشنامه خوانی رو گرفتم . چیزی که این وسط منو خیلی خوشحال کرد دریافت امکان اجرای عمومی توی تالار مولوی بود . انشالله تا آخر سال این نمایش رو توی تالار مولوی اجرا می کنیم . از همه ی دوستای خوبی که ابراز لطف کردن خیلی ممنونم.

            

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:14 توسط امین عظیمی |

نوشتن یه مریضیه . مثل طاعون . وقتی دچارش می شی . وقتی تو خونت می دوئه .می آد و از دریچه ی سلول هات رد می شه و خونه می کنه .بعد همه چی برات عوض می شه . معنای همه چی ... یه جور دیگه است اصلن ...  برای نوشتن وقت صرف کردن و لذت بردن از نوشتن . 

دارم تنبلی می کنم . نه اینکه همه چی جور باشه . یا من خوشی زده باشه زیر دلم . یه جوری زمان عین گردباد منو تو خودش قل می ده و ملق می کنه . ۴ پنج ماهی هست که به ضرورت سفارش های پراکنده ی اینور اونور می نویسم و آسیبی که اینطور کارکردن با خودش می آره یعنی عدم تمرکزهرو هوا ام . وقتی داری می نویسی ...یه وقتایی ...تنها کاری که نمی کنی فکر کردنه ...

دارم سعی می کنم کلنجار برم با خودم تا فیصله بدم بهش . این وضعیت رو هوا بودن رو . طاعونی که اگه از دستش بدی ... شوق نوشتنی که دیگه نباشه.

باید راهش رو پیدا کرد .  

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:11 توسط امین عظیمی |

سال نو مبارک

 

 

نوروز ۱۳۸۷ نرم و آرام رسیده از

 راه

 

با امید به فرداهایی که نیک می آید

 

با امید به مهربانی هایی که به

 یکدیگر خواهیم کرد 

 

با امید به روزهایی که این همه

مظلوم نباشیم

 

با امید به خنده های سرخوشانه و

از ته دل

 

با امید به امید داشتن به روزهای

 بهتر

 

و با یاد گرم پروردگاری که

این همه را

از او می خواهیم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:22 توسط امین عظیمی |

                         گفتی باید یقه ی زندگی را گرفت ..... 

 

                                               

 برای من یکی از ستایش برانگیزترین فیلم سازان تمام دورانهاست . چند سال پیش بود ؟ 1379 یا 1380 . در طبقه ی فوقانی سینما تهران (تقاطع شریعتی و بهار شیراز )جایی راه افتاده بود به اسم پاتوق فرهنگی . به همت شهلا لاهیجی و انتشارات روشنگران و مطالعات زنان . جایی بود باب دل کسانی که لاس زدن با کتاب را به هر لذت دیگری در دنیا و آخرت ترجیح می دهند و من هم یکی از آنها بودم . اولین بار آنجا دیدم اش . شبی به یادماندنی بود . به زور جایی برای خودم روی یکی از صندلی های اندک شمار سالن دست و پا کرده بودم و با چشمان گرد شده و دهان باز به سه نفری نگاه می کردم که در نوع خودشان اساطیر بی بدیلی بودند و هستند . 18 سالم بیشتر نبود و دیدن آنها از نزدیک و دل و جان دادن به حرفهایشان هوش از سرم می برد . بابک احمدی ، بهرام بیضایی و مردی که از همان شب شیفته اش شدم : کامران شیردل ....

شب عجیبی بود آن شب . هنوز مست دیدن ِ فیلم « سفر» بیضایی روی پرده ای بودم که روی قفسه های کتاب کشیده شده بود که فیلم «اون شب که بارون اومد» کامران شیر دل را هم پشت بندش پخش کردند و من با تجربه ای بدیع ، گزنده ، شوخ ، به شدت آوانگارد و جذاب در قالبی سینمایی روبرو شدم . این حرفها را به حساب نقد و ارزشگذاری منتقدانه و این جور معیارها نگذارید . من با تمام وجود شیفته ی این فیلم شدم و تا به امروز هم آن را جزو سه فیلم برتر تاریخ سینمای ایران می دانم. اما حالا نمی خواهم از این فیلم حرف بزنم که بی شک در این مجال حتی نمی توانم ذره ای از ارزشهای به شدت ساختارشکن و پیشرو اش را واکاوی کنم .

دیدن کامران شیردل باردیگر و آن هم از نزدیک و گوش دادن به حرفهایش حتی در فرصتی کوتاه دوباره آن خاطرات را در من زنده کرد . شنبه ی همین هفته بود که در خانه ی هنرمندان دیدم اش . لم داده بود روی مبلی دسته چوبی و محمد بیات و امیر بهاری دوره اش کرده بودند و گپ می زدند با هم .اول نگاهم افتاد به خط اتوی شلوار جین آبی رنگ اش و بعد چشم های زلال اش پشت آن فریم نوستالژیک دهه ی 50 ای .  سلام کردم و گوشه ای نشستم و گوش دادم . از سینمای ایتالیا گفت ، از کیارستمی گفت و لذتی که بعد از دیدن «بلیت» او برده بود و خیلی حرفهای دیگر .گفت می خواهد فیلم تازه ای کار کند در مورد حج و کعبه که موسیقی متن اش ترانه ای از منصور حلاج است و کارهایی دیگر . اما جمله ای که او گفت و  بعد از سه روز ، هنوز در ذهنم می چرخد و مثل پرنده ای چابک و آوازه خوان به هر طرف سرکی می کشد هلم داد برای نوشتن این چند خط .

هستند آدم هایی که که آنقدر زندگی را فهمیده اند که با ساده ترین واژه ها به دریای عمیق اندیشه ای پرتاب ات می کنند .نمی دانم شاید هم چون او این حرف را زد مرا به درون خودم پرتاب کرد . کارگردان محبوب من می گفت باید تلاش کنی ، آنقدر تلاش کنی تا سهم آگاهی ات را از دنیا بگیری . این حق توست . اگر از دست اش بدهی باخته ای . سوخته ای . کسب آگاهی و انتشار آن . حالا اگر می خواهی بنویسی . بسازی . طرح بزنی . این از طریق تلاش مدام تو بدست می آید . وقتی زمین را حفر می کنی . نقب می زنی . آگاهی مثل میوه ای است که از درختی می چینی اش . منتها یه وقت باید نردبانی بزاری و بالا بروی . یه موقع تنه ی درخت را چهارچنگولی بچسبی و بالا بروی . مسئله ی مهم حق توست . این که درک کنی و اگر توانستی بر مبنای آن بیافرینی .

شاید کامران شیردل همان جمله ی اول را گفته باشد . اما جمله اش در عین سادگی آنقدر عمق داشت که این همه تعبیر در ذهنم زنده کرد . مثل راننده ی خوش دلی که چند ماه پیش سوارم کرد و شروع کرد از بدبختی هایش گفتن . گفتم تا خواست خدا چی باشد . خندید و با لحن طلبکارانه ای گفت . خدا باید به من لطف بکند . آخر مرا آفریده و هر جا که رسیده گفته از من بخواه . منم ازش می خواهم . چیزهای زیادی ازش می خواهم . این حق من است . حق انسانی که او فرستاده روی زمین . من اگر این حق ام را ، یعنی خوشبختی را نگیرم ، ضرر کرده ام . خدا باید به من نعمت بدهد ....

خوشم می آید از آدم هایی که همیشه از زندگی طلب کارند . نه آنهایی که نشسته اند تا از آسمان برایشان ببارد . آنهایی که آنقدر تلاش می کنند که زندگی را از رو می برند و سوارش می شوند . حالا چشم های کامران شیردل از پشت فریم بزرگ عینک اش تب دار می زد . با شوقی بی بدیل از کار تازه اش می گفت و من غرق فکر به آگاهی ای بودم و یا شاید هم آگاهی هایی که سهم من است و باید به چنگ بیاورمشان....

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:31 توسط امین عظیمی |

                           

و کشتی همچنان به راهش ادامه خواهد داد

 سرزمین های تازه پیش روست

       هرچه می خواهی بخوانم

رهایم از حقارت ِنگاه ِ تو

چرا که بیماری چشمانت را

                     با من کاری نیست

. . . .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 10:33 توسط امین عظیمی |

 سفرنامه ی فشرده و در عینحال کسالت بار ِ مردی در مسیر فروردین - آذر

 

 

مدت های مدیدی است سکوت کرده ام . شاید به خاطر فضایی است که همه ی ما این روزها در آن بسر می بریم . شاید هم نه . وقتی می بینم که در همین خیابانهای بی معنای تهران  ِ کبیر  ِ عزیزمان آدم هایی هستند که انگار از هفت دولت به درند و خوش خوشانشان هم هست از هر چه دور و برشان می گذرد ، فکر می کنم شاید من در منطقه البروج دیگری از این سرزمین بسر می برم .

چیزهایی دور و برمان اتفاق می افتد . رمق اش نمی ماند تا حتی درباره اش حرفی بزنیم.

خواب می بینم . خیال می بافم . پرغلط تر از همیشه می نویسم . خط می زنم و آنقدر خط می زنم که تنها برایم لحظه ی تماشای تصاویر بی معنای تمام نانوشته هایم باقی می ماند . اگر نوشتن برای من تا چند صباح پیش مثل راه بردن  ِ ماشینی نیم بند و ساخت وطن در اتوبان کمربندی ای شما فرض کنید تهران، کرج  بود -  که چه شاهکار کردنی هم بود !!!- حالا تبدیل شده به هدایت تراکتوری ساخت وطن که پس از صدور به مزارع و کشتزارهای ونزوئلای دوست پسر  ِ دوستان عزیزمان و اسقاط شدن اش ، افتاده دست ِ من تا در جاده ای سنگلاخ و صعب العبور عقده ای شوم که چرا نمی توانم راه اش ببرم و حتی برای دل ِ خودم هم که شده چیزی درست و حسابی قلمی کنم .  

انگار در هزارتویی گرفتار شده ام که مدام کش می آید . حالا هر ثانیه که می گذرد ذره ای دیگر از دنیای پیرامون را زیر چنگال خویش می کشد تا من ، مرد ِ خاموش  ِ هزارتویی باشم که جهان برای من در بطن آن بالیده است .

 راست می ایستم تا نگاه کنم . می خواهم نقب بزنم در ماههایی که گذشت تا تصاویر تکه تکه شده ی خودم را پیدا کنم از لابلایشان . خودم را انگار ریشخند کرده ام . سر ِ کار گذاشته ام . راستی چرا دلم نمی خواهد در مورد خودم حرف بزنم ؟ از خودم شروع کنم تا دنیایی را که در آن گرفتار شده ام درک کنم . انگار اسیر چیزی ام که نمی دانم چیست؟

زندانی خودم ..... تا از روزهای گذشته ننویسم نمی توانم خودم را پیدا کنم . مثل رسالتی می ماند برای من . باید انگار یقه ی سایه ی خودم را بگیرم با پس گردنی هم که شده بکشانمش تا به امروز ... تا توی چشم هاش نگاه کنم و بفهمم حالش چطور است ...

 از سفر فرنگ که بر می گردم فروردین ماه است . حال ِ خوبی دارم و همه چیز روبراه است . خوش گذشته و یک ماهی با خاطرات  ِ آنجا سر می کنم .

