|
نگاهی به « درباره الی...» فیلم ستایش برانگیز اصغر فرهادی
شکوه امپرسيون
امین عظیمی
![]() |
|
1 «درباره الي» درست همانند يک سمفوني، سترگ و تاثيرگذار است. همان گونه که ترکيب موومان هاي يک سمفوني از طريق تمپوها و حالت هاي متضاد، ناخودآگاه شنونده را از آن خود مي کند، اصغر فرهادي نيز با درهم آميختن فضاي متغير روايت سينمايي اش، بر روح و جان تماشاگر اثر مي گذارد. فضاي فيلم متشکل از چند مود کلي است که در طول فيلم از يک فضاي شاد و سرخوش به سوي تراژدي هولناک حرکت مي کند. در اين فضا هريک از شخصيت ها در عين استقلال خويش به مثابه نيروهايي عمل مي کنند که تحت تاثير بحران کانوني روايت قرار دارند. درست است که عنوان فيلم و کنش محوري معطوف به شخصت «الي» است اما فرهادي چه در فيلمنامه و چه در شکل دکوپاژش بهايي نسبتاً يکسان به تمامي شخصيت هاي فيلم داده است و دوربين همواره در فاصله يي برابر به آنها نزديک مي شود. در اين شکل جزئيات ارتباطي موجود بين شخصيت ها در عين عدم تاکيد در اختيار تماشاگر قرار مي گيرد و مخاطب خود را در جريان مغناطيس غني و پيشرونده روايت قرار مي دهد که بر مبناي تمپوي سريع فيلم هرگز مجالي براي تعلل و توقف نمي يابد. چه بسا اين عدم تاکيد با توجه به سرعت شکل گيري فضاي فيلم، بيش از هر عنصر ديگري براي غافلگيري تماشاگر در ميانه اثر امکان روايي ايجاد مي کند و پس از به وقوع پيوستن فاجعه، حالا اين آشفتگي و اضمحلال است که شبکه روابط را تا مرز فروپاشي مي برد و در ترکيبي ناگسستني از تعليق برآمده از کنش اصلي، حس اضطراب و ترس را به شکلي نامرئي به تماشاگر منتقل مي کند. اين فرآيند درست شبيه احساسي است که حين خواندن داستاني از «ريموند کارور» به شما دست مي دهد. کارور استاد پنهان کردن وجوه تعيين کننده روايي در لابه لاي رفتارهاي عادي و طبيعي شخصيت هايش است. داستان هاي او در نگاه اول بيشتر شبيه گزارشي عادي از گفت وگو ميان زوج هاي نه چندان پا به سن گذاشته است و نمي توان نشانه يي مبني بر تاکيدگذاري برجسته در فضاي روايي آنها جست. ديالوگ هايي کوتاه و روان در کنار حساسيتي ويژه که بر انتقال جزئيات رفتاري شخصيت ها حاکم است، جنس خاصي از رئاليسم موجز را مي آفريند که بالاترين ميزان کشف و شهود را براي تماشاگر به ارمغان مي آورد. به شکلي که تا لحظاتي پس از اتمام هر يک از داستان ها نمي دانيم سرچشمه حس عجيبي که پس از خواندن در ما به وجود آمده دقيقاً کجاي آنها بوده است. درست مثل خود زندگي، همه چيز در لحظه اتفاق مي افتد و اين اتفاقات آنقدر متراکم و بر مداري طبيعي رخ مي دهد که در ابتدا متوجه حساسيت يا حتي هولناکي هر يک از اجزاي آن نيستيم. اما هنگامي که کمي از فضاي آن فاصله مي گيريم گرفتار همان سرنوشتي مي شويم که ماشين يکي از شخصيت هاي فيلم «درباره الي» کنار ساحل دچار مي شود، ناگهان زير پايمان خالي مي شود و به آرامي در شن فرو مي رويم. انگار فرهادي و کارور در جريان مواجه شدن با آثارشان ما را جادو مي کنند و شعبده بازانه فرآيندي را ترتيب مي دهند که به سادگي با شخصيت هاي روايت هايشان همذات پنداري کنيم و حوادث جاري در اين آثار تاثير مستقيمي بر ناخودآگاه ما بگذارد. اصغر فرهادي در فيلم خود تلاش وافري دارد تا با دوري از هرگونه تاکيدگذاري مخاطب را با سياليت مود ً حاکم بر لحظات همراه کند. آنقدر که فرصت و امکاني براي يادآوري فاصله «رسانه فيلم» با واقعيت نداشته باشيم و فروغلتيده در تعليق آگاهانه ناباوري در برابر پرده سينما، غمي بزرگ وجودمان را فرابگيرد و همان گونه که امواج نامرئي يک سمفوني موسيقي بي هيچ مانعي تا عمق روح ما پيش مي رود و به شدت تحت تاثيرمان قرار مي دهد، «درباره الي» نيز به شکل غريبي پس از پايان گرفتن و نواخته شدن آواي قطعه يي از آلبوم «نغمه هاي سکوت» اثر آندرا باور روي تيتراژ پاياني، شورش و انقلابي را درون ما ايجاد کند؛ و هنگامي که پا از سالن سينما بيرون مي گذاريد نفس تان بند بيايد و دلتان بخواهد در سکوت يا خلوتي که بايد به سرعت براي خود تدارک ببينيد، سرچشمه حس مرموز، گناهکارانه، غمبار و عجيبي که وجودتان را فراگرفته بيابيد. 2 ادوارد مانه و ديگر نقاشان امپرسيونيست قرن 19 فرانسه تلاش داشتند توصيفي از واقعيت بصري محيط پيرامون خويش در نقاشي هايشان عرضه کنند که در حکم استعاره هايي بي پايان از جنبه هاي بيروني واقعيت بود. آنها از ارائه ژرف نمايي مطلق و ثابت که در چارچوب محدود تصويري رئاليستي جريان داشت حذر مي کردند و در عوض جلوه يي از صحنه هاي هميشه در حال تغيير را که توسط چشم- نظرگاه، زاويه ديد- انسان ثبت شده بود به نمايش مي گذاشتند تا جنبه يي از واقعيت را به نمايش درآورند که سرشار از جريان يابندگي، زنده بودن و سياليت زندگي بود. اين همان رويکردي است که اصغر فرهادي در تمام لحظات فيلم «درباره الي» به آن وفادار بوده است. او در ماهيت بصري فيلم خويش به گونه يي به ترسيم واقعيت مي پردازد که به دور از هرگونه مستند نمايي کاذب و تاکيدگذاري فاصله گذارانه ما را به بطن سيال و متغير هر لحظه از جريان زندگي مي برد و در تراکم حس ها، لحظه ها و کنش هاي لحظه يي و تاثير و تاثرهاي هاي آني ً شخصيت ها ذات زندگي را عرضه مي کند. همان طور که قضاوت کردن در مورد شخصيت «الي» در نيمه نخست فيلم توسط سپيده و امير و ديگر شخصيت ها تا آن حد سرخوشانه، ساده و در لحظه شکل مي گيرد در ادامه و با ورود به لحظات تراژيک اثر با همان ظرافت، نامحسوسي و لحظه مداري دچار واژگونگي و تغيير ماهيت مي شود. بالطبع آن فضاي روشن و بهره مند از گرماي خورشيد در طول اثر با وقوع فاجعه و گذشت زمان به سردي و ابري بودن مي گرايد و خاکستري هولناک همه جا را فرا مي گيرد و در آستانه فرو رفتن در تاريکي شب غوطه مي خورد. مي توان در شکل سينمايي «درباره الي» نشانه هاي ديگري از نقاشي امپرسيونيستي يافت. از يک سو تماشاگر در طول فيلم همواره در فاصله يي معين شاهد روابط چند زوج جوان در جريان سفر است و در اين بين تمرکز ظريفي بر کاراکترهاي احمد، الي و سپيده در فيلم وجود دارد و مخاطب هيچ گاه اين مجال را نمي يابد که به شخصيتي نسبت به ديگر شخصيت ها نزديک تر شود. از سوي ديگر هر کاراکتري به مثابه تاشي از يک رنگ «خالص» و «فاقد زمينه سياه»1 در کنار ديگر شخصيت ها قاب روايي اثر را مي سازد. در اين ميان،«الي» همچون لکه قرمز مبهمي در ميانه قاب قرار دارد. آنچه در فيلم مهم است کوشش براي نمايش جنبه هاي آني و لحظات گذراي زندگي از اين طريق است. همان طور که نقاشان امپرسيونيست تلاش داشتند روند تدريجي تغيير کيفيت نوري رنگ ها را در طول روز به شکل بارزي در تابلوهايشان ثبت کنند و لحن ً «در لحظه» شکل گرفتن را در سايه نوعي ابهام به نمايش درآورند، روند روايت در فيلم «درباره الي» نيز مقطع زماني دو روز را با چنين ساخت و کاري به تصوير مي کشد و تحول تمامي شخصيت ها را در طول اين فرآيند از يک سو بر مبناي قضاوتي که در مورد الي انجام مي دهند و از سوي ديگر بر مبناي برون ريزي کشمکش هاي پنهان شان مورد توجه قرار مي دهد. در شکل بيروني ما شاهد چنين روندي هستيم؛ از زمان حرکت ماشين هاي عازم به شمال کشور در تونل و شادي و سرخوشي شخصيت ها زير آسماني آفتابي در ابتداي فيلم، رسيدن به کنار دريا، هنگامه غروب و شب. صبح فردا، ظهر، بروز فاجعه، غروب و پايان روايت در مسير بازگشت به تهران، زير آسماني گرفته و ابري. همان طور که آسمان فضاي بيروني فيلم تيره و تار مي شود و رنگ ها درجات نوري تيره تري را منعکس مي کنند، شخصيت هاي فيلم نيز با مرور زمان دچار انقباض و تيرگي مي شوند و امپرسيون ها- تاثيرهاي- حسي هر يک از آنها ترکيب کلي روايت- تابلوي نقاشي - را دچار تغيير مي کند. اين روند را حتي مي توان در صداي فيلم مشاهده کرد. تا زماني پيش از بروز چالش در قصه، صداي دريا امپرسيوني عادي و حتي شايد روح بخش دارد اما به تدريج و پس از بروز فاجعه صداي امواج دريا به ناقوس ترس و اضطراب بدل مي شود و حس برآمده از آن تغيير مي کند.اين گونه است که در برابر قاب امپرسيونيستي روايت و در انتهاي کار دچار دل آشفتگي غريبي مي شويم چرا که هريک از «رنگ - شخصيت ها» شفافيت و درخشندگي خود را از دست داده اند و در هاله يي مبهم و غمبار فرو رفته اند. اين تغيير رنگ ها و درجه درخشش آنها به شکل فردي و نشت آنها در مود کلي اثر موجب تاثيري ناخودآگاه و غمبار در تماشاگر مي شود. مثل درگيري امير با سپيده و به گونه يي غيرمستقيم با احمد که فضاي روايت را به شدت تحت تاثير قرار مي دهد. اصغر فرهادي در فيلم درخشانش لذت تماشاي مجموعه يي از قاب هاي امپرسيونيستي را در «شکل و ساختار روايت فيلمش» به ما عرضه مي کند تا باز هم هرچه بيشتر تاثيري ظريف و ناخودآگاه بر روح و جان مخاطب داشته باشد. ۳«درباره الي» تصويري هوشمندانه و خيره کننده از خلقيات و چالش هاي مردمان طبقه متوسط در جامعه ما را به نمايش مي گذارد. ناخودآگاه هايي معذب از قضاوت هاي زودگذر، انسان هايي معلق ميان الگوهاي سنتي و مدرن زندگي، مردسالاري پنهان در فرهنگ ايراني، و از همه مهم تر احساس گناه جمعي که سبب مي شود ماسک ها برداشته شود و خلأ هاي روابط خانوادگي خود را بيش از پيش نشان دهد. فرهادي با ارائه امپرسيوني مبهم از شخصيت «الي» حقيقت را به طور قطعي در مورد او پنهان مي کند تا با ابهام برآمده از آن، ذهن مخاطب هرچه بيشتر براي درک چيستي فيلم به تکاپو بيفتد و تازه پس از پايان يافتن فيلم است که آشوبي غريب ذهن و جان مخاطب را با خود درگير مي کند و شايد تا سال ها هر از گاهي او را با خود مشغول کند.«درباره الي» فيلمي فراموش نشدني است و بيش از هرچيز محصول نبوغ، خلاقيت و تسلط بي حد و حصر اصغر فرهادي بر ابزار روايتگري در سينماست. انتخاب هاي هوشمندانه و هدايت صحيح بازيگران، به يادماندني ترين نقش آفريني هاي هريک از آنها را سبب شده است. حالا علاوه بر شوق تماشاي چندين و چندباره «درباره الي» بي صبرانه به انتظار تماشاي آثار آتي اصغر فرهادي مي نشينيم. پي نوشت؛ 1- نقاشان سبک امپرسيونيسم هرگز از رنگ سياه يا قهوه يي در تابلوهاي خويش استفاده نمي کردند. آنها از طريق کنار هم گذاشتن رنگ هاي خالص در کنار هم و به واسطه استفاده از درجات رنگي متفاوت و ايجاد تاريک روشنا روي نقاطي از بوم، اين توهم را براي تماشاگر ايجاد مي کردند که لکه يي سياه روي تابلو است. در حقيقت آنها از تراوشات نوري دو لکه رنگي در کنار هم براي اين هدف سود مي جستند. تماشاگر نيز همواره بايد براي درست ديدن چنين آثاري در فاصله يي مشخص مي ايستاد تا بتواند جزئيات تصوير را درک کند. |
