بارها تصمیم گرفتم در مورد این روزها بنویسم ولی هر بار ، اون هم فرصت های كوتاهی كه به دستم می اومد - بی حوصله می نشستم جلوی مانیتور و می گفتم نه ! اینطوری كه نمی شه . باید آب و تاب اش داد و تجسم اش كرد . نه اینكه سربازی رفتن من با بقیه فرق كنه . نه . ولی دلم می خواست تصایر پراكنده ای كه توی این روزها دیدم و خودم هم توی كادر خیلی شون بودم رو وقتی كه ازش فاصله گرفتم ، تصویر كنم . الان هم كه چند ساعتیه از پادگان مرخصی گرفتم و یك كامپیوتر علاف هم پیدا كردم از این همه حس متروكی كه تو سر این وبلاگ هوار شده غصه ام گرفت و گفتم دو سه خطی قلمی کنم.
من از اول تیرماه امسال رفتم اجباری = سربازی . جای دوری نبود اما از دنیای ذهنی من فاصله ی كیلومتری داشت .هنوز هم بعد از 46 روز كه از دوره ی آموزشی من در پادگان قصر فیروزه تهران – سه راه افسریه – گذشته همین حس رو دارم . با اینكه همه می گن سرباز نیروی هوایی بودن راحت ترین نوع سربازیه ولی برای من تمام این روزا چیزی نبوده جز بطالت و بی معنایی و بیگاری .
دو هفته دیگه 2 ماه از 20 ماه سربازی تموم می شه .این یعنی پایان سخت ترین بخش ماجرا كه مربوط به دوره ی آموزشیه . شاید اونوقت فرصت بهتری برای حرف زدن باشه .