نیمه های اردیبهشت می شود . ترس ِ پایان نامه به جانم افتاده .  می روم روی سن تئاتر شهر و جایزه ای می گیرم. جشنواره ی تئاتر دانشگاهی دهم. می آم پایین و باز نگران پایان نامه ام می شوم . حالا رسیده ام به خرداد . سرم را گرم می کنم با کارهایی دم دستی توی رادیو و گه گاه نوشتن یادداشتکی  برای روزنامه ی شرق و اعتماد و نگران ِ پایان نامه ام و باز هیچ کاری نمی کنم جز کار کردن روی فیلم نامه ای که قرار است برای پایان نامه ام بسازم . با تهیه کننده های مختلف سر و کله می زنم . بایکی بی شعورترین انسانهای که توی زندگی ام دیدم به اسم مجید قنبر زاده که توی کار آهن و سوله است و ادعای فرهنگی اش می شود و پستی های این آدم و امیدواری الکی دادن هایش چقدر مرا عقب می اندازد و گرفتار تر می کند .  تیر می شود . نخستین ماه از فصل نفرت انگیز ِ تابستان 1386. تابستانی که درست مثل فیلم های اکسپرسیونیستی برای من تیره و تاریک و توهم آلود و بی پایان بود. با آدم هایی که دور و برم بودند و چهره هاشان عوض می شد و مثل روزهای کودکی ام که در کنج های تاریک  ِ سقف ، موجودات غریبی می دیدم که به سوی من هجوم می آوردند . برای شرکت در جشنواره ی تئاتری در تانزویل استرالیا انتخاب می شوم و ماراتن زبان خواندن من و هموار کردن شرایطم برای رفتن شروع می شود . روزهایی که سرم را فرو می کردم در دنیای واژه ها و کلماتی تازه و دوستان تازه ای که با مهر بسیار کمکم می کردند . آران و نگین . هرکدام بخشی از این دنیا را ساختند برای من . ذهن من اما نگران پایان نامه بود ، مثل بالنی که باد می شد ، باد می شد و خوف آورتر از کابوس هایم . آنقدر بزرگ شد که قید سفر ِ یک ماهه ام به استرالیا را در آستانه ی رفتن زدم که حسابی خودم را عذاب بدهم و اهیمت پایان نامه ام را به خودم یاد آور شوم . انگار آن همه فکر کردن پریشان و بیمارم کرده بود که وقتی رسیدم به آستانه ی زمانی که می بایست پایان نامه ام را به هر ضرب و زور و جبری که شده بود می دادم مثل پیکری زخم خورده که روی زمین کشیده می شود سینه خیز پیش می رفتم . آنقدر خسته بودم که حتی نمی توانستم رایحه ی خوشی که همچون هدیه ای آسمانی در زندگی ام جریان یافته بود به خوبی احساس کنم. رایحه ای که از اوایل مرداد آمد و با خودش خوشی های بسیار آورد برایم .... بوته ای گل که با هر خنده اش دیواری از هزارتو را محو می کرد....

شهریورماه بود که بار دیگر روی سن رفتم تا جایزه ی بهترین منتقد تئاتر سال را بگیرم . اما هیچ شادم نکرد و هراس از زمانی که به سرعت در حال طی شدن بود به شکل مالیخولیاواری آزارم می داد .

افسوس که شاخه های این لابیرنت همچون علفی سیاه و هرز رشد می کرد و مرا در درون خویش مدفون تر. دشواری ها تازه آغاز شد . کابوس واقعی زمانی بود که می دیدم برای تمام انتظارات سالیانم برای ساخت فیلم و ماحصل بیش از 15 بار بازنویسی فیلم نامه را باید در وضعیتی عصبی و نامناسب بسازم ..... پایان نامه ام را در 137 صفحه و در حالتی مرگبار به پایان بردم ؛ شیرین و آران محبت زیادی کردند. البته این تنها آغار راهی بود که در انتهایش می توانست هیچ نجاتی نباشد که هنوز هم نمی دانم بود یا نبود . دکتر سجودی ، استاد راهنمای من بیمار شد . بیماری ای سخت و این کارها را پیچیده تر کرد . حالا باید به سراغ  بخش عملی می رفتم . هولناک بود . 11 روز تصویربرداری  با آدم هایی که یا مهربان بودند و دلسوز و  یا همچون بازیگر مرد کارم که از فرط بی استعداد بودن همه را دچار احساس ترحم به خودش می کرد ... صدابرداری که درکی ابتدایی هم از صدابرداری فیلم نداشت و.... آدم هایی که سر به هوا و به شدت نابلد بودند و تا آنجا که توانستند به پروژه به هر شکل که می شد آسیب زدند و حتی گزینه ی خیانت به معشوقه ی خودشان و برقراری روابط غیر افلاطونی با دیگران را نیز فرو نگذاشتند !؟ این ماجراها بعضی شان آنقدر جذاب است که اگر روزی روزگاری انرژی ای داشته باشم یک کمدی گروتسک تاثیرگذار از کنارش در می آورم . مثلاً بیایید تصور کنید هرچند تصور کردنش سخته !!!- شما با بازیگری کار می کنید که پیش از کار با او در مورد نقش اش اتمام حجت کرده اید - بازیگر نقش اول کارتان - در این مورد که بخش عمده ای از بازی شما پشت فرمان است و باید رانندگی بلد باشید و ایشان هم اطمنیان می دهند به شما . نقش اصلی هم هستند ایشان . حالا 8 روز از کار گذشته و نماهای داخلی را تمام  کرده اید و رسیدید به نماهای خارجی ؛ کاشف به عمل می آید که این شخص محترم !!! رانندگی بلد نیست !!!!! و این امر را از طریق زدن ماشین امانت سر صحنه به در و دیوار به شکل عمیقی هم ثابت می کند !!!!!!!!

ای کاش این ماجراها برای من هم به همان شیرینی ای بود که پایان های هالیوودی وودی آلن ترسیم می کند !

فیلم 43 دقیقه ای من با عنوان بلوار کشاورز ساخته شد، تمام ذخیره ی مالی ام ظرف دو سال اخیر به باد هوا رفت و آنقدر بدشانسی و حوادث ناگوار چه برای کار ، چه برای عوامل و چه و چه رخ داد که این خود لابیرنتی در بطن لابیرنت پیشین بود . در تمام این روزها با تمام وجود تحلیل رفتم . آنقدر که نشانه های تحلیل از سرزمین ذهنم به جسم ام نیز هجوم برد . تکیده و فرتوت شدم . موهای سرم دانه دانه فرور ریخت و من بی رمق تر از همیشه باید ادامه می دادم . به خاطر بیماری استاد راهنمایم ، به خاطر بدقولی تدوینگرم که آخر نفهمیدم دوستم است یا دشمن خونی ام که ملغمه ای پیچیده و خطرناک از این هر دو بود ، فیلم به موعدی که باید می رسید ، نرسید- با اختلاف 2 ساعت !!!!!!-  و در وضعیتی کابوسی در هفته های بعد به نمایش عمومی هم نرسید و تنها در جمع اساتید ژوری دیده شد و بالاخره نمره ای به من دادند که آلوده به بغض و حسادت اساتید گروه سینما با دکتر سجودی بود و من یک بار دیگر زمینه ی ارضای این حس  ِ اساتید گرانقدر و روان نژند گروه سینمای دانشکده ی سینما تئاتر شدم . آبان ماه بود ، فکر می کنم چهارم ماه . با هر ضرب و زور و نامردی که بود نمره ی 19 به من دادند . و قضیه جایی خنده دار شد که تازه دکتر شده ای پایش را کرد توی یک کفش که باید 18 بشود این نمره چون آقای سجودی بودریار را نفهمیده !!!! و دانشجوی تحت راهنمایی اش هم همینطور !!!

تا به امروز هم به دکتر سجودی در این مورد چیزی نگفته ام . و امیدوارم هیچوقت این سطور را نخواند . اما در این مدت به چشم ام چیزهایی دیدم که اگر کسی قسم جان مادرش را هم می خورد باور نمی کردم که حقارت ء استاد و غیر استاد نمی شناسد و ....

خدایا چقدر احساس خستگی می کردم. اگر نبود محبت دوستانی مثل فارس باقری و سکینه عرب نژاد که پاکبازانه و بی هیچ چشم داشتی خانه و زندگی و کنج آسایش شان را برای چندین روز در اختیار من و گروه فیلمبرداری گذاشتند ، اگر نبود محبت های نگین فیروزی و پی گیری های شبانه روزی اش ، اگر نبودند دوستانی مثل امین زمانی و امیرحسین دوانی و خیلی های دیگر حتمن وسط کار جان به جان آفرین تسلیم کرده بودم .

حالا از آبان تا به امروز مدت زیادی نمی گذرد . افسرده شده ام و حوصله ی هیچ کاری را ندارم . نه رمقی ، نه انگیزه ای . باید بروم سربازی . بدقولی می کنم . کارهایی را که برای نوشتن قبول کرده ام بی سرانجام می ماند و اوضاع پیچیده تر می شود . تا می رسد به ماجرای دبیری جشنواره ی تئاتر عروسکی که با اصرارهای مدیگر گروه تئاتر و مدیر کانون نمایش دانشکده خودم را توی هچل اش می اندازم و فرصت طلبی و سودجویی یکی از اساتید که منافع اش را در برابر دبیری من در خطر افتاده می بیند سبب می شود جنگ روانی علیه من درست کنند که فلانی تئاتری نیست  و هیاهوی بسیار رای هیچ .

جالب اینجاست که در جمع سینمایی ها وقتی فیلمی از من می بینند متهم ام می کنند که من تئاتری ام ... و تئاتری ها هم بعد از خواندن نقدی مقاله ای و یا حتی بازی و کارگردانی ای متهم ام می کنند که سینمایی ام ....

در ورای تمام اینها عمیقا ً بی حوصله ام ... بی حوصله ام از دیدن دنائت آدم هایی که سن و تجربه شان دو یا سه برابر من است ولی تا چه حد پست و حقیر هستند ... و جالب اینجاست که نام خودشان را استاد گذاشته اند و تمام این زشتی ها از محیط مقدس و مکش مرگ مای آکادمیک بر می آید ...

شاید باید معجزه ای اتفاق بیافتد . باید دریچه ای پیدا شود برای خروج از این لابیرنت ... برای رهایی از خستگی ِ این سفر دشوار در ۲۵ سالگی ِ من !

حالا که نگاه می کنم چی را جا انداخته ام ساعات متمادی اتلاف وقت و انرژی را می بینم که داشته ام در این چندماه و حالا بعد از فارغ التحصیلی بیشتر و بیشتر شده . عقیق عزیز اگر نمی نویسم از تئاتر شهر به خاطر آن است که حالم بهم می خورد از وضعیتی که کوتوله ها بر تئاتر ما هموار کرده اند در این کشور ... گفتن من چه فایده ای می تواند داشته باشد که حالا بعد از فراغت از تحصیل تا این حد احساس سرگشتگی می کنم ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:45 توسط امین عظیمی |

 

 

بخواهید که به شما داده خواهد شد ؛

بجویید ، که خواهید یافت ؛

بکوبید ، که در به رویتان گشوده خواهد شد.

زیرا هر که بخواهد ، به دست آورد و هر که بجوید ، یابد و هرکه بکوبد ، در به رویش گشوده شود . کدام یک از شما اگر پسرش از او نان بخواهد ، سنگی به او می دهد ؟

یا اگر ماهی بخواهد ، ماری به او می بخشد ؟

حال اگر شما با همه ی بدسیرتی تان ، می دانید که باید به فرزندان خود هدایای نیکو بدهید ، چقدر بیشتر پدر شما که در آسمان است به آنان که از او بخواهند ، هدایای نیکو خواهد بخشید . پس با مردم همانگونه رفتار کنید که می خواهید با شما رفتار کنند . این است خلاصه ی تورات و نوشته های انبیا .....

 

 انجیل متی ، باب هفتم ، بند دوم

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:17 توسط امین عظیمی |

یک عاشقانه ی آرام

 

 

.... زنی را در نظر بگیرید که مردی برایش نامه ی عاشقانه ی پرسوز و گدازی می فرستد. زن می پرسد کدام بخش از وجودش مرد را بیش از همه فریفته بوده . مرد چه جوابی می تواند در چنته داشته باشد؟ البته که چشم هاش . و بعد چشم زن ، پیچیده در کاغذی تیره ، با پست به دست اش می رسد . مرد خرد می شود ، نابود می شود . زن سرنوشت ساز ِآن دیگری می شود . زن با تحت الفظی گرفتن استعاره نظم نمادین را مضمحل می کند . نشانه به شی ء بدل می شود . سوژه در دام میل خود می افتد . زن چشم اش را از دست می دهد ، مرد وجهه اش را. (ژان بودریار در گفتگو با سیلور لوترانژه)

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:6 توسط امین عظیمی |

کلمات ِ ...

 

کلمات ِ ...

 

کلمات ِ ...

  این روزا به سختی درگیر پایان نامه شدم و تازه دارم می فهمم خودمو با انتخاب موضوع گرفتار چه ماجرایی کردم .... به محض تموم شدن اش حتماْ بخش هایی اش رو اینجا منتشر می کنم . عنوان بخش تئوری پایان نامه ی من هست " پیش درآمدی بر پدیدارشناسی Hypereality در سینمای مبتنی بر ابزار دیجیتال به راهنمایی دکتر فرزان سجودی .