یک نگاه فوری به فیلم « میلیونر زاغه نشین »(slumdog millionaire ) ساخته
«دنی بویل»
یک ملودرام شبه نئورئالیستی دنی بویلی ِ پر رنگ و لعاب
امین عظیمی

در نریشن سکانس پرشور افتتاحیه فیلم Trainspotting ، شاهکار بلامنازع دنی بویل ، شخصیت « رنتون » از انتخاب ها حرف می زند . اینکه هرکسی بالاخره باید چیزی را انتخاب کند . انتخاب زندگی . انتخاب یک شغل ، انتخاب آینده و... انتخاب هایی که هرکدام می تواند آدم را تبدیل به چیز دیگری کند . یکی از این انتخاب ها هم متعلق به «جمال ملک» است . قهرمان نوجوان جدیدترین فیلم دنی بویل هم حالا باید در یک مسابقه ی تلویزیونی گزینه ی درست را «انتخاب» کند و میلیونر باشد . جمال پسر خوبی است . پسر فقیر خوبی است . فقط همین . او در آرزوی کوری برای رسیدن به عشق اش ، متهورانه در مسابقه یی تلویزیونی می تازد و با جواب های صحیح متوالی اش ، همه را به شک می اندازد. کار آنقدر بالا می گیرد که پیش از مرحله ی نهایی مسابقه ، از جمال که سواد درست و حسابی هم ندارد بازجویی شکنجه وار پلیسی بعمل می آید تا معلوم شود چه زد و بندی در کار است . این درست همان فرصتی است که دنی بویل از طریق آن ما را به جهان خاطرات تلخ جمال از سالهای کودکی اش تا به امروز می برد . حالا او جوان خودساخته ای است که روبروی افسر پلیس نشسته . رازی در میان نیست . جمال پاسخ تمام سوال ها را زندگی کرده است . لحظه لحظه ی آنها را . از عشق عجیب او به آمیتا باچان گرفته که از شیرجه زدن در استخر ی تعفن برانگیز هم برحذرش نمی دارد تا خاطره ی مرگ تلخ مادرش و دانستن اینکه عکس چه کسی روی صد دلاری ثبت شده است . بویل به این بهانه ما را به دنیای تیره و تار سلطه ورزی ِفقر و مسکنت در بمبئی می برد. یک ملودرام شبه نئورئالیستی دنی بویلی ِ پر رنگ و لعاب که اتفاقاً در سال 2008 ساخته شده و قرار است ماجرای آدم های فقیر و بیچاره ی بمبئی را به ما نشان دهد . جایی که پیروزی و میلیونر شدن یک زاغه نشین می تواند دل هرکسی را شاد کند . بویژه آدم های زاغه نشینی که تجلی و تجسم رویاهایشان را از طریق جعبه ی جادویی تلویزیون و برنامه های تبلیغاتی همچون مسابقه ی میلیونر پی می گیرند . برای جمال برنده شدن اهمیتی ندارد . او تنها می خواهد بازی کند تا شاید ...شاید بشود با برنده شدن در این مسابقه و رسیدن به « لاتیکا» - عشقی که در کودکی چند بار از دست داده بود - طعم خوشبختی را بچشد. بویل چندان به آدم ها نزدیک نمی شود و ذهن و روح انها را نمی کاود . برای او سفر ادیسه وار جمال و برادرش مهمتر است تا از خلال آنها پلان های دیدنی و مستند نمایش را بگیرد و با آنکه بخش هایی از فیلم را چندان قدرتمند در نیاورده اما اثر ماندگاری خلق کند .
بویل باز هم در این فیلم یک افتتاحیه ی فوق العاده خوش ریتم و میخکوب کننده دارد . دوربین همراه با تعقیب و گریز پلیس ها و جمال و سلیم برادرش که عین موریانه در کوچه های شلوغ و باریک بمبئی فرار می کنند به سرعت تماشاگر جدیدترین فیلم اش را با هزارتوی این شهر و مردمان اش آشنا می کند. هر فصل در «میلیونر زاغه نشین » با ریتمی تصاعدی که متکی بر خلاقیت های تدوین گر این فیلم «کریس دیکنز» است در بیشتر اوقات فرصت تنفس به تماشاگرش را نمی دهد و با گسترش ابعاد قصه هرچه بیشتر به تعلیقی بها می دهد که تا آخرین لحظات اثر با تماشاگر همراه است .
دنی بویل
دید هوشمندانه ی بویل به مسئله ی فقر در کشورهای جهان سوم و بطور مشخص هند در این فیلم به گونه ای انتقادی جایگاه رسانه و تاثیر آن بر توده ی عوام را به پرسش می کشد . اینکه فقر ، اختلافات اعتقادی - مذهبی بین مسلمانان و هندوها که وحشیانه از هیچ جنایتی حتی زنده زنده سوزاندن مسلمانان و زنان و بی گناهان ابایی ندارند و هزار و یک مشکل و بخت برگشتگی دیگر چطور به امری رایج و پذیرفته شده در بین مردم بدل شده و تنها چیزی که آنها را سر پا نگه می دارد در تمنای معجزه و شانس بودن است . معجزه ای که دنی بویل سعی می کند نه در معابد بلکه بر روی صفحه ی تلویزیون آن را به نمایش بگذارد. گویی فقرای شهر با وصف العیش ِ پیروزی رویایی «جمال» ، خود را در وضعیتی بهتر احساس می کنند . این همان رسم و رویکردی است که می تواند به خوبی بالیوود و عشق بی بدیل مردم هند به فیلم و سینما را توضیح دهد . مردمانی که تنها با رویاهایشان زندگی می کنند . رویای خوشبختی ، رویای پولدار شدن ، رویای پیروزی در کار و عشق ، رویای خوش بودن و ... تمام آن گستره ای که جهانی سه بعدی را بر پرده ی دو بعدی سینما جان می دهد ؛ اینها تمام آن چیزهایی است که خانه های کثیف ، شکم های گرسنه و کثافت و بیماری و کشتارهای عقیدتی را برای دقایقی از ذهن و روح تماشاگران اش پاک می کند .
دنی بویل با برجسته کردن این روح حاکم بر جلوه ی رسانه ای این مسابقه تاکید می گذارد . تقریباً در تمامی سکانس ها جایی که تلویزیونی در کار هست ... تصویری از مجری این مسابقه روی آن نقش بسته است . به گونه ای که دیالوگ جمال با لاتیکا هنگامی که خودش را بعنوان آشپز در خانه ی جدید او جا زده :
- جمال : چرا همه به این مسابقه نگاه می کنند ؟
-لاتیکا: چون این می تونه راهی برای آزادی و زندگی تازه و خوشبختی باشه .
از ابعاد و نگاه آدم ها به این موضوع پرده بر می دارد . برای جمال موتور این نیروی محرکه هنگامی روشن می شود که مسئله ی عشق و رها کردن لاتیکا مطرح می شود ، اما برای آدم های دیگر رویای شرکت در این مسابقه و رها شدن از مسکنت و فقر یک آرزوی هر روزه است .
نکته ی خلاقانه ی دیگری که فیلم در محدوده ی آن اتفاق می افتد سوالی چهار گزینه ای است که می خواهد دلیل موفقیت جمال را توضیح دهد و در پایان گزینه ی D یعنی سرنوشت و تقدیر را برجسته می کند . نگاهی که در مردمان سرزمین هند و در بسیاری از آثار شاخص سینمایی شان حکمفرماست و آن چیزی نیست جز تقدیر باوری و اعتقاد به نقش غیر قابل انکار سرنوشت هر فرد. جمال در سکانس پایانی هنگامی که لاتیکا را در آغوش کشیده از سرنوشت حرف می زند . چیزی که او را به عنوان یک میلیونر به عشق اش رسانده است . آنهم از میدان پر خطری که او از آن جان سالم بدربرده است . تقدیر ، موضوعی است که بویل آن را در منظر مردمان این سرزمین برجسته می کند .
با آنکه رنگ و لعاب فیلم خوب از کار درآمده و تماشاگرش را در هزارتوی خود بی محابا پیش می برد اما لکنت هایی هم بر فیلم سوار است که «میلیونر زاغه نشین » را از قرار گرفتن در فهرست عالی ترین ها دور می کند . سکانس اذیت کننده ی اقدام جنون آمیز سلیم در پایان فیلم ، جایی که خودش را در وان پول ها به کشتن می دهد و تدوین موازی آن با موفقیت جمال ...به شدت شعاری و اخلاق گراست و مثل وصله ای ناجور در انتهای کار توی ذوق می زند. اضافه کنید دیدار نهایی جمال و لاتیکا و هپی اند تمام عیار فیلم را که بویل به گونه ای برای ادای دین به ژانر بالیوودی ترتیب داده ، اما آشکار نیست چطور جمال بطور ناگهانی باید سر از ایستگاه قطار دربیاورد و لاتیکا هم با آن شال زرد رنگ دلفریبش همان اطراف پیدایش شود تا عشاق به کام یکدگر برسند ؟
از سوی دیگر اقدام پلیس و نحوه ی شکنجه ی جمال در ابتدای فیلم اندکی اغراق شده بنظر می رسد و تماشاگر را به این گمان می اندازد که در این فیلم با دسته ی آدم های مخوف و شکنجه گر در لباس پلیس و مجری تلویزیونی روبروییم .اما جز باند کاراکتر مامان که از بچه ها به عنوان گدا و... سوء استفاده می کند خبری از چنین شکنجه هایی نیست . اگر پایان نچسب فیلم را کنار بگذاریم برای نگارنده این سطور که از فیلم های بالیوودی متنفر است ، روایت داستانی مربوط به مردمان این سرزمین آن هم به شیوه ی پر تحرک دنی بویل خالی از لطف نبوده است . بویژه تصویری که او از ماجراهای شبه بیوگرافیکال جمال و سلیم در تاج محل و قطار و ... به مخاطب اش ارائه می کند و با آنکه در بخش هایی شیفته ی نگاه مستند وار و اندکی شعاری خودش می شود اما باز هم و بازهم تماشاگر را تا لحظه ی پایانی روی صندلی نگه می دارد و منطق دنیای خویش را با باور تماشاگر به یک نقطه می برد.
«میلیونر زاغه نشین » تا امروز بیش از 30 جایزه و 29 کاندیداتوری از جشنواره های گوناگون داشته. ۴ جایزه اصلی گلدن گلوب 2008 را هم از آن خودش کرده تا امیدهایی به اسکار داشته باشد . ممکن است در بخش تکنیکی اتفاقی بیافتد ولی من بعید می دانم جایزه ی اصلی در مراسم اسکار به این فیلم برسد.
