که ....................
شد و
باز نیامد !
۲۹/۳/۱۳۸۸
جز عشقی جنون آسا
هر چیز این جهان شما جنون آساست -
جز عشق
به زنی که من دوست می دارم.
چگونه لعنت ها
از تقدیس ها
لذت انگیزتر افتاده است !
چگونه مرگ
شادی بخش تر از زندگی است !
چگونه گرسنگی را
گرم تر از نان شما
می باید پذیرفت!
لعنت به شما، که جز عشق جنون آسا
همه چیز این جهان شما جنون آساست ! (احمد شاملو)
پ.پ: چه حال غریبی دارم این روزها. روزهایی که همه گرم انتخاباتند و من تلاش می کنم به جریان زندگی برگردم.....
« ما می خواهیم در برابر سرنیزه ، سر ِ تسلیم فرود نیاوریم تا قدرتی که در خدمت اندیشه نیست ، چیره نگردد. این امر مستلزم تلاشی است پایان ناپذیر و ما نیز برای ادامه ی این تلاش آفریده شده ایم ... پس بدانیم که چه می خواهیم . به اندیشه معتقد باشیم . حتی اگر نهاد قدرت برای فریفتن ما نقاب عقیده یا رفاه به چهره ی خود بزند.» آلبر کامو

نگاهی به اجرای « از پشت شیشه ها » نوشته ی اکبر رادی و کارگردانی مصطفی عبداللهی ، تالار سنگلج
مگس ها
امین عظیمی

بامداد : .....من می خوام زندگی خودمو مثل اجساد فراعنه مومیایی کنم... برای اینکه آینده بدونه یه وقتی ، مردی هم با یه چوب زیربغل بوده ، مرده و منجمد ، توی یه شیشه الکل ، بدون اینکه نفس بزنه ، یا تکونی بخوره .... دنیا برای من دالونی شده با َلشابش و اون مگس های گرسنه ای که روی لشاب پرواز می کنن... و من با دو دست بلند و چابک به بالاترین نقطه ی این دالون چسبیدم و به وزوز اونای دیگه گوش می دم ... فقط باید بنویسم . مگس ها باید به ثبت برسن .....
مریم: اگه به ثبت نرسن ، چطور می شه؟
بامداد : طوری نمی شه ؛ فقط چاق و فربه می شن و دنیارو آلوده می کنن....من با همین دست اونا رو بصورت حشره های خشکیده ای در می آرم که بعد روشون مطالعه بشه.... (از پشت شیشه ها ، صص19-18)
اکبر رادی نمایشنامه ی «از پشت شیشه ها » را در سال 1345 به رشته ی تحریر در آورده است . درست در میانه ی سالهایی که جامعه ی روشنفکری ایران هنوز نتوانسته بود از شوک کودتای 28 مرداد 1332 بیرون بیاید. ساواک به عنوان اهرم فشارِ نظام سلطنتی ، قدرت می گرفت و با اعمال محدودیت ها هر روز فضا را برای نویسندگان و هنرمندان تنگ تر می کرد. استبداد فردی حاکم تلاش داشت در قالب جامعه ای تک صدایی و از طریق توقیف و سانسور مطبوعات و رسانه های گروهی ، آزار و اذیت دگراندیشان و جلوگیری از استقرار نهادهای مدنی و ایجاد خفقان ، جرات ابراز نظر را از نخبگان بگیرد. از سوی دیگر با سرازیر شدن دلارهای نفتی به اقتصاد ایران که همچون مایعی حیات بخش ریشه های فرهنگ خرده بورژوایی را آبیاری و تقویت می کرد ، نوعی مصرف گرایی و نیل به غرق شدن در ظواهر مادی ، زندگی انسان ایرانی را تحت تاثیر قرار داد و روشنفکر دهه ی 40 و 50 را که در برابر این همه فشار و تضاد یارای مقاومت نداشت ، بیش از هر زمان دیگری عبوس و افسرده و منزوی کرد. نشانه های آشکاری از این نگاه پوچ گرایانه و عبوس را می توان در بسیاری از آثار نویسندگان این عصر مشاهده کرد : مجموعه داستان «من همه چه گوارا هستم » از گلی ترقی ، رمان «سفر شب» نوشته ی بهمن شعله ور ، رمان «شب هول» نوشته ی هرمز شهدادی ، مجموعه داستان «مد و مه» نوشته ی ابراهیم گلستان و... نشانگانی از این دست هستند که پوچ گرایی ، تلخ اندیشی ، نا امیدی و در عین حال نوعی افسردگی خودخواسته و استعلاگونه را نمایندگی می کنند. در این بین نباید از تاثیر ترجمان دیدگاه های اگزیستانسیالیستی دو متفکر و فیلسوف فرانسوی «ژان پل سارتر» و «آلبرکامو» بر ذهن و جان روشنفکر ایرانی غافل شد . نفوذ چشمگیر دیدگاه های این دو فیلسوف و بویژه سارتر که ادبیات را مدیوم طرح دیدگاه های فلسفی اش قرار داده بود و با گرایش های مارکسیستی دوره ی نخست فعالیت اش ، جذابیت های فراوانی برای ایدئولوگ چپ در ایران داشت ، زمینه را برای نشر و قرائت های گوناگون از بحث اصالت وجود و بی خویشتنی – الیه ناسیون – و نیز پوچ گرایی و نیهلیسم کامویی در ایران فراهم ساخت . و ایران همان کشوری بوده و هست که در اندیشه و ساختار زندگی ، هرگز نتوانسته از تاثیر الگوهایی که متفکران فرانسوی مبدع آن بوده اند رها شود.