اومده بودم این اطراف هوایی بخورم که چشم ام به یه کامنت جالب افتاد . هرچه قدر خواستم از کنارش بگذرم ، نشد که نشد و منو به فکر واداشت  . خوب اول کامنت رو با هم می خونیم :

نویسنده : .....   ، یعنی آقا یا خانم ناشناس ، قطعاً یه دوست که هوس قایم باشک بازی به جونش افتاده  و منو یاد این جمله ی شکسپیر می اندازه که "اغلب دوستان ما از خطرناک ترین دشمنان ما هستند" ! طنز موجود در جمله ی شکسپیر پیش از هر چیز مبین نوعی آگاهی از نبود نیرویی مطلقاً انسانی است که آدم ها رو بهم پیوند می ده . اتفاقاً ثابت شده ترین خصیصه ی انسانی یعنی "اصل صیانت نفس" بیش از اونکه آدم ها رو در کنار هم به عنوان دوست و برادر چه کلمه ی زیباییه این کلمه ی برادر که امین زمانی همیشه منو اینطوری صدا می زنه و من هم مثل یه برادر راستکی از صمیم قلب دوست اش دارم قرار بده ، اونها را بر اساس اصل تنازع برای بقا تبدیل می کنه به موجوداتی که اگر به خاطر امنیت همدیگه شهرها رو تشکیل دادن ولی خودشون با دستهای خودشون میل خشونت و دژخویی رو ، اونطوری که دیوید فینچر توی فیلم "fight club" نشون می ده زیر لایه های ظاهراً متمدن شهرها و روابط اجتماعی به جریان انداختن . ما آدم ها در تمامی روابطمون از دوستانه تا غیر دوستانه دچار آسیب های زیادی هستیم . مهمترین آسیب اینه که همیشه به شکل تراژیکی همدیگه رو آزار می دیم . این قضیه در روابط دوستانه و اتفاقاً از نوع نزدیک اش به شدت شایع تره . همه ی ما بر اساس الگوی خواستی که شوپنهاور توضیح اش می ده و اون رو به عنوان نیروی پیش برنده ی حیات معرفی می کنه مجموعه ای از خواست ها هستیم . لحظه ی سخت موقعی فرا می رسه که خواست های ما در نقطه ی مقابل خواست هم قرار می گیره . یعنی همون چیزی که به قول ارسطو جوهره ی اصلی درام هم هست . حالا در مجموعه روابط دوستانه ی ما این خواست ها و نیروی تعقیب کننده ی اونها انقدر شکل عجیبی پیدا می کنه که ادم رو حیرت زده می کنه . نیچه مفهوم خواست ای رو که شوپنهاور مدنظر داشت در تجلی بحث قدرت دونست و اینکه همه ی ما چیزی جز خواست قدرت نیستیم . حالا این خواست قدرت هرجایی می تونه به شکلی خودشو بروز بده . از طرق مختلف ، حتی از طریق چهار پنج تا کلمه ی ناقابل . الان که نگاه می کنم واقعاً از کسی که این کامنت رو گذاشته ممنون می شم . چون باعث شد در فاصله ی استراحت بین کار نگارش پایان نامه ام انقدر فکر کنم !!!

اما متن کامنت : بهت تبریک می گم.امیدوارم جایزه های بهتر بگیری ولی اینو بدون آدما با قضاوتهای نادرست حتی اگه اسکار هم بگیرن خیلی زود فراموش می شن و از دل بیرون می رن .سعی کن رفتار و عملت با حرفت یکی باشه.

این کامنت مربوط به پست پایینی و ماجرای جایزه ی نقده ..

و اما مجادلات من :

1- ای کاش آدم ها قبل از هر چیز شجاعت داشتن و خودشون رو پشت سه نقطه ها پنهان نمی کردن . دوست عزیز البته تقصیر شما نیست . این فرهنگ دو روی ماست که همه رو مجبور می کنه دچار بیماری چند شخصیتی باشن . من حتی اگر در نوشته ای یا زندگی ام قضاوت نادرستی کرده باشم انقدر شجاعت دارم که پاش وایسم . خیلی موقع ها هم چوبش رو خوردم . در نظر من انسان چیزی جز اشتباه مدام نیست . اشتباه های مکرر برای تاثیرگذاشتن روی نیروی مبهمی که اسم اش زندگیه به امید اینکه لحظاتی اش رو برای خودش و اگه بتونه برای دیگران معنا کنه .اما توی تونل خواست ها بویژه خواست قدرت این مضحک ترین کاریه که یه آدم ممکنه دلش بخواد انجام بده . چون همه چیز قصد داره تو رو به نفع خودش مصادره کنه . حلقه های دوستی از طریق اهداف مشترک و لحظات مشترکی که به تو تحمیل می کنند ، دشمنانی که با حذف ات یکسره صورت مسئله رو پاک می کنن و آدم های بی تفاوتی که تا موقعی که سر راهشون قرار نگرفته باشی براشون با یه دیوار تفاوت نداری .

2-  من- به عنوان یک انسان-  پیش از تولدم فراموش شدم . چون چیزی نیستم جز حاصل فراموشی نیرویی که یکهو به قول هایدگر منو پرتاب کرده توی جهنم بزک شده ی هستی .حالا مضحک تر از این چیه که من بخوام کاری رو برای توی دل رفتن کسی بکنم . اتفاقاً تجربه بهم ثابت کرده اون کارهایی که برای توی دل نرفتن کسی انجام دادم خیلی برای دنیا مفید تر بوده تا تموم اون کارایی که برای دل آدم ها کردم .ادم ها از اون نیرویی که منو شوت کرده توی این دنیا فراموش کار ترن . پس از من به تو نصیحت هیچوقت واسه دل کسی کاری نکن .اگه هم کردی توقع فراموش کردن اش رو داشته باش

 3- دوست عزیز هیچ کس ، هیچوقت نمی تونه اعمال و رفتارش رو با حرف اش یکی بدونه . انسان هم بخشی از ذات طبیعتیه که هر لحظه در حال تغییر و دگرگونیه . من حتا اگه به یه ذات ماتریالیستی هم اعتقاد داشته باشم در هر لحظه در حال فرسوده شدن و تبدیل شدن به یه چیز دیگه ام . ماها تاثیر می گیریم و تاثیر می گزاریم و تغییر می کنیم . حالا ذهن که خیلی سیال تر از این حرفاست . توی یک ثانیه می تونه صدها هزار ایده ی متناقض رو همزمان توی خودش جا بده .... من با خودم تعارف ندارم. توی زندگی اشتباهات و قضاوت های نادرست زیادی داشتم . اما هیچوقت برای اشتباه کردن و قضاوت نادرست تلاش نکردم . حالم هم از اسکار و هر جایزه ی دیگه ای که بخواد تلاش من رو به عنوان یه انسان محدود کنه بهم می خوره .- اما اینم هست که من هم به جایزه ، مسابقه ، توجه و... نیاز دارم . اگه نیاز نداشتم انسان نبودم !!!-

در هر حال شما از طریق کلمات دنبال همون خواست قدرتید . تحمیل چیزی که شجاعت اش رو نداری پشت اش بایستی ....من به عنوان یک انسان سراپا اشتباه و خطا اینجا هستم . چون انسان زاده شدم . چون انسان زاده شدن تجسد وظیفه ی من بوده . ای کاش روزی برسه که کمتر اشتباه کنم ...

     

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 14:9 توسط امین عظیمی |

 

 

در این روزگار ِ عسرت و تلخی و تعطیلی و کسادی کار فرهنگی ، کاندیدا شدن در ششمین مسابقه مطبوعاتی سالانه انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر نمی تونه اونقدرها آدم رو خوشحال کنه . وقتی همه ی ما دچار یه جور بی حوصلگی فرهنگی شدیم ، جایزه دادن و گرفتن هم  دردی دوا نمی کنه از ما . اما به هر حال راضی هستیم به رضای پروردگار و شکرگزار .

امسال هم بنده ی حقیر با نقدی که روی نمایش ددالوس و ایکاروس نوشتم در بخش بهترین نقد تئاتر کاندیدا شدم . سال گذشته برای اولین بار بود که توی همچین مسابقه ای شرکت می کردم و خوشبختانه جایزه ی بهترین نقد رو هم گرفتم . امسال هیئت داوری رو حسین قندی(مدرس علوم ارتباطات و عضو شورای سردبیری روزنامه جام جم) حسین شاکری (مترجم، منتقد و عضو شورای سردبیری خبرگزاری ایسنا) و محسن ابراهیمی (مدرس تئاتر و روزنامه‌نگار) تشکیل دادن که در این بین حضور دکتر حسین قندی که یکی از حرفه ای ترین روزنامه نگارهای تاریخ روزنامه نگاری ایرانه برام خیلی ارزشمنده . ایثار ابومحبوب و آزاده شاهمیری هم در بخش مقاله کاندیدا شدن . برای هر دوشون خیلی خوشحالم . بالاخره در هیئت ازپانیفتادگان مجله ی مرحوم شده ی "سیمیا" می تونیم به هم قوت قلب بدیم که دوباره یه روز سیمیا به کوری چشم دشمنانش بر پا بشه . امروز عصر مراسم برگزار می شه . شرق تعطیل شده. روزنامه ی اعتماد در آستانه ی تعطیلیه . سیمیا تعطیل شده. سایت ایران تئاتر در آستانه ی تعطیلیه و مدیران مرکز خیلی هم برای این ماجرا متاسف نیستن و... نمی دونم با تمام اینها باید باز هم خوشحال بود از کاندیدا شدن یا نه ؟

اما فهرست کاندیداها جهت اطلاع :


در بخش گفتگو

فروغ سجادی (خبرگزاری مهر)، مهدی عزیزی(روزنامه ایران)، سمیه علیپور(روزنامه اعتماد).


در بخش مقاله

ایثار ابومحبوب(سایت ایران تئاتر)، آزاده شاهمیری(سایت ایران تئاتر)، رضا کوچک‌زاده(نشریه فرهنگ و هنر).

 

در بخش نقد تئاتر

امین عظیمی (سایت ایران تئاتر)، مهدی نصیری(روزنامه جام جم)، امید بی‌نیاز(روزنامه ایران).

 

در بخش گزارش

علی جمشیدی(ماهنامه صحنه)، سمیه علیپور(روزنامه اعتماد)، فروغ سجادی(روزنامه بانی فیلم).


در بخش یادداشت

صادق خاموشی(روزنامه کارون)، مهرداد ابوالقاسمی(روزنامه بانی فیلم)، بهزاد خاکی‌نژاد(هفته نامه آتیه).

 

در بخش ترجمه

مهدی نصیری(ماهنامه صحنه) و آی سان نوروزی (ماهنامه صحنه).

 

در بخش عکس

افروز مقیمی (روزنامه کارون)، رئوفه رستمی( سایت ایران تئاتر) و شکوفه هاشمیان(ماهنامه زنان).



 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:26 توسط امین عظیمی |

 

مرثیه برای آدم هایی که "شرق"ای بودند .....

 

مجال بی رحمانه اندک بود و

واقعه سخت نامنتظر

از بهار حض تماشایی نچشیدیم.....

 

از عمق وجودم غمگین و رنجورم به خاطر توقیف روزنامه ی شرق . نه به خاطر اینکه عضو کوچکی بودم از این خانواده .... نه به خاطر اینکه در کشور ما یک رسانه ی دیگه به همین سادگی به محاق توقیف می افته .... نه به خاطر هزار تا حرف روشنفکری اینطوری ...

غمگینم به خاطر اشکهای مرد پنجاه ساله ای که راسته ی تحریریه رو بالا و پایین می ره و گریه می کنه چون دوباره نگران اجاره خونه و اول مهر شدن و خرج زندگی و بدبختی هاش افتاده . هزار و یک گرفتاری که مثل پتک رو سرش فرود می آد . به خاطر چهره ی غمگین آدم هایی که دوباره بیکار شدن . کسایی که خسته شدن از بالا پایین شدن توی بازی هایی که زندگی کردن رو تا این حد براشون سخت و طاقت فرسا می کنه . 