نمایی از فیلم
بعد التحریر: دوست عزیزی - جناب آقای هادی علی پناه - بعد از نوشتن این یادداشت به نکاتی در مورد اسم فیلم اشاره کردند که بهتر دیدم نظر ایشان را در نوشته اعمال کنم . عنوانی که پیش تر برای این فیلم برگزیده بودم «میلونر آس و پاس» بود که برداشتی آزادانه و هرچه بیشتر معطوف به مفهوم واژه ی slumdog در فیلم بود و تصویری از وضعیت جمال را نشان می داد. اما عنوان «میلیونر زاغه نشین» علاوه بر این کارکرد ... عنوانی است که از لحاظ لغوی نیز تقابل میلیونر بودن و زاغه نشینی را بهتر نشان می دهد و در ضمن از به ریشه ی لغوی کلمه ی slumdog نزدیک تر است . با سپاس از این دوست عزیز .
یادداشتی کوتاه درباره ی فیلم "یگان ویژه "(خوزه پادیا) برنده خرس طلایی جشنواره برلین 2008
آدمکش ها و آدمکش ها
برزیل فقط كشور «پله» و «رونالدو» و «توپ» و «جامجهانی» نیست. این را از همان دقایق اولیه تماشای فیلم «یگان ویژه» میتوان با تمام وجود احساس كرد. جایی كه آدمكشها و پلیسها مثل آب خوردن مغز همدیگر را با سلاحهای پیشرفته جنگی آنهم توی كوچه پس كوچههای محلههای فقیرنشین متلاشی میكنند. پلیسهای «ریودوژانیرو» دلالمسلك و فاسد و رشوهگیراند. اما آنچه «خوزه پادیا» در فیلم تاثیرگذارش به تصویر كشیده فراتر میرود و ماجرای یگانویژه پلیس نظامی باعنوان اختصاری BOPE است. كماندوهایی فوق ورزیده، خشن و بیرحم كه برخلاف پلیسهای بیحال و آبیپوش شهر، لباسهایی یك دست سیاه به تن دارند و با اسلحههای خودكار و جنگیشان همینطور كه در كوچهپسكوچههای ریودوژانیرو قدم میزنند سانت به سانت قاچاقچیها، مواد فروشها و جنایتكارها را به هلاكت میرسانند.آنها رشوه نمیگیرند، اهل زدوبند هم نیستند. اما برای رسیدن به هدفشان- از بین بردن آدم بدها- آنقدر خشن و بیرحم هستند كه از هیچ شكنجهگری و توحشی ابا ندارند و گاه گوی سبقت را از دشمنانشان میربایند.فیلم پر از صحنههای هیجانانگیز و تكاندهنده درگیریهای خیابانی و كوچهبهكوچه است. دوربین در قلب دایره كنش به این سو و آنسو میرود و آنقدر به حوادث نزدیك است كه لكههای خون قربانیان در یكی از صحنهها روی لنز پاشیده میشود. آنچه این فضای تاثیرگذار را به شدت جذاب كرده روایت اولشخص یكی از افسران پلیس ویژه BOPE به نام «ناسیمنتو» است كه دیگر نمیتواند یا نمیخواهد به كارش ادامه دهد. این سرآغاز پیوندخوردن قصه دو افسر جوان پلیس با ماجرای «ناسیمنتو» به نامهای «نتو» و «ماتیاس» هم هست: اینكه چه كسی باید جای افسر را بگیرد. ساختار روایی فیلم غیرخطی، تكهتكه و با رفت و برگشتهایی مبتنی بر شخصیتها و رویدادها شكل گرفته است. این روند حركتی درست مثل یك ترن هوایی رها شده توی یك لابیرنت درب و داغان است. ما با سرعت و شتاب، با هیجانی هولناك و گاه خوفآور در كوچهپسكوچههای «ریودوژانیرو» پیچ و تاب میخوریم و پیش میرویم. آدمهایی سوار ترن میشوند و محوریت روایت را تصاحب میكنند. اما این ترن سركش، پرشتاب مسافرهایش را پیاده و سوار میكند. چیزی كه این وسط جا میماند جنازههای سوراخ سوراخ است. جنازههایی كه با سبكپردازی بصری- دوربین روی دست- و فضاسازی صوتی و خارقالعاده به واقعیت پهلو میزند. لحن فیلم گاه به مستندنمایی نزدیك میشود و انگاركه با تلاطمات روحی فرمانده ناسیمنتو همراه شده باشد بعضی جاها جزءپردازی بیشتری از خود نشان میدهد. مثل سكانسهای مربوط به دوره سخت نظامی BOPE كه به خوبی به تماشاگر میفهماند شخصیتهای ماجرا الان وسط چه جهنمی قرار دارند. سكانس تنبیه ماتیاس با نارنجكی ضامن رها شده و نیز فصل 10 ثانیه زمان برای غذاخوردن، كسانی را كه تجربه سربازی رفتن داشته باشند به یاد یك خاطره درست و حسابی میاندازد! «یگان ویژه» با ریتم فوقالعاده اش و با تاثیرهای آشكار و پنهاناش از فیلم «شهر خدا»ی فرناندو میرییس، گویی به همزادی برای آن اثر بدل شده با این تفاوت كه در این فیلم به جای گشت و گذار در بطن گروههای جنایتكار خیابانی به دنیای پلیسهای این شهر وارد شدهایم و غلیانات روحی آنها را به نمایش میگذاریم. آنچه موجب شده نبرد بیپایان آدمكشها با آدمكشها در جهنم ریودوژانیرو اینقدر تاثیرگذار از آب دربیاید به خوبی درگفتار پایان فیلم آمده: واقعا توی این شهر فرق بین پلیسها و جنایتكارها چیه؟
خسرو جان آخر چرا توی این روز بد ....

اه . لعنت به این روز . از صبح اش اصلن یک چیزی توی هوا بود . یک حس تلخ و زخم زننده . ساعت ۱۰ بود که من و کریم نشسته بودیم توی تحریریه که خبر آمد . هوار شد روی سرمان. اول باورش نکردیم و بر سبیل شایعه پراکنی های هر از چند گاه آدم های خوش حال گذاشتیم. اما بعد که بچه ها زنگ زدند خانه ی شکیبایی و صدای هق هق گریه بلند شد همه چیز بهم ریخت . بغض دوید توی چشم هایمان و راه نفس مان گرفت. من به کریم نگاه می کردم و او به هیچ کجا . باورمان نمی شد که این روز لعنتی بخواهد اینقدر حالمان را بگیرد . دلم می خواست زار بزنم . اما نمی دانم چرا نفسم در نمی آمد . مثل مرغ پرکنده تلو تلو می خوردم در راهروی خالی تحریریه که کم کم پر می شد .... این هم یکی دیگر از مصیبت های این کار است . که زودتر می فهمی و بیشتر درد می کشی از این خبرهای بد . خسرو شکیبایی رفته بود . پنهان شده بود . روی تخت بیمارستان پارسیان افتاده بود و دیگر مولکول های هوا با تارهای صوتی اش هیچ رفاقتی نداشتند . دیگر از آن صدای گرم و چشم های غبار گرفته و موهای ریخته توی صورت که هر از گاه با دست نرم اش می کرد نبود . تلفن را بر می دارم زنگ می زنم به رضا کیانیان . باید برای صفحه ی آخر این روزنامه لعنتی یادداشت گرفت از آدم هایی که با او بودند و می شناختندش . مگر کسی بود که نشناسدش که دوستش نداشته باشد . صدای کیانیان مجروح است . معلوم است تازه اشک هایش را پاک کرده . مثل جن زده هاست . می گوید نمی توانم حرف بزنم . بنویسم . حالم بد است . خیلی ناراحتم . می گویم دوباره زنگ می زنم . می گوید حالم بد است . بزنید . می گویم سرمقاله ی روزنامه . می گوید نمی دانم . زنگ بزنید . حالم بد است .....
حالم بد است . تلفن زنگ می زند . شوک زده می شوم. یکی از بچه های گروهی که پارسال با هم تئاتری را روی صحنه برده بودیم تصادف کرده . توی کماست ... خدایا امروز چه خبر است .....
دل تنگ شده ایم . از همین حالا برای حمید هامون . چند هزار بار دیالوگ هایی که از زبان تو جاری شد . با همان لحن آشنایت تکرار کردیم.
"چطوری جانور ؟" یادت می آید حمید هامون را . حیف شدی خسرو جان . حیف شدی . در این روز بد
روز بد ....
درباره ی فیلم
«زندگی همچون گل سرخ »
La Vie En Rose
مصائب «ادیت پیاف» بودن
امین عظیمی
در «زندگی همچون گل سرخ» سكانسی هست كه شما را با تمام قدرت در بر می گیرد و تحت تاثیر قرار می دهد . جایی كه ادیت در دوران جوانی ِ شبه میان سال گونه اش ، در یك صبح دل انگیز چشم به روی عشق محبوبش «مارسل» باز می كند و با شوری كودكانه به آشپزخانه می رود تا برای او قهوه بیاورد . همه چیز تا اینجای كار عادی و طبیعی و جلوه می كند. اما سكوتی كه در خانه و بین دوستان و همراهان ادیت پیاف جریان دارد كم كم ما را مشكوك می كند و تنها تا برگشت او به اتاقش و پی بردن به اینكه حضور مارسل توهمی بیش نبوده و چند ساعتی است كه از مرگ او در سانحه ی هوایی می گذرد فرصت است كه همراه یكی از رنجور ترین شخصیت هایی كه تصویر آن بر پرده ی نقره ای به نمایش درآمده شوك زده شویم و بغضی كه ناگهان وجودمان را فرا گرفته فرو ببریم . اتفاقاً در همین سكانس است كه «مارین كوتیار» ، بازیگر خارق العاده ی نقش «پیاف» یكی از بهترین لحظات بازی اش را ارائه می كند و با مویه گساری برای عشق از دست رفته اش تمام آن نیرویی كه او را در اندك سالهای آتی به تباهی و مرگ زودرس می رساند بر مخاطب آشكار می كند .
«زندگی همچون گل سرخ» فیلمی در ستایش نبوغ یك هنرمند و یا بروز خلاقیت های راهگشای انسانی فقیر و درمانده برای كسب موفقیت و شهرت نیست . بلكه تصویری غمناك و گاه درد آور از زندگی زنی است كه با صدایش روح پاریس سالهای دهه ی سی تا پنجاه را برای همیشه جاودان كرده اما در قلب زخمی اش كه اندك جایی برای خوشی و خوش بودن دارد غم های بسیاری انبار كرده است . شخصیتی كه از روی نیاز و فقر شدید و اجبار پدرش خوانندگی را از خیابانها شروع می كند اما تقدیر ، كژمدارانه تمام وجود او را در بر می گیرد و در چهل و چهارسالگی به زنی صد ساله شبیه می كند .
ریتم فیلم با تمام رهایی آگاهانه ای كه برای سفر در سالها و لحظات گوناگون زندگی این شخصیت برگزیده و از پویایی نسبتاًخوبی برخوردار است در میانه های اثر كند می شود اما آنچه وسوسه ی دیدن چندین و چندباره ی این فیلم را در تماشاگر برمی انگیزد هاله ای از نوعی اضمحلال ناخواسته ، نوعی بخت برگشتگی بی معنا و شكلی از شور و عشق به زیستن و بودن و خواندن و نفس كشیدن است . «مارین كوتیار» با آن چشم های برجسته ، با آن گونه های برآمده و صورت گردش بویژه در سالهای پیری شباهت ویژه ای به «جولیتا ماسینا » بازیگر رویایی فیلم های فدریكو فلینی دارد و بطور ناخودآگاه تصاویر فراموش ناشدنی او را در فیلم هایی چون «جاده» و «جولیتای ارواح» در ذهن زنده می كند . كوتارد در این فیلم خود را به مثابه ی مجموعه ی متفاوتی از استعدادهای بازیگری عرضه می كند كه توانسته است لحظاتی از روح زخمی و بی قیدی نسیان آور پیاف را به تصویر بكشد و شایسته ی دریافت بهترین بازیگر زن از جشنواره ی اسكار باشد .
«زندگی همچون گل سرخ » حال و هوایی شبیه فیلمی چون «دختر میلیون دلاری» (كلینت ایستوود) دارد . درست آن جایی كه مخاطب خیال می كند مصیبت های قهرمان اش به پایان رسیده تازه نوبت رسیدن به سخت ترین لحظات فرا می رسد و طعم تلخ فیلم تا روزها و شاید هفته در وجود تماشاگر باقی می ماند . اما نكته ی جالب اینجاست كه بخشی از این غرابت معطوف به رویدادهای سازنده ی زنگی پیاف است كه همچون كیمیایی به یاری كارگردان آمده و او را در پرداخت روایت مطلوبش یاری رسانده است .
