آه
کاش هنوز
به بی خبری
قطره ای بودم پاک
از َنمباری
به کوهپایه یی
نه در اقیانوس ِ کشاکش ِ بیداد
سرگشته موجِ بی مایه یی...
(برای صدای پاکی در این نزدیکی ها)
چه ساده
می شود خوشبخت بود
هم هوا و رها و رها
چه ساده می شود بود هنوز
مثل معجزه
هنگامی که از یاد بردی اش
چه ساده
آغاز می شود
لحظه ای که دوباره خیال می بافی
و آدم ها
این تراکم دی اکسید شونده
پاک می شوند با سرود تاریک پله ها
چه ساده می شود
دوباره خدا را دید
که هنوز
آرام و صبور و مهربان
هستی می بخشد
چه ساده
چه ساده
چه ساده می شود دیگر شد....
وچه سخت !
روزهایی هست که نیاز به گفتن داری . شور نوشتن شاید . خیال نگاهی ، غباری یا آدمی .
هرچه هست میراث تنها بودن است و به ناگاه صوتی ، صدایی ، شعری تو را وجودت را بی قرار می کند .
امشب برای من شاملوی جاودان بود . فردا را .......نمی دانم .

پرتوی که می تابد از کجاست ؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان می سوزد این چراغ ِ ستاره تا ژرفای ِ پنهان ِ ظلمات را به
اعتراف بنشاند :
انفجار خورشید آخرین
به نمایش اعماق ِغیاب
در ابعاد ِ دلهره .
آن
ماه نیست
دریچه ی تجربه است
تا یقین کنی که در فراسوی ِ این جهاز ِ شکسته سکان نیز
آنچه می شنوی ساز ِ کج کوک ِ سکوت است .
تا
یقین کنی .
تنها
مائیم
- من و تو –
نظارگان خاموش این خلاء
دل افسردگان ِ پا در جای
حیران ِ دریچه های انجماد ِ همسفران .
دستا دست ایستاده ایم
حیرانیم اما از ظلمات سرد جهان وحشت نمی کینم
نه
وحشت نمی کنیم
تو را من در تابش ِ فروتن این چراغ می بینم آنجا که توئی ،
مرا تو در ظلمتکده ی ویرانسرای من در می یابی
اینجا که منم .
احمد شاملو /مدایح بی صله
هایکوهای تنهایی (7)
زندگی
تمام اش
خطای دید است
من تو را می بینم / تو مرا نمی بینی
تو مرا می بینی / من تو را نمی بینم
......
یک خطای ِ ساده ی بی انتها

خیال روی تو در کارگاه دیده کشیدم
به صورت تو نگاری ، نه دیدم و نه شنیدم .
امید خواجگی ام بود ، بندگیّ ِ تو کردم !
هوای سلطنتم بود ، خدمت تو گزیدم !
شوق ِ چشمه ی نوشت چه قطره ها که فشاندم
ز لعل ِ باده فروشت چه عشوه ها که خریدم
ز غمزه بر دل تنگم چه تیرها که گشادی
ز غصه بر سر ِ کویت چه بارها که کشیدم !
اگر چه در طلبت هم عنان ِ باد ِ شمالم
به گرد ِ سَرو خِرامان ِ قامتت نرسیدم .
امید ، در شب زلفت ، به روز عمر نبستم .
طمع ، به دور دهانت ، ز کام دل ببریدم .
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
که من چو آهوی وحشی زآدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم !
به خاک پای تو سوگند نور دیده ی حافظ ، که بی رخ ِ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم!
هايكوهاي تنهايي
(6)
تشنه یعنی من
سایه ای که افتاده روی این دریاچه
وغبار قیرین این شب
پر و خالی می کند خیال اش را
گاهی هیچ
گاهی همه
محو و کش دارد و هذیانی
مثل خوابی شاید بی آغاز
بی پایان
بی سایه!

دودمان عجيب
لويی اوّل.
لويی دوّم.
لويی سوّم.
لويی چهارم.
لويی پنجم.
لويی ششم.
لويی هفتم.
لويی هشتم.
لويی نهم.
لويی دهم (ملّقب به لج باز).
لويی يازدهم.
لويی دوازدهم.
لويی سيزدهم.
لويی چهاردهم.
لويی پانزدهم.
لويی شانزدهم.
لويی هجدهم.
و بعد، نه کسی و نه چيزی...
اينها ديگر چه آدمهايی هستند؟
که نمیتوانند
تا بيست بشمارند؟
يك شعر از برنده ي جايزه ي نوبل ادبيات 2005

دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده
تنها چیزی که برایمان باقی مانده بمب ها هستند
که بیرون سر ما منفجر می شوند
تنها چیزی که برایمان باقی مانده بمب ها هستند
که خون ما را تا آخرین قطره می مکند
تنها چیزی که برایمان باقی مانده بمب ها هستند
که جمجمه مردگان را صیقل می دهند
(هارولد پینتر)

وظیفه ی انسانی ما حکم می کند فارغ از تمامي ديدگاه هاي سياسي و
عقيدتي و به
هر نحوی که می توانیم به كشتار مردم بي گناه فلسطين ، لبنان و
ساكنين بي گناه شهرك هاي يهودي نشين
اعتراض كنيم .
هایکوهای تنهایی
3)
بیدار خواب بود کودک
پدر اما باید بر می داشت
اسلحه اش را
از زیر نازبالش او
هایکوهای تنهایی
۲)
کنار نازبالشت
دمیده است خیال بی پروای عشقی
بیدار که می شوی
من رفته ام...
هایکوهای تنهایی
1)
به میعاد شبانه
هنوز مانده لختی
زن اما خواب مرد را می بیند
هر سپیده!
One more cup of coffee (bob dylon)
Your breath is sweet
Your eyes are like two jewels in the sky
Your back is straight your hair is smooth
On the pillow where you lie
But I don't sense affection
No gratitude or love
Your loyalty is not to me
But to the stars above
One more cup of coffee for the road
One more cup of coffee 'fore I go.
To the valley below.
Your daddy he's an outlaw
And a wanderer by trade
He'll teach you how to pick and choose
And how to throw the blade
He oversees his kingdom
So no stranger does intrude
His voice it trembles as he calls out
For another plate of food.
One more cup of coffee for the road
One more cup of coffee 'fore I go.
To the valley below.
Your sister sees the future
Like your mama and yourself
You've never learned to read or write
There's no books upon your shelf
And your pleasure knows no limits
Your voice is like a meadowlark
But your heart is like an ocean
Mysterious and dark.
One more cup of coffee for the road
One more cup of coffee 'fore I go.
To the valley below

ترانه ی کوچک دلتنگی
پنداشتی
تهی دستیم و بی چیز
اما زمانی که آغاز شد از دست دادن ِهر چیزی
هر روز خاطره ای شد
چون ترانه ای بر لبانم
گفتی از یاد ببر
گفتی نگاه نکن
گفتی سرود نخوان
گفتی ...............
نمان
کاشکی ، کاشکی ، کاشکی
من اما
تنها
شعری سرودم :
برای آنچه داشتیم
تمام ِ افسوس ها هم
بس نیست.
000000
بگذار مرا اینگونه بخواند
بگذار مرا هرگونه که می خواهد بخواند
بگذار صدایی باشم بی حجم
رویایی باشم بی تراکم ِ اندوهناک خاطره ای
بگذار خیابانی باشم
که از هیچ آغاز می شود
و در گرداب ِ این خیال ِمشوش
تنهای تنها
راه می رود
می رود
می رود
. . . . . . . .
بگذار تمام گرمای آن نگاه رفته ات باشم
بی هیچ کم و کاستی
چشمهایت را که فرو می بندی
از اشتیاق این سفر
انگار مرا به نامی می خوانی
بی صداست گویی
به یاد آر
شب- داخلی- بیابان
شب
کلماتِ سیاه
محو می شوند
بر برکه ی آسمان
چیزی نیست
حتا قطره ای که
حباب این تشنگی باشد
کسی میان درختان گم شده است
برگهای سبز را بر تنت می پوشانی و خیال می کنی :
کاش ستاره ها زودتر بیایند .
نوشته اش را باد برده است بالای ِ بالای ِ آن درخت
و رد دستهای خیس اش هنوز می سوزد
روی دسته ی صندلی . . . .
کاش ستاره ها زودتر بیایند
کلمات بر برگهای سبز می نشینند
حرف
به حرف
صفحه ی کاغذی ات دیگر خالی است
بی هیچ واژه ای
صدایی نمی شنوی ، کلمه ها رفته اند آمده اند
روی شانه ها
دستها
و لب ات
و باغ ِ سبز
بوی شب می دهد و جوهر مرکب
بوی نگاهت را که رفته است
بالای ِ
بالای ِ
آن همه ابرها
پیراهن ات را در آر
دلم برای ستاره های تنت تنگ شده....
...........................................................................................................................................
بعضی وقتها به این فکر می کنم اگر دنیای ما تا این حد تراژیک نبود چه جور جایی می شد برای زندگی کردن ...