غمگینم برای تمامی روزنامه نگارهایی که افسرده شدن و روزی صدهزار بار به خودشون فحش می دن که چرا همچین شغلی اختیار کردن ... شغلی که حتی اگه سر همه شونو بزارن لب جوی خیابون ولی عصر و ببرن هیچ کدوم از این هموطن های عزیز ککشون هم نمی گزه! تمام کسایی که اگه روشنفکر هم نیستن اما تلاش می کنن با روشنگری به دیگران امکان آگاهانه درد کشیدن و بدن ...

آهای آدم هایی که دارید لابلای این حرفها رو می کاوید تا یه تیکه ی سیاسی پیدا کنید و اتهام توطئه و .... بزنید ، من فقط دارم از دستهای لرزون و قلب گرفته ی کسایی حرف می زنم که به خاطر بازی های شما زندگی شون از هم می پاشه . از نویسنده و عکاس و تایپیست و ویراستار و نگهبان و راننده ی نیسان توزیع گرفته تا چه می دونم دکه داری که روزی دو قرون روی تک فروشی یه روزنامه گیرش می آد .

ما مردمان بیهوده ای هستیم . باور کنید .

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:23 توسط امین عظیمی |

 

می دانم / می دانم / می دانم

اما کاش ..........

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:6 توسط امین عظیمی |

یک هفته افکار پریشان :

 

میان فروردین و اردیبهشت

 

شاید به خاطر هواست . یا فصل . کمتر این طرف ها پیدام می شه . دلم می خواد  مدام توی خیابونهای دائمن متوحش تهران ول گردی کنم . آدم ها رو تماشا کنم . آدم هایی که نمی شناسمشون . نمی شناسَنَم. با پوست آفتاب سوخته ام که دیگر به سیاهی می زنه . به روزهای فروردین فکر می کنم که انقدر زود گذشت . به درک !... چه فرقی می کنه ؟

اینکه تند بگذره یا اصلن بگذره ؟

حداقل با خودم قرار گذاشتم هفته ای یک بار بنویسم . در مورد چیزهایی که توی هفته ی گذشته مغزم رو آن لاین در اختیار داشته . این هفته آزمایشی تا ببینیم هفته های بعد چه جور می شه :

 

1-   یعقوب را برای همیشه آزاد کنید

                           

مثل شوخی بود . ولی احمقانه و عذاب آور . "یعقوب یادعلی" به خاطر نگارش رمان "آداب بی قراری" که تا به امروز دو بار تجدید چاپ شده و در ضمن برنده ی جایزه ی گلشیری و مهرگان هم شده ،50 روز در زندان مخوف یاسوج زندانی می شه . اتهام نامعلوم . شاکی : جمعی از مردم همیشه در صحنه ی نا معلوم ! وقتی برای اولین بار خبر رو ، خبر ِ چله نشینی اجباری "یعقوب یادعلی" رو خوندم حسابی کفری شدم ! آخه مگه ما تو قرون وسطا زندگی می کنیم که یه نویسنده رو به خاطر کتابهایی که از ارشاد مجوز گرفته ، مورد تشویق قرار گرفته ، تجدید چاپ شده و قراره "کیومرث پوراحمد" بر اساس یکی از اونها فیلمی بسازه ، به شکل خنده داری بندازن کنج هلفدونی ؟!

واقعاً اندازه ی آزادی توی این مملکت چه قدره ؟ یعنی حتا به اندازه ی خلق شخصیتهای داستانی هم نیست ؟

اولین برخورد من با "یعقوب یادعلی" مجموعه داستان خلاقانه ی "احتمال پرسه و شوخی " بود. دو سه سال پیش بود و من به شدت درگیر تجربیات پست مدرن ها در حوزه ی ادبیات داستانی بودم که اتفاقی به این کتاب برخوردم و چندتا از داستانهاش واقعن به مذاقم خوش اومد. به عنوان یه نمونه ی وطنی جسارت آمیز و در عین حال دور از اداهای روشنفکرانه بود . داستان بود و سر و شکل داشت . انقدر از این مجموعه خوشم اومد که باتلاش بسیار اولین مجموعه اش رو با نام "حالت ها در حیاط" گیر آوردم و یه ضرب خوندم. این مجموعه آنارشیستی تر از مجموعه ی بعدی اش بود . مخصوصن داستانی که از سطر آخر صفحه ی آخرش شروع می شد و از چپ به راست و معکوس پیش می رفت . این میزان تجربه گری که موفق هم بود در کنار داستانهایی که بافت ساده تری داشتن اما قدرت تصویر سازی یادعلی رو نشون می دادن منو سخت جذب کرد . مخصوصن بعدها که فهمیدم یادعلی سینما خونده و ذهن تصویری اش ورزیده و تربیت شده است .

                                            

گشت و گشت تا تابستون دو سال پیش که رمان "آداب بی قراری " منتشر شد . رمان قابل توجه بود اما ضعف هایی هم داشت . بویژه توی دیالوگ نویسی که واقعا ً خام دستانه بود . اما مثل مابقی کارهای یادعلی خلاقانه بود و تجربه ی قابل توجهی در ساختار روایی داشت. در بخشی از رمان ماجرای عشق مردی به یک زن ایلیاتی روایت می شد . رابطه ای که در دنیای داستان جریان داشت و نه در بیرون !!! و همین رابطه باعث شد امت غیور به غیرتشون بربخوره و یادعلی رو راهی زندان کنند .دادستان یاسوج توهین به یکی ار اقوام ایرانی رو از طریق این رمان مورد توجه قرار داده !  

به نظر من کار شکایت کننده ها – در صورت وجود خارجی - بیشتر به شوخی سیزده  شبیهه ! منتها یه کم نمک اش رو زیاد کرده بودن . چون در غیر این صورت اعتراض حماقت بارشون به شخصیت یک داستان هیچ محمل عقلایی نداره .

در هر حال خوشحالم که فعلا ً یعقوب یاد علی ، با وثیقه هم که شده از بند خلاصه! شاید اینم فرصتی باشه تا یه باره دیگه به آثار اندک اما شریف و خلاقانه اش نگاهی بندازیم.

 

۲-    پادشاه بوتان و دست راست اش

خوشم می آید از آدمهایی که انقدر غیرت و جربزه و فهم و درک دارند . چند روز پیش روزنامه ی اعتماد رو ورق می زدم که در مورد پادشاه بوتان مطلبی نوشته بود . از قضا هنوز در این کشور کوچک سیستم پادشاهی حاکم است . اما پادشاه جوان به قدرت رسیده که تحصیلاتش را در رشته ی علوم سیاسی به تازگی در دانشگاه آکسفورد به پایان رسانده تصمیم گرفته دیگر پادشاه نباشد و برای سرگرمی هم که شده در کشورش انتخابات برگزار کند تا مردم خودشان سرنوشت خودشان را بسازند . بوتان از مناطق عجیب دنیاست. برای اولین بار در سال 1998 تلویزیون وارد این کشور شده و به خاطر کوه های سربه فلک کشده ای که این سرزمین رو احاطه کرده ، رابطه ی مردمان این سرزمین با دنیای بیرون تقریبا ً قطعه . می شه حدث زد که اونا هیچ اطلاعی از کشتارهای هر روزه ی عراق ، وضعیت بحرانی خیابونهای تهران که شبیه پادگان های نظامی شده یا اعتراف به اهمال وزیر کشور در مورد کشته شدن 22 نفر به فجیع ترین شکل در تاسوکی زاهدان ندارن و تازه با سر خوشی از پادشاهشون خواستن بی خیال دموکراسی بشه . ولی اونم انقدر در برقراری یک حکومت دموکراتیک جدیه و برخلاف قدرتمندان کشورهای خارج از کره ی زمین که از شنیدن کلمه ی دموکراسی حالت تهوع می گیرن ، سر حال و شادابه که این روزها داره یه جور انتخابات آزمایشی رو توی بوتان ترتیب می ده تا سال دیگه قدرت رو به شکل رسمی تحویل فرد منتخب بده ! دمش گرم و دست راست اش زیر سر ِ برو بچه های ما !

 

۳-    جشنواره ی تئاتر از نوع دانشگاهی

دهمین دوره ی جشنواره ی تئاتر دانشگاهی بی رمق تر از تمام دوره های قبلی و قطعا ً نه دوره های بعدی از اول اردیبهشت شروع شد . و جالب اینجاست که هر چی ارزش کارا پایین تر می آد و سیستم برگزاری جشنواره بی نظم تر و بی قاعده تر و خام تر می شه استقبال مخاطبین محترم دانشجو بیشتر می شه !؟

نمی دونم ولی شاید این ماجرا به استقبال چشمگیر جماعت تهران نشین از فیلم "اخراجی ها" هم ربط داشته باشه ! یک فیلم سطحی ، مبتذل و اساسا ً مزخرف که با لودگی و رکاکت می خواد خودش رو به جای یه اثر پیشرو و صریح جا بزنه . یه فیلم توهین آمیز در مورد جنگی که حالا به هر ضربی و زوری هست باید توی ذهن ها بازیابی بشه . دیدن "مسعود ده نمکی" فاشیست توی تلویزیون اونم موقعی که ادای آدم های مظلوم رو در می آورد زشت ترین و تهوع آور ترین تصویری بود که در روزهای گذشته دیدم .... نمی دونم چرا اصلن همین دو خط رو هم در مورد "اخراجی ها" نوشتم ....

جشنواره ی امسال بی روح و کاذبه . کارها ضعیف و در عین حال فاقد نیروی جوان و تازه ی دانشگاهیه و با اینکه بازبین ها برای انتخاب درست ، زحمت زیادی کشیدن ولی نتیجه ی کار چندان راضی کننده نیست . تئاتر شهر تعطیله و هجوم افرادی که بالاخره می خوان عطش ِ تئاتر ندیدن شون را پایین بیارن رنگ و لعابی به سالن ها داده ولی هیچی عوض نشده . باور کنید . فقط سطح توقع از خودمون پایین اومده و کج سلیقگی و سطحی نگری داره به معیار تبدیل می شه . انقدر که به قول دوست فرهیخته ام ایثار ماجرای ما داره شبیه ماجرای "مرد جن زده ی" اخوان ثالث می شه ... بلا به دور .

 

۴-    پارک لاله ! من به تو می اندیشم

 

 

      آخ چه هوای خنکی داره این پارک لاله . مخصوصن شب ها . کنار حوض بزرگش می شه چند دقیقه  ای نشست و نفس کشید و سبک شد.توی هفته ی گذشته چند باری سرک کشیدم و صفایی کردم. برای ما که خونه و کاشانمون وسط ترافیک و شلوغیه و همین پارک رو داریم غنیمتیه .  طبیعت رو از دست ندید . حتا کم اش رو ... حتا از نوع پارک لاله ای اش رو .

 

5-   پایان نامه ... پایان نامه .... پایان نامه

پوستم رو کنده ولی هنوز توی خونه ی اولم . این روزها مهم ترین کاری که باید بهش مشغول باشم ویه خورده درگیرش ام پایان نامه است . آخرین مهلت من شهریور ماه و اگه خدا کمک کنه قال اش رو می کنم . پایان نامه ی من دو بخش عملی و نظری داره : ساخت فیلم و اثبات یک فرضیه . فیلم نامه ام رو نوشتم و اگه اوضاع خوب باشه آخر این ماه فیلمبرداری می کنم . اما بخش تئوری ام که به راهنمایی دکتر فرزان سجودیه هنوز پیشرفتی نداشته .... خدا به همه ی ما کمک کنه ...

 

6-   تنهایی ی تنهایی 

چه حالی می ده تنهایی !

اینو یه بابایی می گفت که دل سوخته بود !!!

 

7-   کشف یک راز در مورد دیوید لینچ !!!!!