صدای روح بخش ادیت پیاف در جای جای فیلم روح ما را به نوستالژی سالهایی كه شاید حتی متولد نشده بودیم می برد و غمی عجیب بر روح و جانمان هوار می كند . راستی كه دم زدن در هوای مصائب پیاف غربت غریبی دارد .
سنتوری : یک ملودرام پر خون

بالاخره دیشب سنتوری رو دیدم . یه فیلم پر احساس و داستانگو که ماجرای تلخ یک نوازنده و خواننده ی سنتور که معتاد می شه و زندگی اش رو می بازه رو روایت می کرد. دیدن این فیلم تجربه ی عجیبی بود . خط داستانی فیلم شبیه کارای ایرج قادری بود یا خیل فیلمهایی که عشق و عاشقی یه زوج جوون و ترجیحا ً هنرمند رو نشون می ده که در نهایت به خاطر اعتیاد نابود می شه . اما حالا مهرجویی با جادوی سینماش با همین داستان ایرج قادری وار کاری می کنه که نصف سالن سینما آخر فیلم باید اشکهاشون رو با دستمال کاغذی پاک کنن !
تنهایی عظیم و تلخی ای که شخصیت اصلی فیلم آخرش باهاش باقی می مونه انقدر بزرگه که تا چند ساعت بعد از تماشای فیلم یا شاید الان که 12 ساعتی از تماشای فیلم می گذره باز هم هست .
اگه فرصت بود خیلی مفصل تر در موردش می نوشتم . ولی چند روز دیگه که سرم خلوت شد حتما ً این کارو می کنم. یه پیش بینی : بهرام رادان حتما ً سیمرغ رو می گیره چون واقعاً شاهکار بود ! و توی فیلم یه سکانسی هست که بهرام رادان و مسعود رایگان با هم بازی اش می کنن این سکانس یکی از ماندگارترین سکانس های تاریخ سینمای ایران خواهد شد که بعدها تو کتابای تاریخ سینما در موردش حرف می زنن : سکانسی که مسعود رایگان که پدر علی سنتوریه برای سر زدن به پسرش وارد خونه اش می شه و مجبور می شه براش مواد تزریق کنه !
نکته دیگه اینکه محسن چاووشی بعد از این فیلم به شهرت وطن گیری می رسه .توی دو سوم فیلم صدای محسن توی سالن سینما پخش می شد و به خاطر سنتوری مجوز ترانه هاش هم که دیگه صادر شد .
حداقل جشنواره ای که داشت می مرد با سنتوری نفس کشید .یه نفس سوخته و تلخ اما مسیحایی!
حقارتِ حقیر ِ جشنواره ی فیلم فجر
مسابقه ی من این بار دیدن فیلم های ایرانی توی جشنواره ی فیلم بود . سخته وقتی ایمان داشته باشی همه ی فیلم ها مزخرف ان ولی بازم راس ساعت بری توی سالن بشینی و توی تاریکی خیره بشی به روبروت تا زمان بگذره !
از روز اول جشنواره تا دو روز دیگه که اختتامیه برگزار می شه درگیر یه برنامه ی زنده ی رادیویی به اسم سکانس 25 بودم. یه چیزی شبیه یه مجله ی صوتی که هر روز از ساعت 15 تا 16 از رادیو تهران پخش می شد و می شه . نمی دونم چرا پذیرفتم همچین برنامه ای رو بنویسم ، کارگردانی کنم و حتی صدام ام بندازم تو سرم و در مورد فیلم ها وراجی کنم؟
امسال که به همین بهانه به سینمای مطبوعات راه پیدا کرده بودم از همیشه بیشتر به ذات بیمار و معلول سینمای ایران پی بردم. فیلم های مزخرف و بی ارزش – به جز استثناهایی کمتر از انگشتان یک دست- بی اینکه ذره ای از شعور برخوردار باشن یا شعور مخاطب براشون ارزش داشته باشه با بودجه ی دولتی تولید می شن و روی پرده می رن. فیلم هایی که حتی دیدن چند دقیقه از اونها هم صبر و حمیت بالایی می خواد . و جالب تر اینکه اکثر این فیلم ها بخشی از ضررشون رو با فروختن رایت فیلم ها به نهادهای دولتی جبران می کنن ! یعنی دولت سرمایه گذاری می کنه . یه کالای بی ارزش تولید می شه و وقتی مشتری ای پیدا نمی شه بالطبع دولت دوباره دست توی جیب اش می کنه و باز هم یه گلریزون حسابی راه می اندازه و خرج می کنه !
این وسطه حجم نقدینگی که سرمایه ی ملی یه و قرار بوده باهاش برای توسعه ی فرهنگ یا هر زهر مار دیگه ای کار انجام داد به هدر که می ره هیچ ، خونه ی آخرش می شه یه فیلم مزخرف که باید توی رسانه ی ملی به خورد مردم داده بشه ! این پولها هیچ راهی پیدا نمی کنه به جز چاه ویل بی استعدادی و ناتوانی یه مشت کارگردان دولتی که نه سواد فیلم ساختن دارن نه اصلا ً توانایی هدایت مجموعه ای رو به این اسم.
توی همین برنامه ی رادیویی که روی موج FM95 پخش می شه همراه با طهماسب صلح جو این حرفا رو زدیم اما چه فایده !
جشنواره ی فیلم فجر . چه رویایی!
جشنواره ای که یک سال از من بزرگتره و حالا من روبروش وایستادم و فکر می کنم توی سالای پیش که تعداد فیلمهایی که سرشون به تنشون بیشتر و به مراتب خیلی بیشتر می ارزید من هر بهمن ماه به چه شوقی توی صف وا می ایستادم ؟ به شوق دیدن فیلم یا این شور جشنواره بود که صبر منو در برابر سرمای زمستون و برف و بوران و بعضی از این فیلم های شرتی پرتی بالا می برد و بیسکویت ساقه طلایی ای که به عنوان ناهار یا شام می خوردم رو به اندازه ی بهترین خوراکی ها خوشمزه می کرد ؟
سینمای امسال ایران با فیلم هایی که تا به امروز توی جشنواره دیدم به مرز احتضار رسیده و به هوش آوردن همچین موجود لاابالی ای کار چندتا مرد – و زن ! – پیل افکنه که بیان چارتا فیلم درست حسابی بسازن . حتا زیر تیغ این سانسورچی ها و ممیزین عزیز سینمایی !
امیدوارم اگه یکی دو سال دیگه فیلمی دیدین از من توی جشنواره نگین این روضه خونه خودش هم بله !
سینما چیز خوبیه ولی خوب تر از اون ، اینه که احساس نکنی توی زندگی ات حقیر شدی حتا با فیلم دیدن !
نگاهی به "باد بر فراز مرغزار می وزد" ساخته کن لوچ "، برنده نخل طلای جشنواره کن2006
قابیل: برادر انقلابی تو !
امین عظیمی
هیچ کس باورش نمی شد هیئت داورانی که "ونگ کار وای" کارگردان صاحب سبک هنگ کنگی - که در دهه ی اخیر با فیلم های خلاقانه اش در حیطه ی روایت های تجربی و امکانات تصویری برای خودش شهرتی قابل توجه دست و پا کرده- به "کن لوچ" و سینمای آزادی خواهانه اش روی خوش نشان دهد و نخل طلا را این بار در دستان پیرمرد بگذارد . حضور فیلمی همچون "بابل" ( الخاندرو گونزالز ایناریتو ) که با بازی های سبکی و فرمی اش ، "21 گرم" و "عشق سگی" ( دیگر آثار این کارگردان مکزیکی) را از چشم تماشاگران این نوع فیلم ها انداخته ،تردیدها را در مورد نخل طلا و تصاحبش توسط "ایناریتو" بی اثر کرد . اما هنگامی که نخل طلا بر سینه ی پیرمرد 70 ساله چسبید ، کارگرها و تمام آزادی خواه هایی که در تمام این سالها با اشتیاق مجذوب سینمای ساده و انسانی لوچ شده بودند هورا کشیدند . "لوچ" 70 ساله هنوز هم مثل یک جوان پر شر و شور و انقلابی پای ثابت تمام دعواهایی است که یک طرف آن را قدرتهای امپریالیستی تشکیل داده اند . برای او آزادی خواهی همان ضرورتی است که "پیتر شومان" – بنیانگذار تئاتر نان و عروسک در دهه ی 70 .م - در تئاتر آن را می جست : یک ضرورت است ، چیزی شبیه نان برای زندگی ! او همیشه با فیلم هایش پدرخوانده های آشکار و پنهان نظام سرمایه داری را آزار داده است و حالا در آخرین فیلم اش با بازخوانی مبارزات ارتش جمهوری خواه ایرلند در برابر متجاوزین انگلیسی در سالهای آغازین قرن بیستم ، تلاش می کند یادمان بیاورد استعمارگری ای که در رگ و پی تمدن بریتانیایی جریان دارد چیزی نیست که حالا حالا ها بتوان اثرات آن را از تارک تاریخ پاک کرد یا به دست فراموشی سپرد !
فارغ از آنکه بتوان سیاست های جشنواره کن و حتی بازه ی زمانی تولید و عرضه ی فیلم در روزهایی که انگلیسی ها در باتلاق عراق هر لحظه بیشتر فرو می روند و پس بودن اوضاع "تونی بلر" و رفقایش در کشورشان را در موفقیت آن موثر دانست ، این ارزش های روایی و سبکی در فیلم لوچ است که تماشاگران و منتقدین را به یک اندازه راضی می کند . روایت ساده و تراژیک فیلم باز هم این ایده را در ذهن مان پر رنگ می کند که یک فیلم قدرتمند هیچگاه نیاز به پیچیدگی های سبکی و فرمی ندارد ؛ چراکه سینما آنفدر هنر وسیع و دامنه داری است که برای تمامی انواع و رویکردها جای بروز دارد و اتفاقا ًً تماشای " باد بر مرغزارها می وزد " علاوه بر نوعی نوستالژی ای که در مورد ژانر فیلم های "چریکی و مبارزات زیرزمینی ِ آزادی خواهانه" در تماشاگران اش ایجاد می کند این نکته را به اثبات می رساند که سروری رویکردهای تجربی روایی در سینمای معاصر هیچگاه نمی تواند جای آثار درخشانی چون فیلم لوچ را تنگ کند . اثری که بر پایه ی نمایش آزادی خواهی و رهایی مردمان یک سرزمین تصویری تاثیرگذار و تلخ را به نمایش می گذارد ؛ و چه خوشبختی بزرگی که اندک زمانی پس از دریافت نخل طلای کن ، این فیلم سر از سالن های سینمای ایران در آورده و در سانس های آخر شب طالبان زیادی را به سالن های گرم و نرم می کشاند .

ماجرای این فیلم به ایرلند و سالهای دهه ی 1920 باز می گردد . چریک های ارتش جمهوری خواه ایرلند در برابر آزار و اذیت های متجاوزان انگلیسی مبارزاتی را شکل می دهند . در این بین "دمین" پزشک جوانی است که برادرش "تدی" رهبری یکی از این شاخه های مبارزاتی ایرلندی ها در شهری کوچک بر عهده دارد . "دمین" که در ابتدا موضعی بی طرفانه در برابر انگلیسی ها دارد هنگامی که شاهد مرگ یکی از عزیزترین دوستانش - تنها به این دلیل که خواسته نامش را به زبان محلی به یکی از نیروهای انگلیسی بگوید - می شود به اعضای گروه برادرش می پیوندد و در اندک زمانی به خاطر اعتقادات و مرام آزادی خواهانه اش به قاتلی قسی القلب علیه دشمنان و خائنان بدل می شود . اندکی بعد اوضاع عوض می شود و انگلیس ها پیمانی رندانه را در مورد خروج از ایرلند امضا می کنند و سبب بروز تفرقه میان نیروهای مبارز ایرلندی و درنهایت جنگ داخلی در ایرلند می شود . سرانجام این اختلاف ، پیوستن"دمین" به گروه مخالفین پیمان صلح ایرلند و انگلیس و قرارگرفتن در برابر برادرش "تدی" است که حالا جز نیروهای دولت آزاد و موافقان پیمان شده است .