حال شاید گزاره ی نخست این نوشته در ارتباط با سال نگارش نمایشنامه ی «از پشت شیشه ها » بتواند تا حدودی معنای واقعی خویش را به مخاطب منتقل کند. این نمایشنامه ، نمونه ی شاخصی از تسری نگاهی پوچ گرایانه ، منفعل و در عین حال عبوس و از خودگذشته در ذهن نمایشنامه نویس ایرانی است که تلاش دارد نگاه ملال انگیز و در عینحال خودشیفته وارانه ی خویش را در قالب شخصیت اصلی نمایشنامه – بامداد- به تصویر درآورد. در حقیقت «بامداد» همزاد «اکبر رادی» در جهان اثر است . نویسنده ای معلول – آیا معلولیت او می تواند به عنوان نشانه ای سیاسی از عدم آزادی قلم «اکبر رادی» در آن سالها خبر دهد ؟ احتمالاً بله - ، که خود را پشت میز تحریر و در اتاقش محبوس کرده است و از صبحگاه تا شامگاه مشغول نوشتن است . هنگامی که همسرش – مریم – با کنجکاوی از او می پرسد آیا می تواند نوشته های او را بخواند ، نویسنده جواب منفی می دهد و در توصیفی نسبتاً شعاری ، هنرش را ثبتِ زاد و رودِ «مگس» های «لشآب» دنیای پیرامونش معرفی می کند که قرار است زمینه ای برای مطالعه و درک شرایط زیستن در آن عصر را نمایندگی کند . در حقیقت رادی تلاش دارد شخصیت نویسنده ی نمایشنامه ی خویش را به مثابه تاریخنگاری به مخاطب بقبولاند که در تنگنای زیستن ، وظیفه ای ارزشمندتر از ثبت و گزارش کردن وضعیت زندگی خود و اطرافیانش برای آیندگان ندارد. چه بسا او با تبختر و نوعی فضل فروشی خود را در مقام منِ منفعل می نشاند و «آبلوموف» وار از طریق گزارش ملال انگیز شرایط ملال آور زیستن اش در تعامل با دیگران ، می خواهد از همه چیز و همه کس انتقام بگیرد. برای او آقا و خانم درخشان – دیگر شخصیت های نمایشنامه- ، نماد ابتذال خرده بورژوازی مآبانه ای هستند که از زاویه تحقیرانگیزترین تصور ممکن در ذهن رادی به عنوان دو «مگس» بر روی صحنه نشان داده شده اند . دو مگس که مدام در صحنه به این سو و آنسو می روند و کاری ندارند جز وز وز کردن پیرامون قاذورات زندگی مادی و نباتی و نیازهای شکمی و زیرشکمی ؛ این نگاه پوچ گرایانه در نمایشنامه ی رادی هنگامی به نقطه ی اوج خویش می رسد که بامداد در صحنه ی پایانی - بعد از گذشت 30 سال - به مریم اعلام می کند کار نوشتن اش به پایان رسیده است و محصول نهایی آماده است . او نمایشنامه ای نوشته است با عنوان «از پشت شیشه ها» ، یعنی عنوان همان اثری که تا بحال شاهد آن بودیم . چند ثانیه ای از خواندن بامداد نگذشته است که درمی یابیم نوشته ی بامداد چیزی نیست جز همان روایتی که از ابتدای کار شاهد آن بودیم . گویی مخاطب ، مولف بیرونی ( رادی ) و مولف درونی ( بامداد ) ، همگی در گردابی «سیزیف» وار گرفتار آمده ایم و بی وقفه در باتلاق ملال و پوچی ِ فرآیند زندگی غوطه می خوریم ؛ و این همان دور ِ تسلسل ِ پایان ناپذیری است که در ثانیه ی آخر باز خود را در نقطه ی آغازین آن می بینیم .