 

 

بالاخره پس از غور و تاملات فراوان پیرامون کلمه ی "سینمای معناگرا" به کشف مهم و نسبتن قابل توجهی رسیدم . این کشف در بامداد روز سه شنبه 4/ 2 / 86 بوقوع پیوست . از آنجا که پاسی از شب بود و من خیره به مانیتور هفده اینچم – که به هیچ وجه نشانه ی بورژوا گری نیست و هدیه ای از طرف دوستان است - در حال تماشای فیلم wild at heart ( از درون وحشی ) سرورم "دیوید لینچ" بودم ، دریافتم که ایشان برای اولین بار در سال 1990 در این فیلم نمونه ی نادر و برجسته ای از سینمای معناگرا را در معرض دید علاقه مندان این نوع فیلم ها گذاشتند . فیلم اخلاقی و سراسر پند و اندرز استاد لینچ با آن پایان هپی اند تکان دهنده و آموزنده اش !!! درباره ی وفاداری به حقیقت و عشق ، نشان دهنده ی اصالت مفهوم اشاره در سینمای معناگراست. آگاهان امور بر این باورند که طرح سینمای معنا گرا را خود ِ لینج در برابر مبلغ اندکی برای دوستان عزیز ما در وزارت ارشاد نوشته و برای آنکه ثواب کارش زایل نشود از آقایان خواسته نامی از او نبرند . او همراه این طرح یک نسخه از فیلم مذکور را هم فرستاده که گویا در بین راه توسط قاچاقچی های بی ناموسی !!! که فیلم اخراجی ها را هم دزدیده اند( نقل به مضمون از دست اندرکاران فیلم اخراجی ها) به سرقت رفته و به شکل نه چندان وسیعی تکثیر و در اختیار علاقه مندان قرار گرفته .

 

شواهد دیگر بر این موضوع که اساساً ایده ی سینمای معناگرا یک ایده ی امریکایی است و علاوه بر لینچ ،"نیکلاس کیج" هم در آن دخیل بوده است حضور فیلم "مرد حصیری" ساخته ی "نیل لابیوت" در جشنواره ی فجر 1385 در بخش سینمای معناگرا است. موضوع این فیلم شیطان پرستی بود !؟!؟!؟! و مسئولان جشنواره با کمال شجاعت این فیلم را که اتفاقاً کاندیدای زرشک طلایی به عنوان بدترین فیلم در جشنواره ی اسکار دوره ی پیش بود در جشنواره به نمایش در آورند و کلی به حسن انتخاب خودشان به به و چه چه گفتند . 

 

 خیلی دور خیلی نزدیک (سر سلسله ی فیلم معنا گرا در ایران )   

             

 

ذاتاْ وحشی : شباهت فضای دو فیلم بر اساس این تصاویر شاهدی بر مدعای معناگرا بودن و مدعای ماست !!!!!!!!

 

بهترین راه برای اثبات این راز بزرگ که ایده ی سینمای معناگرا یک ایده ی لینچی است توصیه برای دیدن فیلم wild at heart ساخته ی معناگرایانه ی دیوید لینچ است که اتفاقاً از حضور نیکلاس کیج هم بهره می برد !!!!

این هفته که به خیر گذشت . تا هفته ی بعد

نظرات خودتان را در صورت طولانی بودن و جا نشدن در بخش کامنت ها به آدرس ایمیل بنده پست کنید و در صورت ضروری بودن بیش از حد تلفن بزنید !!!!

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:12 توسط امین عظیمی |

شوریدگی های پسر جوان در پاریس

 

 

 

سفر 15 روزه من و بچه های گروه برای اجرای نمایش ادیپ در تئاتر "اودیتوریوم سن ژرمن" پاریس به پایان رسید .سفری که همچون یک جشن پر شکوه حالا به سرزمین خاطرات ما پا گذاشته است .  

حضور شهر اما در خیال مسافر ، عمری دیرپاتر از خاطرات شهروندان اش می یابد . حالا در نصف النهاری دیگر ، از مبدا ای تازه به گردش زمین فکر می کنم . شهر ، هر بار پرشور و کمال یافته مرا در بطن خویش می آفریند . پاریس ، شهر بیکران  ِجشنی است که آدم ها برای رویاهایشان تدارک دیده اند . سرزمین کافه های باران خورده ، جهانی مینیاتوری با پیاده روهایی که تداوم نظاره و همراهی را تجلی می بخشند . این یک صلح پایدار میان تصویری خیال انگیز از شهر کمال یافته و انسان به آرامش رسیده است که شوریده و سبکبال به تماشای رویای آدمی نشسته است .  خانه ها ، کتابفروشی ها ، گالری های خیابانی و هزارتوی هزارپای قطار شهری که تاریکی و نور را به یکدیگر پیوند می زند و برای مسافر ، شیدا شدن ، حال ِ خوب ِ ناگزیری است .

پاریس ، شهر ِ امن ِ انسانهاست . جایی که می شود تا هزار سال بی آنکه تشویشی در دلت رخنه کند در پیاده روهای باران خورده اش قدم بزنی ؛ همچون دشتی سر سبز و وسیع و کمال یافته ، هر لحظه در هر تصویر تازه آغاز می شود . همچون زاد و ولد بی انتهای نشانه های متکثر یک رویا . رویایی که بر زبان جاری می سازد : من / همچون  " ا َبر انسان/ ابر شهر ِ نیچه ای" می اندیشم . شهری که زاد و رودش را از هارمونی پر ترنم اندیشیدن وام می گیرد .

برای من ، پاریس رویای شهری بود که همواره آرزو دارم تهران به شمایلی از آن بدل شود . شهر مردمان خنده رو ، آرام و متفکر که ماشین هایشان بوق ندارد و رانندگانش با تمام عابرین پیاده برای رعایت حق تقدم شان در هر کجای شهر پیمان برادری بسته اند .شهری که مردمان اش هر لحظه سر در کتاب یا موزه و نمایشگاه و تئاتر و سینمایی دارند .  شهری که در آن مفهوم واقعیت و ارکان اجتماعی فاصله ای با فرهنگ و فرهیختگی ندارد . پاریس ، رویاهای مرا بار دیگر در عشق دیوانه وارم به مدرنیته و مفهوم انسان / شهر بیدار کرد .

شهرها با شکوه ترین مخلوقات ذهن مدرن انسانها هستند و پاریس بی آنکه بخواهد با ساختمان های بلند مرتبه و بردهای بزرگ دیجیتالی به تمام رویاهای دهه ی هفتادی انسان پشت کند هنوز عاری از چنین تصاویری بوی گذشته ها را می دهد . هنوز هم اگر از پنجره ی طبقه ی آخر خانه ای به شهر نگاهی بیاندازی می توانی رد نگاه های پر وسواس همینگوی و میلر و کامو را بگیری و به ناکجا آبادی راه پیدا کنی که هیچگاه از خاطرت زدوده نخواهد شد .

حالا تمام اینها خاطره می شود . تماشای آخرین اجرای خیال انگیز آرین منوشکین در تئاتر سولی ، قدم زدن در تاریکی بی جان کوچه های خاموش سن میشل ، لمس قطرات بی انتهای بارانی که از بلندای ایفل فرو می ریزد و از همیشه پاک تر ات می کند .

و حالا در پایان این جشن بیکران تنها می ماند تصویر چند نژاده ی مردمانی که در امتداد مسیر مترویی شبانه گم می شوند . تو در میان آنها به سایه ای می مانی که در آرزوی شهری که بار دیگر دوست اش داری به خواب می روی . حالا در کنج اتاق ات ، نشسته در برابر صفحه ی سپید مانیتور ، رها شده در آوای بی وزن "چارلز آزناور" و ترنم غرور انگیز "ادیت پیاف" و گم می شوی در خیابانهای سنگ فرش خاطراتت .....

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:35 توسط امین عظیمی |

 

                                        سال نو مبارک

                                                     

پیشاپیش تبریک گفتن عید امسال به خاطر نگرانی منه از عدم دسترسی به اینترنت در خارج از مرزهای ایران . امیدوارم سال ۸۶ یکی از بهترین سالهای زندگی همه ی ما باشه . من به همراه گروه نمایش "ادیپ" عازم کشور فرانسه و شهر پاریس هستم و تا چند ساعت دیگه از ایران می رم .ما روزهای چهارم و پنجم فروردین در یک جشنواره ی تئاتری و در سالن نمایشی "ادیتوریوم سن ژرمن " اجرا خواهیم داشت. من در مقام دراماتورژ و دستیار کارگردان گروه رو همراهی می کنم . کارگردان کار هم "فابریس نیکوت " فرانسویه ... این اولین سالیه که لحظه ی سال تحویل  رو خارج از مرزهای ایرانم . چه سالی بشه سال 1386.در هر حال باز هم عیدتون مبارک . خبر این کار رو هم می تونید در لینک زیر بخونید.

موفق باشید

 http://www.theater.ir/article.aspx?id=10713

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 23:17 توسط امین عظیمی |

سمفونی تاریک بهاری که از راه می رسد

دفتر خاطراتت را  ورق بزن.... تک تک برگهایش را .

 زمانی بوده است که شکوفایی ی سال در بهار، همچون ملامتی بر تو فرود آمده باشد .

شوق شاد بودن در تو هست ، اما  بیرون که قدم می گذاری ، همه چیز دگرگونه است . همچون مسافر یگانه  کشتی  در دریایی بیکران ، دستخوش بی اطمینانی می شوی . باغ و سبزی آغاز   می شود . اما تو تمام زمستان و سالی را که گذشته با خودت به باغ می کشانی . به کنار تک تک شکوفه ها و نهال های تازه ُرسته .....

و در بهترین شکل ، این چیزی نیست جز یک تداوم..... شاید بی معنا ، شاید !

هنگامی که منتظری روحت همراهی ات کند، ناگهان سنگینی اندامهایت را ، جسم ات را حس

می کنی و چیزی چون امکان بیمار شدن بر حس آشکار پیش از وقوعت هجوم می برد. سردت

می شود از این همه بهار و تازگی ی  تکراری . شال گردنت را دور شانه هایت می پیچی .

تو تا انتهای راه رفته ای : بعد با قلبی که تند می تپد در میدانگاه  می ایستی و تصمیم می گیری  تا با تمام  دردها  یکی شوی . پرنده ای تنها می خواند و انکارت می کند.

افسوس ، شاید مرده باشی ؟

شکوفه ها و میوه ها وقتی که می افتند ، رسیده اند . جانوران خودآگاهند : همدیگر را می یابند و

از این بابت خشنودند . اما ما که راه  خداوند را برگزیده ایم ، فرجام نمی یابیم. از سرشتمان که

سر باز می زنیم به وقت بیشتری نیاز داریم.

 یک سال برای ما چه مفهومی دارد  ؟

روزها و ماه ها و  سالها چیستند برای ما ؟ حتا پیش از آنکه خدا را آغاز کرده باشیم در برابرش دست به دعا بر   می داریم : بگذار این شب را تاب آوریم. و سپس تب را . و عشق را .

و سال ها ، بی قرار ، می گذرند .

در هم تنیده می شوند با اوج و فرودی ناشناخته و بهار باز از راه می رسد در مسیر تداومی که

معنایش را باخته است .

چیزی که تازه است ، عبور کردن است : سال و عشق

چیزهایی که گذشته اند . مثل اشیا قدیمی که روزی تازه بودند ...

بهار آغاز می شود . با موسیقی سبز و هذیانی اش . چیزی فرو می ریزد. چیزی خاموشی می گیرد . چیزی تازه می شود . اما تو آنجا در احتضار زمستانی . جانی که تنت را روفته .....

خورشید بر آسمان پدیدار می شود و زمستان هر چه بیشتر در کالبدت می خلد . تاریک و سرد و طولانی .

بهار می آید . دفتر خاطراتت را ورق بزن ... تک تک برگ هایش را .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 20:25 توسط امین عظیمی |

برای نغمه و سالروزتولدش 

 

راه می افتد. به کجا می روی ؟

راه می افتم.

به کجا می روی ؟

خیابانها را از پس هم به خیالی پیوند می دهم .... به کجا آخر می رود این راه بی انتها ؟

نگاه می کنم به دستهایم. به دستهای تو نگاه می کنم و از لابلای تمامی خطوط  ، راه خانه ای را می جویم که روزی بود. حالا دیگر از میان این همه راه و بی راه تنها می توانم به تاریک ترین شیار خیره شوم و مقصدی که گم شده است . بازهم نگاه می کنم . به دستهایم . و آیینه ای که تو را در آن قاب می گیرم. حالا پر می گشایی . در آیینه است که آغاز می شوی . نور می تابد. نور می شود . حالا در هر شیار ردی از نور همه چیز را می روبد. و راه ها . این راه های غبار گرفته از تقدیر خویش....... رها می شود.