در پایان فیلم در حالی که "تدی" می گرید دستور تیراندازی را به جوخه ی اعدامی می دهد که گلوله های ایرلندی اش ، گوشت و پوست برادرش "دمین" ، یک ایرلندی آزادی خواه را پاره پاره می کند .
تراژدی سوزناک "کن لوچ" که نوعی روایت قابیل گون را این بار در بطن یک انقلاب بازگو می کند بیش از آنکه تماشاگران اش را به قضاوت وادارد آنها را در هاله ای از غم و ناباوری قرار می دهد . اگر "تدی" فرمان اعدام برادری را صادر می کند که در نخستین مرتبه ی گرفتار شدنشان جان اش را برای او به خطر انداخته بود ، حالا مبنای او ارزش هایی است که فراتر از هر نسبت خونی او را وادار به واکنش می کند . او به قابیلی اجتماعی شده مبدل گردیده است . کسی که آرمان های نظامی سیاسی و ایدئولوژیک ، او را در برابر برادرش قرار داده است . نمود این واژگونی را در ارزش هایی که در پس هر انقلاب فرزندان راستین خود را هدف قرار می دهد قابل مشاهده است . پدیداری که این جمله ی مشهور "آگوس کنت" را به یادمان می آورد : " انقلاب فرزندان خود را می خورد " . اگر "دمین" همچون بسیاری از دیگر هموطنان اش بی توجه به بی عدالتی و ظلمی که به مردمان سرزمین اش روا داشته می شد به دنبال حرفه پزشکی می رفت هیچگاه قربانی چنین تراژدی تلخی نمی شد . بویژه که "لوچ" شخصیت او را به گونه ای پرداخته است که مسیر دگردیسی او از روشنفکری آزادی خواه تا یک چریک اسلحه به دست مبنایی جز ضرورت های ناگزیر فعالیتهای آزادی خواهانه نداشته است . این سیر تماشاگر را در لحظاتی به یاد مسیری می اندازد که عزیز دردانه ی شیک پوش "دن کورلئونه" در فیلم پدرخوانده1 ( فرانسیس فورد کاپولا ) طی کرد . اگر در آنجا انگیزه انتقام از کسانی که "دن کورلئونه" را هدف قرار داده بودند پسرش مایکل ( ال پاچینو ) را واداشت که قید پلیس شدن را بزند و مبدل به پدرخوانده ای نوین شود ، در فیلم "لوچ" نیز "دمین" با انتخاب پیوستن به ارتش جمهوری خواه ایرلند وظیفه شناسانه مرگ را به جان می خرد . و در انتها نیز این تحلیل جدید در شرایط جدید است که او را یکسره به گام مرگ می فرستد .
"پل لاورتی" فيلمنامه نويس اسکاتلندی این فیلم که حالا مدتی است پای ثابت کارهای "لوچ" شده و تا به امروز فیلم نامه های "نام من جو است"، "نان و گل های سرخ"، "يک بوسه عاشقانه"، "بليت"(فيلمی اپيزوديک که کن لوچ آن را همراه عباس کيارستمی و ارمانو اولمی ساخته است) به رشته تحریر در آورده است به زیبایی جزئیات تاریخی این مبارزات را وارد بدنه ی روایت خویش کرده است تا تلخی و احتضار روزهای مبارزات مردمان ایرلند را در برابر انگلیسی های ددمنش به خوبی نشان دهد .
" باد بر فرار مرغزارها می وزد " یک شاهکار بی بدیل سینمایی نیست ، امااثری خوش ساخت و برجسته است که از دیدن آن پشیمان نمی شوید .
کن لوچ
How much time do we have ?

تکراری و بی وقفه . توی اتاق تاریکی نشستم . باید همه چیز رو دوباره مرور کنم . خیره شدم به اسامی آدم هایی که روی زمینه ی سفید و قهوه ای مانیتور آشکار و محو می شن . سعی می کنم معنای چیزی رو که در من حلول کرده بفهمم . بلند می شم . چراغ اتاق رو روشن می کنم . سر جام می شینم و به مانیتور خیره می شم . همه جا بازم تاریکه . به سقف اتاق نگاه می کنم . خیال کردم .
پس هنوزم می تونم خیال کنم که چراغ اتاق رو روشن کردم یا اینکه َهَمَش یه اتفاق بی معنی بوده که شاید همین الان داره توی ذهنم جریان پیدا می کنه . انگار چیزی که نبوده ، داره در لحظه ی حال در ذهنم منعکس می شه . گذشته ای که اتفاق نیافتاده . عملی که هیچوقت انجامش ندادم . مِنوی دی وی دی رو باز می کنم . دلم می خواد یک دقیقه ی آخر فیلم رو دوباره ببینم . اونجا تصویری نیست که بخواد منو متاثر کنه . فقط یه جمله هست .... یه جمله که دلم می خواد سراسر وجودم رو به اون جمله ببخشم و خیال کنم داره در من اثر می کنه : چقدر وقت داریم ؟
دنیایی که توی فیلم Jacket "جان مِی بیوری" ترسیم می شه پیش از اونکه یه دنیای مبتنی بر الگوهای روانکاوانه باشه یه نوع حرکت برای درک معنای زندگیه . اینکه هر انسانی چقدر امکان و توانایی داره تا دنیایی رو که داره توش قدم می زنه معنا کنه ، تغییرش بده و مهمتر از همه نسبت خودش رو با اون تعریف کنه . "جان استارکس" شخصیت اصلی فیلم "ژاکت" که "آدریان برودی" - با اون نگاه های عجیبش- به زیبایی نقش اش رو ایفا کرده دقیقا ً در پی حوادثی که کارش رو به تیمارستان می کشونه همچین مسیری رو دنبال می کنه . دنیایی که به خاطر آزمایش های عجیب دکتر "بکر" – کریس کریستوفرسن- توی اون پا می گذاره و پیش از اونکه برای نجات پیدا کردن و اثبات خودش بهش یاری برسونه نوعی زمینه برای نجات دختر – کِیرا نایتلی – و پسری که صرع داره – بابک – فراهم می کنه .... آیا ما به دنیا می آیم که تنها در چرخه ای از پیش تدارک دیده شده نقش تغییر ناپذیر خودمون رو ایفا کنیم ؟ نقشی که حتی ممکنه برای به انجام رسوندنش در زمان حال نیاز باشه به آینده ای سفر کنیم که اطلاعاتی در مورد اون به ما می ده ؟ و اینکه کدوم یک از ما می دونه مهمترین کاری که باید توی زندگی اش انجام بده چیه ؟ اون کار اصلی ای که ما به خاطر اون مجبور به زندگی کردن شدیم ؟ توی محدوده ای که متجاوزانه همه چیزش رو به ما تحمیل می کنه : زمان !
من همیشه با زمان مشکل داشتم . از خودکامگی و خودخواهی اش . از اینکه به جز پیش رفتن به هیچ چیز فکر نمی کنه . از اینکه به هیچ چیز و هیچ کس رحم نمی کنه . از اینکه ذره ذره و آروم همه چیز و به ظاهر پاک می کنه ، حذف می کنه ولی باید چند سالی بگذره تا بفهمیم مبدل شدیم به مرداب تصاویری که ما رو ذره ذره تو خودشون غرق می کنن ! زمان ؛ زمان لعنتی ! بلند می شم ، پنجره رو باز می کنم . خنکای پاییز قبل از اینکه بخواد پوست صورتم رو نوازش بده بیدارم می کنه . مدت ها بود که انقدر جلوی یه فیلم آروم نگرفته بودم . اونم فیلمی که تا این حد ساده ساخته شده و یا حتی اونقدرا قوی نیست . ولی حداقل تماشاگرشو به آستانه ی دنیایی می بره که می تونه انتهای دالون تاریک اتاقش بازم به این فکر کنه که سینما یه جادوئه که "پرومته" وقتی آتیش رو به انسان می داد اون رو یه جایی چال کرده بود تا بالاخره یه روز بشر بتونه پیداش کنه ؛ و وقتی اونقدر خسته بود که دلش می خواست چشمش رو به دنیای واقعی ببنده ، جهانی رو در برابر خودش داشته باشه که همه چیز در اون از جنس رویاست . رویایی که اتفاقا ً توی این چند ساله تمام سعی شو کرده تا زمان رو دست بندازه . بریزدش به هم . بعد هم شاید توی حالتی شوریده به این فکر کنه که آره ما آدم ها بالاخره تونستیم از زمان انتقام بگیریم . حداقل اینجا یه بابایی هست که می تونه زمان رو مچل خودش کنه و اونم اسمش سینمائه !
فیلم Jacket محصول سال 2005 ئه و بیشتر از اینکه بخواد به یه فیلم موندگار در تاریخ سینما بدل بشه توی لحظه ی حال تماشاگراش اثر می گذاره و اونها رو با خودش درگیر می کنه . حجم جلوه های بصری فیلم اونقدر زیاد بود که تا نیمه های فیلم گیج می زدم که با چه جور فیلمی طرفم .

(کیرا نایتلی)
مخصوصا ً سکانسی که "جک استارکس" برای اولین بار پاش به خونه ی "جکی"، "کیرا نایتلی" باز می شه اساساً ماهیتی "لینچی – کراننبرگی" داره و آدم دقیقا ً حسی رو داره که مثلا ً موقع تماشای "بزرگراه گمشده" و "مخمل آبی" ( لینچ ) یا "اسکننرها" و " عنکبوت" ( کراننبرگ ) بهش دست می ده . آدم هایی که دارن درد می کشن ولی نمی دونی چرا ؟ از هم واهمه دارن یا حقیقتی رو در مورد هم باور نمی کنن و بازم نمی دونی چرا ؟
اما فیلم هرچی پیش می ره ذهنیت تماشاگرش رو در مورد نوع قصه ای که می خواد تعریف کنه بیشتر به بازی می گیره . مجموعه سکانس های اول تو رو به این فکر می اندازه که مثلا ً قراره یه چیزی تو مایه های "جوخه" الیور استون تماشاکنی . جلوتر که می ری ، مثلا ً توی تیمارستان و جایی که "برودی" روی صندلی می ره و در مورد "سازمان های سازمان یافته" حرف میزنه فکر می کنی با یه فیلمی شبیه "پرواز بر فرار آشیانه فاخته"(فورمن) طرفی اما "ژاکت" مثل هیچکدوم از اینها نیست . شاید هم بهتر از هیچکدوم از فیلم هایی که گفتم نباشه ، اما هر چی که هست بالاخره می تونه زبان و فضای شخصی ی خودش رو پیدا کنه و مستقل از تمام فیلمهایی بشه که در مورد معنای زندگی و ارزش های عشق و دوست داشتن هستن. عشقی که "استارکس" به "جکی" احساس می کنه زمینه ساز تلاش برای تغییر آینده ی جکی می شه . حتی اگر اون تغییر بتونه به شکل یه نامه دربیاد و زنی رو دوباره به مسیر درست زندگی برگردونه : مگه معجزه چه شکلی باید باشه ؟
ای کاش همه ی ما می تونستیم مطمئن باشیم به اندازه کافی وقت اونو داریم که در خوشبختی کسی نقش داشته باشیم . ژاکت" ، یه فیلم اخلاق گرا نیست . بیشتر یه تصویر جویای معنا در مورد زندگی و ارزش های اونه . اما چیزی که برای آدم بعد از دیدن این فیلم باقی می مونه ، همون سوالیه که آدم رو به یاد فرصت ها ، خطاها ، موفقیت ها و حوادثی می اندازه که در زندگی از سر گذرونده یا قراره بگذرونه : چه قدر وقت داریم ؟
میم مثل مادر:
یک مرثیه سادیستی برای یه مشت تماشاگر خسته !