نگاه یاس آلود و تیره و تار رادی به جهان پیرامون خویش و محصول تلاش اش که در آن مگس ها – آقا و خانم- هر روز متمول تر و قدرتمند تر می شوند و در برابر پیری و فرسودگی ناگزیر نویسنده و همسرش و تهی بودن زندگی شان از لذات مادی - حتی از لحاظ ظاهری تغییر نمی کنند و پیر نمی شوند - ، منظری منفعلانه و خودویرانگرانه اما برآمده از خشم و غرور است.
گویی بامداد نیز چاره ای ندارد جز آنکه در هوای این مگس ها دم بزند و همچون زندانبانی که تمام عمر خویش را صرف محافظت - ثبت کردن - از زندانیان – مگس ها- خویش کرده است ، به کار تحقیر و پست نمودن خرده بورژوازی مشغول باشد. بامداد در حقیقت خود و همسرش را نیز در قاب این مگس ها می خشکاند و همانگونه که در بیشتر لحظات نمایشنامه ترجیح می دهد سکوت کند ، در اندیشه ی حقیقتی است که در قضاوت آیندگان ، پیرامون ثبت خویش می جوید . و این نکته که شاید بتوان حقانیت و استیصال روشنفکرمآبانه ی خویش را در چنین شرایطی به مخاطب منتقل کند . گویی بامداد و در معنایی وسیع تر اکبر رادی ، خود را به مثابه ی پیامبری به تصویر می کشند که با نوعی اقدام «حاد / بیهوده» – ثبت رویدادهای ملال انگیز زندگی اش در غالب اثری که خود ثبت رویدادهای ملال انگیز زندگی نویسنده ای است که در حال ثبت رویدادهای ملال انگیز زندگی اش در غالب نگارش اثری که رویدادهای ملال انگیز زندگی و ...........- ، تلاش دارد با این شکل خودزنی از هرآنچه او را در این تنگنا قرار داده است انتقام بگیرد . و اگر اندکی از منظر اصالت وجود سارتر به این موضوع بنگریم ، برای انتقام گرفتن چه کسی بهتر از خود نویسنده و اصل وجودی اش ؟
رادی در نمایشنامه ی « از پشت شیشه ها» ساختاری دایره ای و درخود تکثیرشونده ای را به تصویر در می آورد. فرآیند گذشت زمان در این نمایشنامه به شکل خلاقانه ای به تصویر در آمده است . اشاراتی پراکنده در دیالوگ ها و یا تغییراتی که در ظاهر بیرونی شخصیت ها همچون سپید شدن موها بوقوع می پیوندد فارغ از هرگونه تاکید گذاری نمایشی ما را متوجه سیلاب هولناک زمان می کند که آرام و خزنده و بی وقفه همه چیز را در درون خویش هضم می کند و برای بامداد و مریم همچون کابوسی بهم پیوسته و بی پایان است که مرگ و فراموشی در انتهای آن به انتظار نشسته است .