به سایه ها نگاه می کنم . ردی که روی زمین افتاده است . جایی که غباری سبزرنگ میان شکوفه های سفید ِ تو رج می خورد. در عمق این مرغزار خانه ای هست هنوز. خیالی که تو را بر بلندای آسمان ترسیم می کند . خیابان ها در دل هم تا ب می خورند . تاب می خوری روی شاخه های بید رنگ پنجره ها. نگاه می کنم به آیینه . آیینه را دیگر غباری نیست. کنار این رد سبز ،آرام ، روییده می شوی . لغزان و رها . از پس درهایی بسته ، خیابانی بی انتها و چراغ هایی همیشه خاموش .

به دستهایم نگاه می کنم . به دستهایت .

کجا می روی؟

راه می افتم. دست می کشم بر دستان شب . شیارها و زخم ها  راه  باز می کند . و رد ِ لباس تو سبز رنگ بر دشت سوزان شقایق ها راه باز می کند . تو می رویی . همچون تازه نهالی که بر تن این خاک پوک بال می گشاید . نذر می کنم با چشمانی بسته و دستانی گشوده . تو می رویی در لابلای خطوط بی پایان دستهامان. جدا افتاده از میراث تقدیری که رنگها را در هم می آمیزد.

برای روییدن تو چه بهارها که گذشته است ، چه فصل هایی سردی که درسیده است و چه تابستانهایی که در یال ِ باد ، شعرها زمزمه کرده است . قبای سبز رنگ تو در این خیابان هنوز رنگین ترین زندگی هاست.

دریغ مکن از این همه خیابان ، شعرهایی را که در دستهایت روییده. نهان مکن .

حتا اگر تمام دیوارها همزاد تو باشند. رخنه کن بر این ستون ها. و خطوط در هم را به راهی ببر که باید.

راه بیافت.

به درون آیینه و از آنجا جهانی رنگ رنگ را ترسیم کن .

نشسته ام و نذر می کنم.

تو می آفرینی و خیابانها همه گم می شوند  درون دریای وجودت .

آب باش.

 بیافرین.

 راه به هرکجا که گشوده باشی زایندگی است و رویانندگی .  دریغ مورز از این خیابان های تشنه . بیافرین. با خطوط دستهای شگرفت. آیینه ها انتظارت را می کشند.

بهار نزدیک است.

این را میلاد تو گفت

بهار تو چه بسیار نزدیک است .

راه می افتم.

به کجا می روی ؟

درون آیینه ای که تو را ترسیم می کند.

شوریده

بیافرین .

ببار .

شهر تو هزار سال است که تشنه است .

شوریده ببار .

فصل ها در انتظار تصویر توئند.

ای کاش باریدن را زبان سخن می بود ....

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 11:49 توسط امین عظیمی |

چه بلایی داره سر ما می آد ؟

                                                         

 

                                                        

ما که توی خونه مون ماهواره نداریم . یکسالی هست به خاطر شرایط پیش اومده دیش و بند و بساط اش را پدر گرانقدر سر به نیست کرده . حالا بماند که چه قدر دل من لک زده برای 1 دقیقه سیاحت VH1 یا MTV .

دیشب منزل یکی از دوستان بودم که در قعر ِ دار و درختهای دارآباد برای خودش آلونکی به پا کرده و از هفت دولت آزاده و هفته به هفته هم از خونه اش بیرون نمی آد . همینطور که مشغول کانال چرونی بودم یهو روی CNN متوقف شدم . یه میان برنامه ی تبلیغاتی در حال پخش شدن بود که تصویر احمدی نژاد رو نشون می داد و درشت نوشته بود :

- ساعت هسته اي درحال حرکت است... وزمان به آخر مي رسد.

- ايران بزرگترين دولت حمايت کننده تروريسم، و پشتيبان حملاتي است که صدها آمريکايي را کشته است.

- يک گروه ايراني 25000 نفره آماده هستند به عمليات هاي انتحاري درآمريکا واروپا دست بزنند.

رفیقمو صدا کردم گفتم این چی می گه ؟ وقتی تعجب منو دید گفت تازه دیدی . گفتم یعنی اینا للابلای تبلیغات مک دونالد و چه می دونم هزار کوفت و زهر مار دیگه دارن علیه ما تبلیغ می کنن؟این که خودش یه جور مقدمه چینی برای جنگه .

دستم رو گرفت نشوند پای لب تاپ اش تا حاصل وب چرخی های این چند روزه شو تو سایت cnn و چند تا سایت دیگه نشون بده . مجموعه فایلایی که save کرده بود شامل تبلیغاتی می شد که چه به شکل میان نویس ، چه به شکل آیتم های تبلیغاتی کمتر از 1 دقیقه لابلای برنامه های شبکه cnn و چندتا کانال دیگه توی ایالت های مختلف آمریکا ظرف یکی دو روز گذشته پخش شده بود و همینطور داشت به تعدادشون اضافه هم می شد:

- حالا، با نقض قطعنامه شوراي امنيت، ايران درحال توسعه توانايي هاي هسته اي خطرناک است واين خطرکه آن را با ديگران تقسيم کند وجود دارد.

- براي صلح برپا خيزيد! با کاخ سفيد تماس بگيريد وازآنها بخواهيد که تحريم ها را عليه ايران تشديد کنند.

- رييس جمهوري ايران هولوکاست را نفي کرده وگفته مي خواهد اسراييل ازروي نقشه حذف شود وازحملاتي که صدها آمريکايي را کشته، حمايت کرده است.

به رفیقم گفتم اینا می خوان چی کار کنن که دارن اینطوری رو مخ مردم خودشون – آمریکا - کار می کنن ؟. گفت اگه یادت باشه قبل از جنگ عراق هم از این آیتم تبلیغاتی ها زیاد پخش می شد . منتها اون موقع در مورد وجود سلاح های کشتار جمعی و دیکتاتوریه صدام بود الان گیر دادن به حرفای احمدی نژاد و این جریانات انرژی هسته ای ...

آیتم بعدی ها ترسناک تر بود :

- ايران هزاران نفر از کودکان خود را روي ميدان هاي مين فرستاده است درحالي که تنها کليدهاي پلاستيکي دردست داشته اند تا با آنها قفل درهاي بهشت را بازکنند.

- حالا، با نقض قعطنامه سازمان ملل، ايران تلاش مي کند فن آوري هسته اي را با ديگران شريک شود.

- برخيزيد براي صلح و به کاخ سفيد بگوييد که تحريم ها عليه ايران را تشديد کنند.

با اینکه آخر هر کدوم از این آیتم ها مردم آمریکا رو به صلح دعوت کرده بودن ولی این از هر زمینه سازی روانی ای برای شروع جنگ بدتر بود . یعنی اینکه ببینید ایرانی ها چه جور آدمایی ان ! تازه ما نمی خوایم باشون بجنگیم ولی باید حتما ً تحریمشون بکنیم و بقیه ی ماجراها ...!

یهو تو دلم خالی شد . رفتم تو خاطرات پناهگاه تاریک خونمون .سال 65 ،66 . موقعی که مامانم منو که از همه ی بچه ها کوچکتر بودم تو بغلش فشار می داد و دعا می خوند . صدای هواپیماهای عراقی که از بالای خونمون رد می شد و هر لحظه منتظر بودیم تالاپی همه چی رو روی سرمون منفجر کنه! با اینکه 5 ، 6 سالم بیشتر نبود ولی معنی مرگ و انفجار و زیر آوار موندن و مفقود الاثر و شهید و از خیلی چیزای دیگه بهتر می فهمیدم. اصلاً اینا اولین مفاهیمی بود که اون موقع ذهن یه پسربچه مثل منو به خودش مشغول می کرد . خیلی خاطره دارم از اون روزا که دلم می خواد یه روز بشینم بنویسمشون . حالا انگار همه چی داره تکرار می شه . داریم درگیر یه جنگ دیگه می شیم . اما حالا من 24 سالمه . مثلا ً اول جوونیمونه . من و تمام متولدین بعد از انقلاب . دلمون می خواد زندگی کنیم . با آرامش . ولی انگار همه چی راستی راستی داره خراب می شه . نمی دونم شما که اخبار تلویزیون رو در مورد کشته شدن 150 یا 200 تا عراقی در یه روز می شنوید چه احساسی دارید ؟ من جدیدا ً پیش خودم فکر می کنم چرا تموم نمی شن ؟ این همه آدم بی گناه .....

چه بلایی داره سرمون می آد . اگه جنگ بشه چی . باور کنید نصف مردم مملکت از گرسنگی می میرن . بعد هم دزدا و جانی و قاتلا که همین چند روز پیش 13 نفر انسان بی گناه رو که 6 تاشون مامور نیروی انتظامی بودن به خاطر توقف محموله مواد مخدرشون کشتن ، می افتن به جون مردم . چه واویلایی می شه !

 رفیقم که دید ماتم برده کانال vh1 رو آتیش کرد تا یه خورده حالم جا بیاد . اما من انگار پرت شده بودم توی دهن یه غار تاریک و سرد که تمومی نداشت.  

حالا تلویزون رو خاموش کردم و وایستادم پشت پنجره . به دونه دونه ی چراغ های شهر نگاه می کنم و یه چیزی تو دلم می لرزه .....

                                                 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 9:2 توسط امین عظیمی |

ماجراهای من و صدرالمتالهین

خیلی ها تولدمو تبریک گفتن . از همه ممنونم. این به کوری چشم بعضی ها که جرات ندارن کامنت با اسم بزارن و انقدر ترسوئن که خودشون رو پشت سه تا نقطه قایم می کنن....

تایماز عزیزم یه هدیه تعهد برانگیز به من داده که حسابی احساس پدر بودن رو در من زنده کرده . حالا من علاوه بر خودم باید به فکر بزرگ کردن اون هم باشم . صدر المتالهین خیلی کم حرفه و با اینکه یه ماه بیشتر نداره مثل یه فیلسوف واقعی با دقت و تعمق به هر چی کنارش می گذره توجه نشون می ده . امروز صبح کلی باهاش درد و دل کردم . اول علاقه نشون داد و سرش و از لاکش بیرون آورد و خیره نگاهم کرد . بعد عین بقیه زود از پر حرفی ام خسته شد و چشم هاشو بست و اینجوری نارضایتی شو ابراز کرد.  اما با همه ی این حرفا همون دقت کردن اش به حرفای من برام خیلی با ارزشه . اون حتی به خودش زحمت نمی ده که حرفی بزنه چون توی حالت مدیتیشن بی پایان قرار داره و روزه ی سکوت گرفته .شاید بتونم توی روزهای بعدی راز این سکوت خدشه ناپذیرشو بفهمم .الانم کنار دستم نشسته داره با تعجب به حرکت انگشتهای من روی کیبورد نگاه می کنه .

     

تصویر صدرالمتالهین در حال آب بازی                     

باید کم کم به این زندگی عادت کنه چون دل کندن من ازش محاله .

                                             

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 23:6 توسط امین عظیمی |

 

 

 

     تولدم مبارک !

۵ بهمن ۱۳۶۱. حالا ۲۴ ساله که به دنیا اومدم ....

 

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 15:30 توسط امین عظیمی |

 

 

زیان کنی      اگر تصاحب کنی

و ناکام آیی          اگر بکوشی

و بشکنی         اگر ستیزه کنی .

رها کن     تا برسی . تسیم شو    تا کشف کنی .

برای اعتماد کردن خالی شو و

پذیرفتن را سرافراز باش .

سخت نمون است و سهل و چه آسان در پی  ِ آن توان شد ،

چرا که آن را از بیرون نداده اند  بل که خود از درون می شود .