اتفاقی بود که برای دیدن آخرین ساخته "رسول ملال قلی پور" پایم به سالن سینما فرهنگ باز شد . عصر بود و زیر نم نم باران همه اش سعی می کردم اخباری را که در مورد غش کردن چند نفر در حین تماشای فیلم از این و آن شنیده بودم فراموش کنم و همه اش را به حساب طرفندهای تبلیغاتی تهیه کننده بگذارم که می خواهد به ما بقبولاند فیلمی که در حال نمایش است تا چه حد می تواند تاثیرگذار باشد . در حال مز مزه کردن چند فقره پاستیل شکری "ژل بون" که آغشته بودن یا نبودن اش به جوهر لیمو سخت ذهنم را درگیر کرده بود وارد سالن شدم . روی صندلی شماره 6 از ردیف 7 کنار علی و شبنم نشستم و سعی کردم شش دانگ حواسم را بدهم به پرده سینما . فیلم شروع شد ....
[حدود 90 دقیقه بعد! ]
حالم بده . سرم دوران داره . بیشتر از اینکه غمگین باشم یا ناراحت عصبانی ام . احساس می کنم رسول ملاقلی پور با اون سبیل نیمچه استالینی اش در طول تماشای فیلم تنها و تنها به یک کار مشغول بوده : انگولک کردن ، عذاب دادن ، گاز گرفتن ، لگد زدن ، نیشگون گرفتن ، تف کردن ، (....) ، (....) و خیلی کارای دیگه برای یک هدف : در آوردن اشک تماشاگر . و بدتر از اینکه احساس می کنم خودش یه گوشه ی این شهر نشسته جلوی یه صدتایی دوربین مدار بسته که توی سالن های سینما کار گذاشته . کنارشم یه کیسه تخمه آفتاب گردونه که "منوچهر محمدی" براش فرستاده تا موقع دیدن گوله های اشک تماشاگرا که بی حساب و کتاب از از روی گونه هاشون سقوط می کنه و درتاریکی سالن گم می شه غش غش بخنده و به خودش بگه : بابا تو دیگه کی هستی ؟
باورتون نمی شه که خیلی از لحظات فیلم بود که دلم می خواست گریه کنم اما به دلیل حماقتی که در ساختار فیلم جریان داشت حتی اشکم هم در نمی اومد .به عوض یاد تمام مشکلات شخصی خودم افتاده بودم . اونجا روی اون صندلی نشسته بودم و با خودم کلنجار می رفتم که چرا ساختار روایت توی این فیلم انقدر ضعیف و ناپرداخته است . منطق روایت در اساس دچار مشکله . شخصیتها به شدت تخت و تیپیک هستن و بدتر از همه تا این حد رقت انگیزن . انقدر که فقط به قول خودم آدم بی اینکه خوب بفهمه چی کار کردن باهاش دپ زده از سالن می یاد بیرون و اگه نبود هوای پاک و بارون خورده ی پاییزی خیابون شریعتی و جمع دوستان نو یافته حتما بر میگشتم جلوی گیشه ، یه بار دیگه بلیت می گرفتم . می رفتم توی سالن و وقتی فیلم شروع می شد چندتا از اون گوجه آبدارارو می فرستادم وسط پرده ....
اما ذکر مصیبت به شیوه ای مدون به شرح ذیل است :
1- ساختار روایت در فیلم از خلاء های متعددی رنج می برد . شیمیایی شدن زن و قضیه ی انتقال آن به بچه به ابتدایی ترین شکل ممکن رخ می دهد و در امتداد آن تلاش کارگردان برای نقب زدن به معظلات اجتماعی – سقط جنین- سطحی تر از آن است که اصلا ً بشود به آن فکر کرد . داستان پیش نمی رود بلکه پاهای تماشاگر برای حرکت در جهان اثر بیشتر روی مجموعه ای از چیزهای رقت انگیز قرار می گیرد و با آنکه ظاهری تلخ دارد اما به دلیل رویکرد سطحی فیلم ساز در بازگو کردن آنها به سرعت از ذهن پاک می شود .
2- همسایه ارمنی درگیر چه معضلاتی است که هی شیر گاز را باز و بسته می کند ؟ یعنی ما باید با چنین نماهایی بپذیریم که طرف از فرط نا امیدی و یاس – برآمده از چه؟ - همواره در حال خودکشی کردن است و لامصب عجب جانی دارد که تمام نمی شود . سکانس های خودکشی همسایه ارمنی بیشتر مرا به یاد شرگت گاز ایران انداخت و مزایای زندگی در شهری مثل تهران که حتی زیر زمین های تاریک و نمور هم در آن صاحب لوله کشی گاز هستند !
3- تیپ پدر دیپلمات ، تیپ مادر دلسوز که تا آخرین لحظه زندگی اش تنها چیزی که دوست دارد به خاطر بیاورد صدای شوهرش است ( مادر گلشیفته در فیلم را می گویم ) و راستی آن همسایه های طبقه پایینی که هرگز نفهمیدم کارکردشان در جهان اثر چیست ؟ راستی آن آقای راننده ی مینی بوس چرا انقدر مرموز و عجیب بود و دخترش که در راه پله ها درس می خواند ؟ شخصیت پردازی در فیلم دچار مشکل های بی شماری است . آنها پیش از آنکه باورپذیر باشند مبدل به کاریکاتورهایی رقت انگیز شده اند که نمی توانیم با آنها ارتباط برقرار کنیم . اساساً در فیلم ملاقلی پور با خط قصه ی بسیار ضعیفی روبروییم . تیپ پدر کلیشه ای است . یک دیپلمات حسابگر که اتفاقا ً می خواهد عشق اش را به زنش نشان دهد . یا دوستی که محرم راز ِ گلشیفته است و همه ی این بلاها را اشتباه او به سر گلشیفته آورده است . یا خواستگار گلشیفته که مدیر دفتر تایپ و نشر است . راستی چه خبر است در این بلبشوی آدم های نصفه و ناپرداخته ؟
4- چرا باید این همه درد و مرض در فیلم باشد و ما از نشان دادن آن به تماشاگر چه سودی می بریم ؟ راستی ملاقلی پور می خواهد با این فیلم چه چیزی را ثابت کند . حرف حساب اش چیست ؟ بعد از دیدن فیلم یاد شاهکار لارس فون تریر افتادم . اتفاقا ً در فیلم رقصنده در تاریکی هم جریان بین یک مادر و بچه در جریان است . فوق العاده سوزناک هم هست . اما آن یک فیلم درست و حسابی و استخوان دار است و برای گرفتن اشک – حتی اگر ثانیه ای به آن فکر کرده باشد – به آزار روحی تماشاگرش نمی پردازد . اما شاهکار ملاقلی پور واقعا ً یک پدیده عذاب آور بی منطق و ضعیف است .
5- لحن فیلم متشتت و از هم گسیخته است . شخصیتها مسیر و روال منطقی ای را دنبال نمی کنند . در برخی لحظات احساس می کنیم فیلم خلاصه ای از لحظات دردناک یک سریال 59 قسمتی تلویزیونی است که خطوط اصلی روایت در آنها حذف شده و تنها گزیده ای از لحظات حساس – و نه نقاط اوج – در آن آشکار است .
حالا هم که فکر می کنم می بینم ملاقلی پور احتمالاً بد دپ زده بوده که خواسته با همچین فیلمی سرش رو میون جماعت فیلم بین بالا نگه دارد . اما آخه این تماشاگرای خسته چه گناهی کردن که باید جونشون به لبشون برسه از اتفاقهای سادیستی فیلم ؟
نگاهي به عنصر بازيگري در فيلم " طبل بزرگ زير پاي چپ" ساخته ي كاظم معصومي
به تماشاي دنياي ديوانه

آخرين ساخته ي كاظم معصومي ، بيشتر به يك درام جنگي روانكاوانه پهلو مي زند كه فارغ از نگاه هاي ارزشي كاذب و اغراق شده در سينمايجنگ ، تلاش دارد با نمايش پيچيدگي هاي رفتار انسان ، جنگ را به مثابه موقعيتي چالش برانگيز مورد مكاشفه قرار دهد . موقعيتي كه درآن ، خرد بشري در آخرين مراتب تصميم گيري فردي عمل مي كند و اين تعصب ِ كور فرمان نظامي است كه بي رحمانه و گاه متهورانه آدمي را به پيش مي راند ؛ و حالا در لابيرنتي از جنازه و دود و خشاب هاي خالي و ترس و مرگ ، سه انسان گرفتار آمده اند . سربازي زخمي ، بلدچي اي مهربان و فرماندهي مايوس ؛ و آنطرف تر سرباز تنهاي عراقي اي كه تا پايان فيلم ، توهم لشكري تازه نفس را در ذهن اين سه تن نمايندگي مي كند . همه چيز از چاله ي آبي آغاز مي شود كه گويي همچون وديعه اي آسماني با خمپاره اي در مرز ميان نيروهاي عراقي و ايراني ايجاد شده و حالا اين تشنگي است كه هر دو طرف را به نقطه اي مي رساند تا تعصب نظامي را كنار بگذارند و در موقعيتي برآمده از ارزشهاي انساني ، از يك گودال آب بردارند ؛ و جالب تر آنكه طرفين ، ترس هاي مشترك خويش را از لو رفتن تعداد اندكشان ، با پر كردن قمقمه هاي فراوان و دروغين فرو مي دهند . اين همان موقعيتي است كه تعصب كور نظامي به خاطر نيروي غريزه و حب ذات بشري ، جايش را به ارزشي انساني مي بخشد و اصل تخاصم را بي معنا مي كند . اما فرمانده ايراني كه اين مصالحه را از جانب نيروهاي عراقي ، تاكتيكي براي حمله آتي مي داند ، هنگامي كه سرباز عراقي براي دومين بار براي آب برداشتن به بالاي گودال باز مي گردد ، تسليم ناخودآگاه نظامي اش مي شود و سرباز عراقي را مي زند . او در دل موقعيتي معناباخته ، قراردادي انساني را كه با تكه پارچه اي سفيد بر بالاي اسلحه شكل يافته بود زير پا مي گذارد و كارش دست كمي از قتل عمد انساني بي گناه ندارد . فرمانده ، هنگامي كه در برابر فريادهاي اعتراض آميز سرباز – مهران - و بلدچي – حافظ- كه قتل سرباز عراقي را گناهي بزرگ مي دانند ، قرار مي گيرد ، در حالتي جنون آميز و به قصد خود كشي از خاكريز بالا مي آيد و بي هيچ اسلحه اي به سمت عراقي ها مي رود و در پايان فيلم هنگامي كه به خاكريز عراقي ها مي رسد ، درمي يابد او تنها عراقي بازمانده را زده است كه حالا با نارنجكي در يك دست و تصوير زن و فرزندش در دست ديگر در حال جان دادن است . دوربين بالا مي كشد و در آخرين نما سنگري را در قاب مي گيرد كه در آن فرمانده در حالي كه جنازه سرباز عراقي را در آغوش كشيده با انفجار نارنجكي خودكشي مي كند .
الگوي روايت در فيلم نامه "طبل بزرگ....." تمركز خويش را بر برون فكني درونيات اين سه شخصيت معطوف كرده است و آنچنان كه در شكل دكوپاژ و ميزانس هاي اثر شاهديم ، بار فيلم را مجموعه اي از نماهاي بسته بر دوش مي كشد . اين نماها تلاش دارد در تمامي لحظات ، توجه مخاطب را بر تظاهرات حسي بازيگران در چهره شان معطوف كرده و راهي به دنياي درون هريك بگشايد . اگرچه مي توان اين امر را به وجود سلايق تلويزوني نيز در ساخت اثر مربوط دانست كه با حضور "سيما فيلم" به عنوان يكي از سرمايه گذاران در ساخت اثر نقش بسزايي داشته است . ابعاد محدود قاب تلويزيون همواره توليدكنندگان تله فيلم ها و مجوعه هاي تلويزيوني را بر آن داشته است تا هرچه بيشتر در استفاده از نماهاي لانگ شات خست به خرج دهند و امكانات تصويري اثر خويش را بر نماهاي بسته معطوف كنند .