با این حال مخاطبِ امروزین این اثر می تواند آن روح فضل فروشانه و اسنوبیستی روشنفکر دهه ی چهل را در این اثر به خوبی لمس کند . «بامداد» از طریق رنج و محرومیتی که برای خود می آفریند و می توان ظرایف آن را در تقابل خواسته های ساده ی همسرش برای قدم زدن زیر باران ، لذت بردن از صرف غذا در رستورانی بیرون خانه و... در برابر سکون و سکونت بی پایان او پشت میز یا حداکثر پشت شیشه های پنجره اش اتاقش شاهد بود ، به شکل خودخواهانه ای تنها راه اثبات حقانیت خویش را ماندن در برج عاج حقیرانه ی اتاقش می بیند. مریم ، همسر او به مثابه زنی سازشکار و بی آلایش که از طراوت و شادابی تا پیری و ملال خود را قربانی خواست شوهر خویش کرده است بیش از حد منفعل و فاقد عقلانیت و انتخاب تصویر شده است. از این رو عنصر ذاتی تفکر بامداد و شکل بروز آن در نمایشنامه ، برای مخاطب امروز بیش از حد ایده آلیستی و انتزاعی بنظر می رسد . اینکه بامداد اینگونه خود را با محبوس کردن در زاویه ای تنگ و تاریک ، روزگارش را تنها با هق هق کردن و ثبت لحظات بگذراند منفعلانه ترین راه مبارزه با زشتی ها و پلیدی ها ی جهان بیرون است . حداقل در باور نگارنده ی این سطور تلاش برای ساختن دنیایی بهتر و نمایش جلوه های زیبای زیستن ، فارغ از وجوه مادی و سخیف آن ، رفتاری مطلوب تر است تا فخر فروشی خود ویرانگرانه در سرزمین فراموشکار و بی حافظه ای که به «کلاه کلمنتیس» ها عادت دارد و بی تفاوتی و لمس بودن ، جزئی لاینفک از حضور و حیات آن است . چنین قربانی گری هایی در خوشبینانه ترین حالت اش به چیزی جز خاطره ای دور و مبهم بدل نمی شود که آنهم در میانه ی جدال با فقر و مسکنت و نیاز ، چیزی نیست جز آروغی روشنفکرانه ؛
چه بسا حتی اگر تاریخ را همچون گردونه ای در نظرآوریم که در چرخش روزها و ماه ها و سالهایش تحفه ای جز تصاویر تکراری و رویدادهای تجربه شده برای ما ندارد ، بازهم می توانیم به این اصل بیاندیشیم که فرصت کوتاهِ زیستن را باید بغایت بپرورانیم و با تمام وجود زندگی کنیم . این نکته به آن معنا نیست که واکنش روشنفکر افسرده و عبوس دهه ی 40 و 50 را بی قیمت کرده باشیم اما بحث بر سر آن نوع ایده آل گرایی است که ما را به نیستی و نسیان دعوت می کند.
رادی از طریق نشانه هایی ظریف ، تسلط و حضور دولت مستبد حاکم را بر زندگی بامداد و همسرش به تصویر می کشد. «موش» ها – که می تواند نشانه ی آشکاری از نفوذ و رسوخ ساواک در زندگی روشنفکران آن دوره باشد- در همه جای خانه رفت و آمد می کنند و همواره گل های مریم – تنها دلخوشی هایش – را می جوند ؛ یا این معلولیت یکی از پاهای بامداد و حرکت او به مد عصا که در پاسخ به آقای درخشان ، علت آن را ، خورده شدن توسط کوسه – نشانه ای از خشونت هولناک با منبع ناشناخته - اعلام می کند ؛ و نشانه های دیگری از این دست که هریک در عصر خویش به سیاسی ترین شکل مورد خوانش و قرائت قرار می گرفت و حاوی پیام های زیرمتنی بسیاری در نقد شرایط حاکم بود.
از «پشت شیشه ها» در حقیقت سندی ارزشمند برای روانکاوی روشنفکر ایرانی در دهه ی 40 بشمار می رود . و فارغ از اسنوبیسم پوچ گرایانه اش ، یکی از منحصربفرد ترین نمایشنامه های رادی از منظر ساختار دایره ای روایت و تکنیک نمایش گذشت زمان است که هنوز طراوت و تازگی خود را از دست نداده است .
اجرا: فروکاسته شدن در برابر تماشاگر
شاید هیچیک از نمایشنامه نویسان ایرانی به میزان «اکبر رادی» بد اقبال نبوده اند که همواره آثارشان به ضعیف ترین شکل ممکن و مبتنی بر اجراهایی غیرخلاقانه روی صحنه رفته باشد. حالا بعد از «هادی مرزبان» این بار نوبت به «مصطفی عبداللهی» رسیده است که با نوعی ساده انگاری و تنها با اکتفا به قدرت درونی نمایشنامه ، تصاویری دم دستی از این متن را به اجرا در آورد و بی توجه به ظرافت های درونی نمایشنامه در جریان ترسیم گذشت زمان و یا ماهیت ذهنی بالقوه ای که رادی از آقا و خانم درخشان در متن آفریده است ، اجرایی را روی صحنه ی تماشاخانه ی سنگلج ببرد که گاه در لحظاتی به نمایش های اجرا شده در «تئاتر گلریز» پهلو می زند.