 

(تعالیم بزرگ دائو، بند نهم )

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 10:22 توسط امین عظیمی |

میوه بر شاخه شدم

سنگ پاره در کف کودک

طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خویشتنم

چنین که دست تطاول به خود گشاده منم

 

سپاس از مهربانی و دل نگرانی های دوستان بهترینم

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 1:49 توسط امین عظیمی |

خانه ام

ابری است

خانه ام

یکسره ابری است

 

 قوز اثر فرانسیس بیکن

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 7:16 توسط امین عظیمی |

در خیال ِ سکوت این ظهر ِ جمعه

 

"روز تولد" اثر جاودان مارک شاگال (نقاش روس) 

 

حالا ، سال هاست که می گذرد . سال های درشتی و بی تابی . سالهای  ِ روزهای  ِ از دست رفته . سال های بی قراری . چقدر مانده است از این سال ها . چند روز . چند ساعت دیگر .....؟

حالا که در این ثانیه بی خیال تمام آیینه ها به دنبال تصویر خودم در این شهر می گردم ؛ شهری که مرا در خودش ، در تاریک ترین و پرهیاهوترین خیابان هایش بزرگ کرد . شهری که شب ها بالای سرم ایستاده و هنوز از لابلای دستهای زمخت اش می توانم چند ستاره را ببینم . ستاره هایی که هر روز مرا به خیابانی می کشانند . حالا آهسته آهسته قدم برمی دارم و در حاشیه ی سایه ای که افتاده روی این خیابان به تصویر مردی فکر می کنم که آهسته آهسته در من بزرگ می شود و جای خیال های تمام کودکی ام را می گیرد . راستی به لحظه ای که دیگر در گذشته نیستی فکر کرده ای  ؟ زمان تو را روفته با خیالی خوش ؛ به فردایی پیوند داده که روبرویت ایستاده است. باور نمی کنی که 24 بهار و پاییز و زمستان را دیده ای . تابستان ها که حسابش جداست . از بچگی همینطور بود . عاشق روز بودم و تابستان . شبها برایم پر از معماهای ترسناک بود و پاییز ، فصل قید و بند طولانی ی مدرسه تا شاید روزی سفیدی برف ٬دست مدرسه را از شانه های من جدا کند و بعدترها که عید بود . روز نو که تا سیزده اش می شد کودکی کرد و باز از فردایش مرد شد و درس خواند و رها نبود ........

حالا انگار که سالهاست تمامش را به رویاهایم پیوند داده ام . رویاهایی که از کودکی من جان می گیرند و هنوز در آستانه ی 25 سالگی ی مردانه ام خیال می کنم جزئی از آن دنیایم .

حالا عاشق شب ها هستم . شب های شهر من . شب های شهری که با تمام سیاهی هایش دوستش دارم . تهران من . تهرانی که در تمام خیابانها و کوچه هایش جریان دارم . در میان تمام جوی هایش . میان تمام ساختمانهای خاکستری اش و درخت های جنگل سیمانی اش . میان تمام چیزهایی  که با آنها باور می کنم زندگی کرده ام . در تمام این سالها و با تمام آدم ها و ماشین ها و خانه ها و زخم ها و لب خند ها زندگی کرده ام . حالا شب که می شود دلم می خواهد رها شوم در پیاده روهای خالی ای که جان می گیرد تصویر کودکی و نوجوانی و شاید کهنسالی و فردایی که هنوز برنخاسته است برای من .

پاییز و زمستان ؛ دوستان ساکت و بی ادعای من که آرام همه جا را می خشکانند و سفید پوش می کنند . درست مثل فصل پایانی ی انتظار آدمی برای نبودن . نیست شدن . وقتی که تمام کوشش ها و خیال ها و رویاها خاموش می شوند و تمام اش یک خط صاف ممتد است از تمام قدم های ایستاده ....

حالا عاشق شب و پاییزم ، عاشق زندگی و سایه ای که مرا به زمین پیوند می دهد .  انگار قدر زندگی را باید در سایه هایی پیدا کنی که همیشه پشت سرت حتی در برابر چراغی رومیزی افتاده است . تصویری که از تو حک می شود . سایه ای که از ستون وجود تو روی زمین آرام می گیرد . سایه ای انعطاف پذیر و معلوم که جایش را پر می کند در هر دیواره و هره ای  . چه فرق می کند کدام زمین . مهم آن است که در لحظه ثبت می شوی .

حالا احساس می کنم باید عاشق بود . باید آرام و بی انتها عاشق بود و برای ادامه ی این سالهای بی شماره ، زندگی کرد . حالا شب و پاییز را عاشقانه می پرستم . لحظاتی که احساس می کنم روح من در آنها منبسط می شود .

اگر بشود عاشق بود . یک بار دیگر اگر بشود باور کرد که عاشق باشم ، که کسی را بیشتر از جانم دوست داشته باشم .

زندگی خواهم کرد

زندگی

زندگی .

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 12:22 توسط امین عظیمی |

 

 

                                                           

                                                                                    

 

 

 

من بلد نیستم . بلد نیستم روی دستهایم بایستم . روی دستهایم راه بروم . بروم از جایی که نشسته ام . گوشه ای کز کنم پشت به آسمان و خیال ببافم از تکرار چیزی که دیگر نیست در پس ذهنم . قرار نمی گیرم . قرارم را گذاشته ام کنار کتابخانه ی انتهای راهرو تا بفهمم چه فرق می کند روز خوبت را بد شروع کرده باشی یا خوبی این روز توهمی باشد که از لابلای حال بدت سراغ گرفته ای . نمی دانم حکمت اش در چیست . حالا که مدت هاست برای خودم ننوشته ام . برای اینکه بفهمم چقدر طولانی شده این رنج ِ بی معنای کش داری که هرجا می روم دنبالم می آید و رهایم نمی کند . خسته شده ام . از تکرار ِتکراری ترین تصاویر ذهنم که باز برای خودم می سازمشان و خرابشان می کنم .

بگذار فکر کنم . امروز چند شنبه است . چه شکلی است این روزی که این همه زهوار در رفته است که نمی دانی از کجا به کجایش وصل شده ای . قرار است همه چیز خوب باشد . اما تو عوض نشده ای و همه چیز باز بد می شود . وقتی که تو عوض نمی شوی همه چیز دوباره مهوع می شود . انگار سراسر این زندگی را یک بار با آنتوان روکانتن ِ سارتر مرور کرده ای . این زندگی سراسر تهوع را که هرجا دست می زنی می ریزد از فرط پوسیدگی .  تنم گز گز می کند . بالای کتفم . جایی که خیال می کنم کسی نشسته است . خوابش برده و خواب می بیند و در خواب اش غوطه می خورد . خسته و غبار گرفته سعی می کنم برش دارم . پاکش کنم . اما نشسته و با سوزن هایش انگار جانم را خراش می دهد . بعد بلند می شود می رود توی سرم و برای خودش یله می دهد میان تصویر های بی شکلی که نمی شناسم هیچ کدامشان را . حالا ماه هاست که می دانم  تهوع دارم . اول از جایی نزدیک قلبم شروع می شود . بعد قورت می دهد قلبم را و انگار که قی کند تمام خاطره ها را .... خوابم می گیرد .... طولانی و بی پایان . دست می زنم . بی صدا . بلند می شوم و در اتاق می ایستم . انگار دچار وقفه ی زمانی شده باشم . پشتم گز گز می کند . حالا دراز کشیده انگار دستش می رسد به مچ پایم . می خواهم بلند شوم این بوی تهوع را فراموش کنم و دوباره بشوم خودم . اما این آدم هایی که از من عبور کرده اند . آدمهایی که انگار جا مانده اند در تنم . خسته می شوم .

 خسته را کش دار و بلند بخوان : خسته .............................

 بعد خیال می کنم دارم یاد می گیرم . یاد می گیرم که بی خیال باشم . بی خیال بیرون آمدن از این حال مهوع . آدم ها را می رنجانم . فایده ندارد ... باید سعی کنم جدی اش بگیرم . باید بخواهم که جدی اش بگیرم . این راه رفتن روی دستها را می گویم . شاید بالاخره یاد بگیرم که چطور روی دستهایم راه بروم در این شهر بی تناسب .جوری که آدم ها را درست تماشا کنم و نگران محو شدنم نباشم .... نگاه کن ! من از خودم بی زارم نه از هیچ کس . آنها که حواسشان نیست . باید جدی اش بگیرم . اگر بشود . آه ... نقشه اش را کشیده ام . درست در لحظه ای که این چرخش اتفاق می افتد . بالانس می زنم و سر می خورد روی آسفالت و خلاص می شوم از این همه گز گز . بعد تمام اش را از بر می کنم . این که معکوس باشم . حتا خودم را بر عکس تماشا کنم در آیینه تا این حال بد بگذرد و من فراموش کنم .

فراموش کنم که تنهایی چیست  که ملال این خیابانها و کافه را کجا می شود چال کرد .

باید بالانس بزنم  

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 10:50 توسط امین عظیمی |

پست اختصاصی برای ناشناس : من و خودم


ای کاش می شد حتی ثانیه ای از این همه رنج آسوده بود تا آدم بتونه آزادانه در مورد خودش بنویسه . همونطور که تو می نویسی . ولی وقتی شب و روزت چیزی نیست جز تکرار و تکرار دردهایی که تا اعماق روح تو رو تسخیر کردن !..... شده شبها ....تمام شبها کابوس تلخی ی روزها رو ببینی و روزها فقط با خودت کلنجار بری که ثانیه ای از خیال کابوس هات رها بشی و نشه ! جوری که دیگه نتونی به خودت هم فکر کنی .... اگر من از کس دیگه ای می نویسم یا چیزی ترجمه می کنم و اینجا می زارم فقط به این خاطره که یادم نره هنوز زنده ام ...درسته که من هر لحظه درونم در حال تجزیه شدنه ولی هاله ای از اون چیزی که دیگران بی اعتنا از کنارش رد می شن و تمایز خودشون رو باهاش درک می کنن هنوز باقی مونده ......


حتی یادم نمی آد اسم وبلاگت چی بوده که باز هم با هم حرف بزنیم .....


ناخرسند از ديگران * و ناخرسند از خود ، آرزو دارم در سكوت و انزواي شب برهانم خود را و اندك مايه اي از غرور در خود بيابم .

جان هاي آنها كه دوستشان داشتم


آنان كه برايشان آواز خوانده ام


دلداري ام مي دهند


و دروغ و بخارهاي مسموم كننده ي دنيا را


از من مي رانند .....


و اما تو اي كردگار عالميان! عنايتت را از من دريغ مدار تا شعري بسرايم ، به نشانه ي آنكه از پست ترين مردمان نيستم .... نيز نه پست تر از كساني كه از ايشان بيزارم .


 

 

از شعرهاي كوچك منثور


شارل بودلر


 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 10:41 توسط امین عظیمی |

 


 

رويا
رويا ، پابلو پيكاسو ، ۱۹۳۲

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:41 توسط امین عظیمی |

(( می دونی من اصلا ً آدم مزخرفی ام. بی ریختم . بچه ام . مرد نیستم . مثل یه مرد نیستم. فقط ادای اونا رو در می آرم . مخصوصا ً اونایی و که خیلی بزرگ ان و هوای اطرافیانشونو دارن . یه جورایی خیلی پدرن. با اینکه هنوز سنی ندارن تو زندگی شون . می دونی آدمای مزخرفی مثل ما فقط باید تحمل بشن . نباید زیاد بهشون نزدیک شد . آخه کسل کننده ان . یه سکوتهای اعصاب خردکنی دارن که آدمو دیوونه می کنه . حال بهم زنه . اصلا ً آدم نمی فهمه چی کار باید بکنه . هرچی بیشتر می گذره این حسه تقویت می شه . اگه هم مهربونی داره خیلی به دل نمی چسبه . چون اون چیزرو.. اون برقرو نداره . مثل برزخ می مونه . نه اینه نه اونه . یه وسط بدیه که نپرس . وقتی حرف می زنه . حرفایی که از اعماق وجودش بر می آید حتی اگه خیلی از سر علاقه باشه دل بهم زنه . می دونی حتی عشق این آدمه مزخرفه . حتی اگه نگات کنه و هیچی نگه . تو دل ِِ لعنتی ی کوفتی اش زه بزنه و هیچی نگه . خودشو مثل یه تیکه سنگ نشون بده . اه چقدر کسل کننده است . این بابایی که داره له می شه و هیچی نمی گه . نمی تونه بگه . فایدش چیه . باور کن آدما ظرفیت محبتو ندارن . فقط ادای فهمیدنشو در می آرن .