اما محدود بودن كاراكترها و حوادث در " طبل بزرگ .... و بويژه تمركز اثر بر نمايش درونيات هر يك از كاراكترها ، استفاده از نماهاي بسته را به عنوان عنصر زيبايي شناسي در فيلم مطرح نموده است و پيش از هر شكل ديگري ، جزئيات بازي بازيگران را در معرض توجه و ديد مخاطب قرار داده است . آنها انسانهايي هستند كه با نا اميدي و هراس دائمي از مرگ دست و پنجه نرم مي كنند . سربازي زخم خورده كه تنها به دليل پايان يافتن دوره سربازي و خروج از كشور به جبهه آمده و فرمانده در ادامه ناگزير از قطع پاي او مي شود . فرماندهي كه بار سنگين كشته شدن تمامي اعضاي گردانش را به خاطر نقشه اي نظامي بر وجدانش سنگيني مي كند و در نبرد بي پايان اش با دروني آشفته و پريشان موجب مرگ سرباز بي گناه عراقي مي شود و حافظ كه در ميان اين دو سرگردان است و تلاش مي كند با حضورش كمي به اوضاع سامان دهد .
امكانات محدود
جنس بازي ها در "طبل بزرگ زير پاي چپ " ، گرايش عمده به نيروي دروني بازيگري دارد . محدوديت لوكيشن ، فضا و امكانات بيروني بازي و تمركز اثر بر انتقال انرژي از طريق چهره ، كار بازيگران را از همان ابتدا با موانع زيادي همراه مي كند . اما كارگردان با هوشمندي در انتخاب بازيگران اش ،تركيبي متفاوت از توناليته هاي رفتاري و جنس بازي را كنار يكديگر قرار مي دهد و در پاساژهاي حسي آنها ، موقعيتهاي درخشاني را خلق مي كند . اگر يكي از محورهاي دامنه دار تقابلي اثر را ميان فرمانده و سرباز – مهران – متصور شويم ، كاراكتر حافظ به عنوان مديومي در فروكاهيدن اين درگيري از يك سو و پيش برد روايت از سوي ديگر نقش ويژه اي در فيلم ايفا مي كند . حميد فرخ نژاد در نقش حافظ ، با آنكه همچنان ته مايه اي از بازيهايش در چهارشنبه سوري ( اصغر فرهادي ) و ارتفاع پست ( ابراهيم حاتمي كيا ) دارد اما اين بار در نقشي كه كمتر فراز و فرود حسي دارد – به جز صحنه اي كه فرمانده را به مرگ تهديد مي كند – نوعي طراوت و تازگي به فضاي فيلم مي بخشد . حافظ رزمنده اي جنجگو و جنگ طلب نيست . مقايسه سرباز عراقي و برادرش كه فيلم ساز بر آن تاكيد ويژه اي مي گذارد در شناخت و همراهي با كاراكتر حافظ ياري شاياني به تماشاگر مي رساند . بي طرفي و عدم تعصبي كه او در خط مقدم دنبال مي كند ، بيشتر ريشه در رويكردهاي روشنفكرانه و ضدجنگي دارد كه فيلمساز در بطن كاراكتر ش گنجانده است . او پيش از هر چيز ، يك بلد چي و رساننده ي پلاك شناسايي شهدا به پشت جبهه است و نه يك رزمنده و جنگجو كه بخواهد به اوامر و فرمانهاي نظامي فرمانده وقعي بگذارد. او كاراكتر محكم و از لحاظ رواني توانمندي دارد كه مي تواند در شرايط سختي كه در آن گرفتار آمده است ، بخندد ، شوخي كند و به سرباز زخمي نيز روحيه دهد . حتي اقدام متهورانه او براي آب آوردن دوباره براي پسر ، تماشاگر را از لحاظ حسي به اين كاراكتر نزديك مي كند . از سوي ديگر فرخ نژاد با شوخي هايش فضاي تلخ و سنگين فيلم را مي شكند و امكاني براي تنفس تماشاگر ايجاد مي كند . او همچون پرستاري مهربان ، انگار كه به منبع انرژي بي پاياني متصل باشد ، كمترين واكنش عصبي را بروز مي دهد و همواره سعي در رفع و رجوع مسائل دارد . مخاطب در طول فيلم كمتر حافظ را در نمايي تك نفره مي بيند و اين كاراكتر هرچه بيشتر در تعاملاتش با فرمانده و سرباز تصوير مي شود تا به وجوه شخصيتي هريك از آنها در ارتباط با خودش ، عمق و جهت ببخشد .
مركز ثقل در چهره ي فرخ نژاد جايي ميان چشم ها و بالاي بيني است . او همواره انرژي حسي اش را از طريق انقباض ماهيچه هاي قسمت بالاي چهره اش - بويژه تنگ كردن چشم هايش - نمايش مي دهد . در "طبل بزرگ.... نيز ، او بروز انرژي دروني اش را بيشتر در اين نقطه از چهره اش متمركز كرده است . اما از آنجايي كه در اين فيلم كمتر به سرحدات حسي مي رسد ، كمتر شاهد انقباض و انبساط چهره ي او هستيم و تنها در لحظاتي كه نگران وضعيت سرباز آرامش چهره اش دستخوش تغيير مي شود ، مي توان رگه هايي از اين رويكرد را شاهد بود .
اما در دو سوي فرخ نژاد ، بابك حميديان و حسين محجوب قرار گرفته اند . اولي بازيگري جوان و خوش آتيه كه تسلط بر بيان و اندام خويش را در تئاتر و با تمرين هاي سخت بدني آموخت و دومي ، بازيگر كهنه كاري كه متخصص بازي در موقعيت هاي محدود از لحاظ امكانات بازيگري است . بازي حسين محجوب در " من ترانه پانزده سال دارم " در نقش پدري اسير ميله هاي زندان كه نگران تنها دخترش در دنياي بي قاعده آن طرف ميله ها بود ، شاهدي بر اين مدعاست . محجوب با بهره گيري از ماهيچه هاي افتاده صورتش و تاكيد بر آنها با تمام وجود نمايشگر فرمانده اي تلخ كام و شكست خورده است كه گرچه ظاهري آرام و خونسر دارد اما در درون خويش با آشوبي بي پايان دست و پنجه نرم مي كند . گونه هاي افتاده اين بازيگر همراه با فرم افتاده دهان و لب ها به خوبي هزيمت و غم بزرگ درون او را آشكار مي كند . تنها يك نگاه به چهره ي او كافي است تا به حس دروني او پي برد . اين نكته در معدود لحظاتي كه فرمانده به خاطر شيرين كاري هاي حافظ ، لب به خنده مي گشايد برجسته تر مي شود و تفاوت اندام افتاده ي چهره با حالتي كه او كمي از غم هايش فاصله گرفته آشكار مي شود . ميميك ثابت محجوب كه در زير لايه اي از غبار و دود درناك تر به نظر مي رسد ، تصوير انساني تلخ كام را نمايندگي مي كند. شانه هاي افتاده او و كلاهي كه تنها در هنگام نماز خواندن و حركت انتحاري اش در پايان فيلم از سر بر مي دارد ، تصوير مردي رنجور را مي سازد كه قرباني سبوعيت لباس و موقعيتي است كه در آن گرفتار آمده است . حيراني او در ميان اجساد گروهان اش كه سعي مي كند با تكه پارچه اي از بي احترامي به اجساد آنها جلوگيري كند و يا براي عدم انتشار بوي تعفن آنها ، تا آنجا كه ممكن است روي آنها خاك بريزد به خوبي تنهايي دروني او را به نمايش مي گذراد . حسين محجوب با تاكيد بر ميميك افتاده ، نگاه هاي تلخ و سوزاننده و لحني دلسوزانه در برابر تنها سربازش رنگي از واقعيت به فرمانده مي دهد . اگر بابك حميديان تمام انرژي دروني خويش را با فرياد و ناله بيرون مي ريزد ، حسين محجوب با سكوت و با نگاه فروافتاده اش به نمايش غوغاي درون اش مي پردازد . هنگامي كه فرمانده در برابر سرباز از تاكتيك نظامي خويش دفاع مي كند تازه پي مي بريم كه او از چنين پايان شومي براي گروهان اش اطلاع داشته است اما به حكم وظيفه ناچار بوده است سربازان خود را قرباني كند تا آنگونه كه در لحظات پاياني از بي سيم مي شنويم عمليات نيروهاي ايراني با موفقيت به پايان برسد . از اين رو تلخ كامي و فشاري كه بر فرمانده وارد مي آيد ابعاد تازه اي به خود مي گيرد و ابعاد تنگنايي را كه فرمانده در آن گرفتار بوده و هست را بيشتر آشكار مي كند . او پاي پسر را قطع مي كند ، نه از آن رو كه انسان سنگ دلي است و تجلي خشونت جنگ است . بلكه سكوت و سكون دروني او ، كه به خوبي توسط "حسين محجوب" اداره مي شود ، بيشتر نماينده ي معناباختگي است . براي فرمانده ، جنگ و كشته شدن ، جنازه ، خون و خمپاره و آتش و دود معاني خود را از دست داده اند . درست است كه او گوشه اي مي نشيند و با تماشاي تصوير همسر خويش اشك مي ريزد اما هنگامي كه با بي تفاوتي به زخم پاي پسر نگاه مي كند و يا ضامن نارنجك را در دست جنازه سرباز عراقي عراقي آزاد مي كند مي خواهد همزمان بر اين معناباختگي تاكيد كند و از گرداب آن رهايي يابد . ايفاي نقش فرمانده توسط حسين محجوب ، بار ديگر ارزش سكوت و بازي در سكوت را در سينما ياد آور مي شود .
بابك حميديان كه پيش از اين فيلم ، در قدمگاه ( محمد مهدي عسگر پور ) بازي آرام و رواني را از خود به نمايش گذاشته بود ، در "طبل بزرگ ..." ايفاگر نا اميدي ، نسيان و شوريدگي سرباز جواني است كه با مرگ دست و پنجه نرم مي كند . او در مقابل سكوت و خاموشي فرمانده ، راه خروش و اعتراض را پي مي گيرد . فرياد مي زند و با حدقه هاي گشوده ي چشم هايش ، خشم و ترس را توامان به نمايش مي گذارد . وضعيت عصبي و جنون آميز سرباز آنچنان كه در رفتار ، لحن و تكرار ديالوگهايش نمود مي يابد ، نقشي پيچيده و تو در تو را به نمايش مي گذارد كه در لايه هاي زيرين خويش برآمده از نوعي معصوميت و كودكي است . كودكي اي كه مي توان به خوبي نشانه هايش را در چهره ي حميديان جست . اما اين كودكي در بلوغي آني آنقدر خود را به مرگ نزديك مي بيند كه بي محابا بر دنياي اطراف اش بر مي آشوبد و فرمانده را تحت آماج سخت ترين انتقادها قرار مي دهد . بابك حميديان با دروني كردن شوريدگي سرباز در بازي خويش پيش از آنكه به مولفه هاي رفتاري براي بازي اين نقش نزديك شود ، تلاش مي كند با پرتاب انرژي از طريق چشم ها ، لبها ، پيشاني و صداي خويش ، خود را در وضعيتي قرار دهد كه اين نشانه ها در دستگاه دروني حس او ، به شكل اتوماتيك توليد شوند . از اين رو ، بازي حميديان يك بازي تكنيكي نيست ، بلكه بازي اي حسي است و نقشي نيز كه او ايفا مي كند زمينه ي مناسبي براي اين رويكرد ايجاد كرده است . شرايط ويژه ي او از لحاظ رواني نيز در اوج و فرودهاي حسي به خوبي و با تسلط خيره كننده اي بيروني شده است . بابك حميديان با رها كردن خود در قالب سربازي زخمي و در آستانه ي جنون ، يكي از ماندگارترين نقش هاي سينماي جنگ در كشور ما را ايفا كرده است كه در مجموعه ي بازيهاي " طبل بزرگ زير پاي چپ " به خوبي نمود يافته است . تمام بازيها در اين فيلم از منطقي اثرگذار بهره مي برند و آن اصل باورپذيري است . فيلم به خاطر ويژگي هاي روايي و محدوديت لوكيشن مي توانست به اثري كش دار و خسته كننده مبدل شود اما بازيهاي روان و باورپذير هريك از بازيگران ، اين فيلم را به يكي از آثار ماندگار سينماي جنگ بدل كرده است . حتي اگر مديران دولتي به خاطر مضمون ضد جنگ آن تا به امروز به آن نامهرباني كرده باشند .