عدم وجود یک زیبایی شناسی واحد و قدرتمند را می توان از بروشور و پوستر اجرا گرفته تا شکل صحنه پردازی صحنه شاهد بود . تمهیدی که برای نمایش گذشت زمان در اجرا ارائه شده ، خلاصه می شود در تصاویر انیمیشن گونه ای که در قاب انتهایی صحنه ، تغییر فصول و شب و روز را به شکل آماتوری به نمایش می گذارد . چند تابلوی نقاشی در جای جای صحنه قرار گرفته است و قرار است به مثابه نشانه هایی معطوف به شخصیتِ بامداد فضای محقر خانه ی یک روشنفکر را به تصویر درآورد . در پس این عناصر ، دیواره ای خاکستری رنگ قرار دارد که همچون حائلی سنگی بر درونیات تیره و تار بامداد اشاره می کند. اما ساخت و پرداخت ضعیف مجموعه ی دکور که حتی از فاصله ی نسبتاً دور صندلی های ردیف انتهایی تماشاخانه ی سنگلج نیز قابل مشاهده است هر گز نمی تواند امکانی برای تبلور جادوی درونی متن فراهم کند.
انتخاب قطعه ی موسیقی « Song For Eli » از آلبوم «نغمه های سکوت» آندرا باور با آنکه انتخاب مناسبی برای مود و فضای کلی اجرا به نظر می رسد اما به دلیل استفاده بیش از حد از این قطعه در برنامه های تلویزیونی و حتی در تیتراژ فیلم «درباره الی ... » اصغر فرهادی از تمرکز تماشاگر برای درگیر شدن با درونیات ذهنی بامداد می کاهد.
با آنکه سکون و دیالوگ محور بودن از خصایص ذاتی نمایشنامه ی «از پشت شیشه ها»ست اما فقدان عرضه ی تصاویر گیرا و تکیه بر میزانسن های ساکن ، بر رخوت و کسالت فضای اثر افزوده است و تماشاگر را در طول اجرا می آزارد. چه آنکه رادی با ایجاد نوعی پیوستگی زمانی میان لحظه لحظه ی نمایشنامه اش این امکان بالقوه را به هرکارگردانی بخشیده است تا در بستر تلخ و عبوس متن ، اجرای خویش ریتمی را با توسل به امکانات اجرا همچون نور ، فضاسازی و بازی ها ایجاد کند. عبداللهی تنها در لحظاتی که آقا و خانم درخشان ماسک مگس به صورت خویش دارند استفاده خلاقانه ای از نورپردازی می کند و ماهیت ذهنی و اکسپرسیو استحاله ی این دو شخصیت در قالب مگس را که از ذهن بامداد تراوش می کند ، به نمایش می گذارد.
بازی ها در بیشتر لحظات اغراق شده و شبیه آن معجونی است که در تله تئاترهای تلویزیونی در ایران شاهد آن هستیم . با آنکه تصویر اغراق شده ای که از فیزیک بیرونی آقا و خانم درخشان در اجرا ارائه می شود هوشمندانه است اما تاکید بیش از حد کارگردان بر لحظات کمیک گفتگوهای زوج درخشان و یا تعامل کلفت با آقای درخشان و بامداد به گونه ای باج دادن به تماشاگر شبیه است و اجرا را از مسیر خویش منحرف می کند.
استفاده ی نابجا و نامناسب از صدای play back در صحنه ای از اجرا نیز بر مجموعه ی این ضعف ها افزوده است . در لحظات آغازین اجرا ، تلفن زنگ می خورد و مریم از سمت راست صحنه خارج می شود تا به آن جواب دهد. در این لحظه صدای ضبط شده او پخش می شود. اما چند ثانیه بعد او به دلیلی نامشخص سرش را از پشت لته ی سمت راست صحنه بیرون می آورد و زیر ِ صدایی که در حال پخش شدن است ، لب می زند و دوباره به پشت لته باز می گردد! اما در مکالمات تلفنی دیگری که در طول اجرا شاهد هستیم استفاده ای از play back نمی شود و تنها صدای بازیگر را از بیرون صحنه می شنویم.
میراث رادی گنجینه ی ارزشمندی برای تئاتر ایران است . اما اجراهایی از این دست هرگز نمی تواند امکان مناسبی برای بروز ارزش های صحنه ای آنها و ارتباط نسل های جدید با آثار او فراهم کند. شاید هم بهتر باشد تا زمانی که امکان و توان اجرای خلاقانه ی این آثار را نداریم ، این فرصت را در اختیار مخاطبان آثار او قرار دهیم تا تنها با خواندن نمایشنامه ها و به مدد تخیل خویش از لذتی بی مثال بهره مند شوند.
منبع :
رادی ، اکبر (1387). از پشت شیشه ها. نشر قطره