آدم مزخرفی مثه من عشقشو بی هیچ هدفی فقط پرتاب می کنه  اینور اونور . از بس که تنهاست . آخه چقدر تنهایی . تنهایی که به دور و بر شلوغ بودن نیست . تنهایی فقط مربوط می شه به تنهایی . یعنی رفیقی در کار نیست . همه نامردن . نارفیقن . بی معرفتن . یارو وقتی با دوست دخترش شکر آبه بیست چارساعته تلفنتو سرویس می کنه . اما وقتی داره با یارو حال می کنه صدبارم زنگ بزنی یه بار بر نمی گرده بگه ُمردی ؟ زنده ای ؟

دیگه نمی دونی چی برات باقی می مونه . عشق نه . فقط دلت می خواد روی این دنیای لعنتی بالا بیاری . عصبانی ام من . خیلی داغونم . نمی فهمم . آدم  ِخوبی بودن مزخرفه . باید بی شرف باشی . باید حسود باشی . باید پفیوز باشی . نباید بخوای به کسی کمکی کنی . چون تهش مسخره ات می کنن. انگولکت می کنن . می گن این یارو چه اسکلیه . ولی اگه بی همه چیز باشی رو سر همه جا داری . چه حالایی که بهت نمی دن . می دونی همه آدمایی که ساده ان اینطوری ان . مهربونا بدبختن . همینآن که این زندگی ماتحتشونو جر می ده . اونم توسط همین اطرافیان . حالم داره بهم می خوره از این زندگی . چار شبه نخوابیدم . اما انقدر کفری ام که نمی دونم چرا زنده ام . یارو خودش هم نمی دونه چشه ؟ مثل یه طفل می مونه . تو دوسش داری . انقدر که عین عنین ها باهاش تا می می کنی . از صمیم قلب ، انقدر که توی خودت می میری ولی خودت و یه پارچه آقا نشون می دی . بی هیچ شائبه ای تمام وجودتو می کنی محبت و بهش می دی . بعد برمی گرده متهم ات  می کنه . آدم باید بی شرف باشه . باید خودخواه باشه . اگه نباشی . باختی . حتی اگه عاشق باشی باید کثافت باشی . این آدما ظرفیتشو ندارن . اینا کسیو نمی خوان که باهاشون مهربون باشه . بهشون خیانت نکنه . احترام بذاره . احساس مسئولیت بکنه . چون خودخواهن . فقط خودشونو می خوان . تو رو یارو فقط واسه خودش می خواد . اما "توی واسه خودت" ، واسه اون هیچ کوفتی نیستی . تو مثل یه تیکه زباله ای . دستمال کاغذی که هر وقت خواست یه جوری ازت استفاده کنه .  فرض که بی ریخت باشی . همه سطحی ان . همه فقط می خوان یه چیزی باشه بریزن تو چاه حقارتشون . فقط باید چاهو پر کرد بقیه شو ... ولی جوهر آدمه اهمیتی نداره . تو این دنیا یا باید گرگ باشی یا تیکه پارت می کنن. بعدم روت پی پی می کنن و هرت هرت بهت می خندن . منه عوضی عاشقشم . بعد یهو می بینم .... نیستم براش . مثل یه وسیله ازت استفاده می شه . احساسات کشکه چون دیوار توجیهات خیلی بالاست. بعد تو عینهو گوسفند واسه هر کاری خودتو مشتاق نشون می دی . هیچوقت این حرف استاد تو گوشت فرو نرفت که لامصب واسه هیچی ، هیچ کاری خودتو مشتاق نشون نده . ولی تو باز آدم نشدی و لذت بردی که بی هدف به این آدمها کولی بدی . آدمایی که هیچوقت معنای عشقو رفاقتو دوستیو نفهمیدن . چون انقدر اسیر دنیای کوچیک خودشون بودن که یه متر اونورتر هم ندیدن . بعد هم واسه خوشون یه کیلومتر صغرا کبرا چیدن . من احمق ام . که نمی خوام آدم بشم . برم تو لاک خودم . هیچ آدمی . به هیچ آدمی تو هیچ جایگاه و مقامی نزدیک نشم . همه خودخواهن پس تو چرا نعل وارونه می زنی . همه فکر خودشونن. اینکه تو بشی دمپایی شون تا رد بشن از روت . هیچ آدمی ارزششو نداره . هیچ کس . هیچ کس . هیچ کس .

حتی اگه تو تنهایی و تاریکی ات بمیری . بازم هیچ آدمی ارزششو نداره دست دراز کنی براش که کمکش کنی چون تو همون لحظه داره به این فکر می کنه که چرا باید دست تو رو بگیره نکنه این به ضررش بشه .

باید فقط و فقط تنها بود . این قانونه این دنیاست . به هیچکس نباید نزدیک شد . هیچکس . )) 

اینارو یه بابایی می گفت که خیلی حالش بی ریخت بود .............

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 2:3 توسط امین عظیمی |

... و امروز اگر دوباره این پنجره را برای  دست آویختن به نگاههای شما که پرسه می زند بر این اوراق  می گشایم و می نویسم که نوشتن تمام آن چیزی است که باقی مانده در انتهای این چار راه بی حادثه ، تماشا کنید ،  که این سودای  من است در آنچه  زیبنده ی  ارزشش می دانم برای جستن  و آنگاه که آشکارش می کنم نه آنچنان که اسم اعظم باشد  هدیتی است برای خویشتن خویش شما که منم .

از آن روی که این اکتشاف  ِ حق باشد برای آنانکه در تنهایی و سکوت این شب طولانی که در وجودمان می گذرد ، چراغی شاید افروخته باشیم از جهاز جادو که کلمات است و جز کلمه چیزی نبود از ازل تا به ابدی که شمایید و که منم .

  وسوسه ها بوده است اینگونه نوشتن . سالهاست . که اگر نویسا نامیده ام این دفتر را از آن روست که این همه تقریر نوشتن و گریختن  است در صفحات مجازی ی این سلسله که اشارتش بر نوشتن عمود آمده است .

همراهم باشید .

 همراه باشید این شبانه جستجو را  ، چرا که دیگر چراغی نیست تا شعبده ای کنم بر راه خویشم. که اگر با شما سخنی می گویم ، آیتی است بر شکستن این قصر آیینه گون تنهایی که جز انعکاس خلاء چیزی نبوده است .

 درود می فرستد بر تمام آن چشمان پاک نهاد .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:31 توسط امین عظیمی |

تماشایش کنیم .

این راه طولانی را که بی انتها می گذرد از میان دستهایی که در آسمان گشوده ای و می گردانی ... ساده است معنای لحظه ای را که شروع می کنی ... خواندن این سطرها ساده است . دیگر همه چیز برای پرواز کردن ساده است . حالا دیگر آغاز شده ای . حالا دیگر صدایش را باور داری . حالا دیگر اگر کلافی است در دستانت ترانه اش را از بری ... ترانه ای که اینگونه ، ساده آغاز می شود .... برای  این بی انتها ترانه سیماب جان به در می کنی ....

خیال کن : خیالش را با دستهایی سفید به آسمان نشان دادن . ستاره ای را که می میرد . ستاره ای را که دیگر بار می میرد . در این شب سفید . می شود ، چشم ها را بست و خیال کرد ... می شود دانست .. می شود نگاه کرد ... می شود آغاز کرد ... می شود دستها را ...

ای کاش می شد پسرکی شوریده باشم . پسرکی که هنوز کوچک است و بی تجربه ...

ای کاش بشود تمام شعرهای کودکی را راستی راستی باور کرد ... می دانم ... می دانم  حتی نوشتن اش را که همچون خاربوته ای در این بیابان بی پایان باید رویایی دانست .. رویایی که من تماشایش می کنم ..

آرام و با وقار می خرامد و در آستانه فرود می آید و همچون قاصدکی وجودش را ، این  قطعات بهم پیوسته ی آشتی را به هوا می پراکند ...

برای خیال کردنش می خواهد درختی باشد .  با دستانی برآمده و پر وسواس از تمام برگهایی که سبز می شود و سرخ . اما دستها همان دستهاست ... که اگر درختی باشم  ریشه هایم بی انتها .... به پهنای خیالهای گاه و بی گاهم ...

 نگاه می کنم ... نگاه را دوباره پرواز می دهم ... واژه گانی که در دستهای کسی نفوذ می کند .. چشم ها را ترانه ای می کنم .... می دانم ... می دانم .. که این راه بی نهایت  ، تمنای مقصدی خواهد داشت ... تمنای  آسمانی که بی قرار دوباره می بارد و می رویاند .. می رویاند و باز دوباره خورشید را در خیالش با سایه ای زرین می آفریند . خورشید خیابانی است با خانه هایی پر از آسمان و دستهایی که شوریده و سفید در پنجره هاش تکان می خورد ... تکان می دههد گلبرگهای گلدانهایش را باد ... و سایه ای اگر باشد ، دانه ای است که شعری را در بطن خویش می رویاند .

نگاه کن . صداها را در زمینه ای از فلز هر روزه . در شهر پر تلاطم تکرار شده از پوچی که اگر دستهایت را برای شکار خاطره ای خوش در هوا بگردانی هیچ نیست ... شهر فلزی سایه ها با مردمانی از جنس ستونهای خزنده . راستی به کجا می خرامد ؟  می دانی ؟ می دانم ؟

 شبانه در بستر تب آلود دردی خزیدن و تحقیر ، تحقیر بی امان ثانیه ها که مسخره مان می کند .. این تقلای سودایی را .. ریشخندی بدون شکل ... ای کاش ... بشود دستها را ... با خیالی به رنگ هم هوایی ها در آسمان این شهر فلزی تکان داد ... در انتهای این خیابان ، رها از اسارت ستون ها ، شیدایی بود  و زمان را مسخره کرد ...

برای خیال تنهایی که می آید و نگاهی که دیوارهای این شهر را ، شهر بی آسمان را ویران می کند.

نگاه کن . بندری متروک از انتظار را که ترانه ای به رنگ خاک و به طعم بی کران دریاهاش می خواند ... برای ستاره بودن آرزوی شهابی را در آسمانی داشتن تا آرزوی آرزویی بودن ... نشسته ایم . ایستاده ایم . بر روی این خیابان آهنی و تمام آدمها را از بریم ... آدمهایی که سایه شان ما را به یاد شبی می اندازد که تمام کابوسهایش را با دستی به رنگ سفید در دل آسمان پیوند داده ایم ..... نگاهم کن ... در چشم هایی که بی پروایی را هیچگاه نمی آموزد اما شوق پرواز در سر دارد .

می خندد. بی هیچ معنایی ، بار دیگر در خیال ناشناخته مسافری . غریب و نا آشنا ...

نگاهم کن. نگاه می کند . دیرزمانی نگاهم کن تا ترانه ای باشم . نگاه می کند . سرودی نیست . تمام آن خاطره ای که نیست. همچون رودی . که نیست . نهری شاید که می خرامد و در هزارتوی این شهر آهنی باز ترانه می خواند .... می خواند و عاشقانه راه بر خیالی می گشاید که تو باشی ....

کلمات .. کلمات ...کلمات ... کلمات .... که اگر اصوات نیز جادویی دارد یا ندارد این کلمات است که ما را احاطه می کند . که ما را اسیر می کند . که ما را پنهان می کند . و ما اسیر کلمات می شویم  آنچنان که بند اسارت زمان را بر گردن خویش .  هر لحظه ای اگر آفریده می شود ،  باز می میرد .

چرا که کلمات  ، ستارگان زمینی ی آدمهای این شهر می شود .

سکوت می کند . سکوت را با دستانش به سوی آسمان نشانه می برد ... سکوتی به رنگ سفید تا شاید از تن بی جان ساقه اش آسمان را دوباره در خویش بنشاند ... تا آبی کند این تنهایی ی پر هیاهو را .

رسم مراعات : کلمات : سکوت می کند و تنها بر نگاه خویش می خواند این خیال را.

خراب می شود . گفتا که خراب اولی... 

ساده نیست . شوریدگی . من تمام آن کلمات بوده ام . بی کم و کاس . تا آنچه می گذرد آشکار کنم .

ساده است . کلمات را در کشاکش سکوتی با خویشتن ، این تن بی انکثار ترانه ساختن . نگاه می کند و هیچ نمی داند .

آتش است . در دستان نیلی اش این رقص آتش است که نشانش را بر آن خوابانیده است . نگاه می کند و تمنا دارد نگاهی را که

آتش است .     

تا بعد .    

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 0:51 توسط امین عظیمی |