طبل بزرگ زير پاي چپ
تهيه كننده و كارگردان: كاظم معصومي
طراح و مشاور تهيه كننده: داريوش بابائيان - محصول موسسه ري فيلم و مركز سيما فيلم
بازيگران: حسين محجوب، حميد فرخ نژاد، بابك حميديان، علي احمدي
فيلمنامه: داريوش مختاري، كاظم معصومي ، مسعود صباح
مدير فيلمبرداري: علي لقماني
تدوين: سهراب ميرسپاسي
موسيقي: مجيد انتظامي
طراح صحنه ، لباس و جلوه هاي ويژه: عظيم محمدي
طراح چهره پردازي: مهران روحاني
صدابردار: محمدرضا يوسفي
عكاس: علي نيك رفتار، سيف الله طاهري
درباره ی " رز ارغوانی قاهره "ساخته ی ماندگار حضرت " وودی آلن "
رویایی که سینماست
اگر شما هم با من هم عقیده باشید که وودی آلن یکی از نوابغ همیشه انکارناپذیر سینماست ، تماشای یکی از آثار ماندگارش در دهه ی 80 همونقدر می تونه برای شما دلنشین باشه که همراه وودی آلن توی یه کافه کهنه و قدیمی بروکلینی بشینین و از ته دل به شوخی های با نمک اش بخندین !
وودی آلن " رز ارغوانی قاهره " رو سال 1984 ساخت . یکسال بعد این فیلم 84 دقیقه ای جایزه بهترین فیلمنامه ارژینال و بهترین فیلمو از جشنواره اسکار که اون موقع ها تا این حد سیاسی و روشنفکر نما نشده بود به دست آورد .
من نمی خوام اینجا داستان فیلمو تعریف کنم – واقعا ً گرفتن فرصت تماشای فیلم به هر شکلی که باشه منصفانه نیست – اما سعی می کنم هرچند کوتاه و مختصر به ارزشهای این فیلم و سینمای غبطه برانگیز آلن اشاره کنم .
سینمای وودی آلن یه سینمای سالم ، رو پا و سرحاله که بیشتر از هر چیزی زمینه ای برای بروز خلاقیت نبوغ آمیز ِ اندیشه هایی درباره روابط زن و مرد ، عشق ، رویا و مرگه . وودی آلن آدم بامزه ای یه که در نهایت خودخواهی ، رویاها ، زندگی خصوصی و حتی تردیدهای اخلاقی شو به ما نشون می ده و انقدر خوب و روون این کارو می کنه که احساس می کنی این آدمو سالهای ساله که می شناسی . البته تداوم فعالیت او در عرصه ی فیلم سازی که از سال 1969 تا امروز حداقل سالی یک بار اثری و خلق کرده و توی اغلب کارهاش زندگی و رویاهای شخصی خودشو روی پرده آورده بیشتر این احساسو تقویت می کنه .
"رز ارغوانی قاهره" محصول سالهای طلایی ایه که با فیلمهای خواب آلود (1973) ، عشق و مرگ ( 1975) و شاهکار مسلم تاریخ سینما "آنی هال" (1977) شروع شد . آلن در این دوره از کارهاش به تلفیق موثری از دغدغه های طنز آمیز و در عین حال گرایشهای " برگمانی " اش رسید و سعی کرد با تعمق هرچه بیشتر در لایه های طنز آمیز فرهنگ "امریکایی / یهودی/ نیویورکی" و روابط زن و مرد آثار منحصربفردی و خلق کنه . با اینکه در "رز ارغوانی قاهره" هم زمینه های گفته شده به شکل خاصی دنبال شد ه اما آلن در این فیلم بیشتر به دنبال نمایش رویایی بود که هر کدوم از عاشق های واقعی سینمایی یه موقعی بهش فکر کردن : برداشته شدن مرز واقعیت و رویا ، فیلم و زندگی در لحظاتی که دلمون می خواهد برای هرچه دورتر شدن از سختی های زندگی واقعی به رویاهمون پناه ببریم .
اما نکته جالب اینجاست که آدم های رویاهامون هم خیلی دلشون می خواد زندگی واقعی و تجربه کنن ! تصویر سینمایی همچین رویایی در دستگاه ذهنی آلن به معجون حیرت آوری از لحاظ جلوه های ویژه تبدیل نشده . برای اون هرچه بیشتر پرداختن به مفاهیم وجودی که انسان در چنین لحظاتی درگیرش می شه خیلی جذاب تر بوده . پرسش هایی درباره آفرینش ، حقیقت و زندگی . در کنار تمام این دغدغه ها هنرمندی آلن در اینه که رویای سینما برای اون به زمینه ای مبدل می شه تا به شرایط اجتماعی سالهای رکود اقتصادی در امریکا بپردازه و با هجو کردن تمامی آدم هایی که ممکنه تو همچین قصه ای سر و کله شون پیدا بشه تماشاگرو به عمق رویاهاش ببره .
هیچوقت این جمله ی دو تا بازیگر کم سن و سال فیلم " سفر " بیضایی و فراموش نمی کنم که وقتی بعد از سپری کردن یه راه طولانی توی آخر فیلم نا امید و خسته به این نتیجه رسیدن که :" بیا خیال کنیم . ما مجبوریم خیال کنیم . برای خلاص شدن از تمام این بدبختی ها . بیا خیال کنیم " . و این درست کاریه که وودی آلن خواسته فیلمی در موردش بسازه . فیلمی که قهرمان خیال پردازش و "میا فارو" بازی می کنه . زنی که اونقدر عاشق سینماست که رویای زنده شده ای توی سالن سینما به سراغش می آید و شهرو به هم می ریزه . انا اضاف کنید به بازیهای موندگار "دنی آیلو" و "جف دنیلز"

وقتی امروز صبح فیلمو دیدم هوس کردم هرچند کوتاه چیزی در باره اش بنویسم . با اینکه اینطور دست به عصا حرف زدن کار سختی بود اما اگه ذره ای تونسته باشم شمارو برای دیدن این فیلم آروم ، صمیمی و جذاب ترغیب کنم ، مایه خرسندیه ...
درباره ی "آتش بس" ، مبتذل ترین فرآورده ی بورژوایی یک کارگردان متوهم فمینیستی !
توروخدا دیگه فیلم نساز !

خانم تهمینه میلانی با کمال ادب و احترام دلم می خواهد فقط روی فیلم شما بالا بیاورم !
بوی تعفن نگاه بورژوایی تان به زندگی انسان ایرانی تمام شهر را برداشته است . آدمهایی که هم خوشگل اند ، هم مایه دار و هم اینکه زن خوشگل می گیرند تا تخم و ترکه ی نسل بعدی شان هم خوشگل باشند ! یادم نمی رود یکی از دیالوگهای فیلم "نیمه پنهان" را که شوهر گرامی شما – محمد نیک بین – در نقش سردبیری که نیکی کریمی عاشقش می شد بر زبان می آورد : " دیگر دوره این حرفها گذشته که ما بخواهیم در مورد اصالت خانوادگی آدم ها حرف بزنیم ... این نگاه فئودالی دیگر معنایی ندارد ...." . نمی دانم آن روز که چنین دیالوگی توسط شما بر روی کاغذ نوشته نوشته شد ، حال امروزتان را داشتید یا نه . ولی چیزی که از آخرین شاهکار هنری تان بیرون می زند تعفن است ! توهین محض است به طبقه ی متوسط و تمام ارزشها و تنگناهای زندگی اش . به تمام زنان و مردانی که در شرایط سختی بار زندگی را بر دوش می کشند . آدمهایی که مشکلات اقتصادی کمرشان را دوتا کرده ... زن ها و مردهایی که اگر تا سالها بدوند نمی توانند خانه ای اجاره ای از آن خودشان داشته باشند . و بعد شما تصویر انسانهای بی درد و متمکنی را روی پرده ی جادو به آنها نشان می دهید که تنها مشکل شان سوسول بازیهای بچه های پولدار است . مرد کارگری که همراه زن و بچه اش این تنها سرگرمی ارزان قیمت – سینما- را شبی با فیلم " آتش بس " تجربه می کند چه تعاملی می تواند با شما و جهان ذهنی تان داشته باشد . خانواده ای که هفته ای یک بار می تواند برنج و خورش سر سفره اش حاضر کند چه واکنشی در برابر خالی شدن دیس های پر از برنج و ظرف خورش و جعبه ی شیرینی در سطل زباله داشته باشد ؟ راستی شما برای چه کسی فیلم می سازید ؟ نکند در ایران زندگی نمی کنید و در استودیوی خصوصی تان در جزایر قناری فیلم می سازید . فیلم شما به شکل رقت انگیزی مبتذل است . شخصیتها و روابطشان پیش از آنکه نیاز به درمان توسط روانپزشک داشته باشد نیازمند دمیده شدن نگاهی اجتماعی در کالبد خویش دارند . آنها اگر کمی به اطرافشان نگاه کنند و به زندگی اجتماعی بیاندیشند دیگر فرصت زندگی کردن خویش را اینگونه به بازی نمی گیرند . شاید هم بیماری شخصیت های فیلم شما از سر تربیتی باشد که هیچگاه در محافل بورژوایی سراغی از آنها نمی توان گرفت ...
خانم تهمینه میلانی اسم مردم را نیاورید که کذاب تر از شما در این سرزمین نیست . شما تنها و تنها برای آن آدم های شکم سیری می سازید که نه برایشان مردم مهم اند ، نه نابسامانی اقتصادی ، نه فقر ، نه تنگناهای سیاسی .. آنهایی که روی شانه های انسانهای شریف این جامعه ایستاده اند و در اقتصاد بیمار ما یک شبه ره صد ساله می روند . شما سیرک اختصاصی تان را برای آنها ترتیب داده اید . دلقک های شما واقعا ً زیبارویند ... اما آنقدر سطحی و مبتذل هستند که شما دیگر نتوانید پز روشنفکری دروغین تان را بدهید. شما نه زنها را می شناسید و نه مردها را .... نگاه تان به روابط ِآنها هم بیرونی ، دروغین و احمقانه هست و برای همیشه و در هر زمان عقیم می ماند . از فروش فیلم تان سرمست باشد . اما تاریخ در مورد شما و سینمایتان داوری خواهد کرد . سینمایی که از آب گل آلود ماهی می گیرد و با ساختن جهانی که تا این حد آدمها در آن بی درد و بدون دغدغه اند حسرت را بر دل تماشاگرانش بگذارد که اگر دوتا اتاق از همان خانه را برای زندگی به ما می دادید کودک و بالغ درون که چیزی نیست خودمان را در یکدیگر حل می کنیم !
خانم میلانی باور کنید درک سطحی و نادرستتان از جریان اجتماعی چون فمینیسم آنقدر در گنداب ذهن سرمایه داری تان تغییر شکل داده که حالا با ساختن و روانه کردن چنین فیلمی بر پرده سینما ظهور پیدا کرده است .... شما سینما را با چیزی شبیه دستمال کاغذی اشتباه گرفته اید . حتی به حقوق اقلیتهای اجتماعی نیز در آتش بس رحم نکرده اید . مضحکه شان کرده اید . به آنها سخت ترین توهین ها را کرده اید . اقلیت دوجنسی که در ایران از کمترین حقوق اجتماعی برخوردار است . در نخستین نمایی که در فیلم یکی از آنها را دیدم تصور کردم شما جسارت آن را داشته اید که هرچند کوتاه به آنها بپردازید . اما هنگامی که تنها برای مفرح کردن فضای فیلمتان او را دست انداختید مطمئن شدم در پس ذهن ِ بورژوایی حماقت بارتان هنوز هم کلیشهای سنتی فرهنگ پر تناقض ایرانی جریان دارد و نمایش این شخصیت نه به خاطر جانبداری بلکه به خاطر دست انداختن و عینی کردن نگاه سطحی جامعه است .
خانم میلانی از شما متواضعانه تقاضا دارم دیگر فیلم نسازید . حداقل تا زمانی که درک اجتماعی شما تا این حد ابتدایی است ، دست به کار ساخت هیچ فیلمی نشوید .

بعضی فیلمها هست که انگار دروازه هایش را تا بی نهایت به روی مخاطبش گشوده . دلت می خواهد بلند شوی از پرده ی جادویی عبور کنی و همراه با شخصیتهای فیلم ، آن زندگی را تجربه کنی .ای کاش می شد روی صندلی کنار بیل موری می نشستی و زندگی او را از نزدیک لمس می کردی . زندگی ای که بعضی وقتها فکرهای عجیبی در موردش می کنی !