تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد

یادداشتی بر نقدهای تئاتری جلال آل احمد

 

منتقدی که با صدای بلند می نوشت

 

امین عظیمی

 

 

نقدهای جلال دو دسته اند. دسته ی نخست ، یادداشتهایی کوتاه ، گزنده و انتقادی که مطلقاً صریح و آرمان اش جدا ساختن سره از ناسره با کمترین توضیح و تبیین و توصیف است ؛ دسته ی دوم نوشته هایی است که گرچه همچنان روحیه ی جلال را به عنوان یک روشنفکر معترض به ریاکاری و کوته اندیشی و معتقد به نوعی تعهد اجتماعی نمایندگی می کند اما از ساختاری جزء پردازانه تر و زبانی منعطف تر برخوردار است . آل احمد در این نقدها برای توصیف ماهیت زیبایی شناسانه ی اجراها با وسواس بیشتری از کلمات بهره می گیرد و این تنها زمانی رخ می دهد که اجرایی برای او  از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده است . در مجموعه ی نقدهای معدود او یادداشت هایی که روی کارهای غلامحسین ساعدی ، بهمن فرسی و خجسته کیا نوشته متعلق به دسته ی دوم اند . جدی اند و در عین حال با صبر و حوصله نوشته شده اند . البته این امر هیچگاه به معنای کوتاه آمدن جلال از عقایدش در نگارش این نقدها نیست بلکه نشان از گرایش جدی او به تئاتر به عنوان هنری تاثیر گذار است که به وقتش می شود نشست و صفحات بسیاری در نقد یک اجرا سیاه کرد . یکی از جدی ترین عیارهای او در این میان کیفیت ایرانی بودن اجراست . این امر هیچ گاه اداهای دروغین سینه چاکان تئاتر ملی را برنمی تابد و در برابر آثاری می ایستد که با سوء استفاده از فرهنگ ایرانی تلاش می کردند دلِ غربی ها را به دست آورند . در این میان غلامحسن ساعدی تحسین شده ترین نمایشنامه نویسی است که جلال با احترام و افتخار به بررسی کارش پرداخته و او را به حق "گوهر مراد" نامیده . او در برخورد با نمایش "گلدان" بهمن فرسی و "ستایش دریا" خجسته کیا نیز وسواس زیادی به خرج می دهد . برای او  "فرسی و افرادی همچون او که تا چند صباحی قبل تنها می بایست سراغشان را دنبال دختر مدرسه ای ها یا در راهروی سینماها یا پشت کنکورها و... گرفت" ، بیان ایده و اندیشه ای تازه کافی بود که مورد توجه قرار گیرند . این بدان معناست که ایدئولوژی گرایی جلال در بطن خویش رگه ای از تساهل و تسامح را نیز یدک می کشید و از فرو افتادن در دام دگماتیسم حذر داشت. حال آنکه اگر جایی سخنی یا نشانه ای یا اثری را می جست که بر خلاف شعائر و اعتقادات دینی اش بود همچون کار فریده فرجام تند و صریح بر آن می آشوبید اما نمایشی همچون آهن نوشته و کار خجسته کیا- تا آنجا که ایده ای مستقل را بیان می کرد در نظر جلال گرامی بود حتی اگر در دستگاه ذهنی اش محلی از اعراب نداشت . در این میان  یکی از بهترین نقدهایش را بر گلدان ِ فرسی نوشت . دقیق و هوشمندانه ، توصیفی ، کمتر قضاوت گونه و بیشتر در تلاش برای کشف کردن تا منکوب کردن و تاختن و سوزاندن .

آنگونه که می توان از خلال نوشته های جلال آل احمد دریافت کرد ، تئاتر برای او  بیش از آنکه هنر باشد اسباب روشنگری و گفتگوی هنرمند با جامعه ، مردم و حکومت اش بوده است . شاید بتوان با اغماض آل احمد را طرفدار وجوه رسانه ای تئاتر درنظر آورد تا وجوه زیبایی شناسانه ی آن . او در مقام یک روشنفکر جهاندیده ی ضد غرب که تلاش می کند از تئاتر  به عنوان نیرویی مستقل ، آگاهی بخش و در عین حال خلاق حمایت کند هنگامی که با اثری مردم فریب و ریاکار روبرو می شود وظیفه ی خویش می بیند تا برآشوبد و در جهت رشد فرهنگ جامعه اش سینه بدرد . او برای خود و نقدهایش معتقد به نوعی تعهد است . چنین تلاشی هرچه بیشتر یادآور برخورد خیل روشنفکران ایرانی در عصر مشروطه بود که تئاتر را اسباب بی بدیلی برای روشنگری و روشنفکری و مبارزه یافتند و حتی بی آنکه در وجود خویش جرعه ای استعداد و زیبایی شناسی و قدرت درام پردازی بیابند نمایشنامه نوشتند و روی صحنه بردند تا با توده ی مردم حرف بزنند . و اگر امکان تحریک و روشنگری توده ها نبود حداقل افکار خویش را پیچیده در زرورق تئاتر به همفکرانشان منتقل کنند . جلال هم به تاثیر تئاتر در بین مردم آگاه بود . اینگونه است که به صراحت در یادداشت انتقادی اش روی کار بیضایی (غروب در دیاری غریب و قصه ی ماه پنهان) می نویسد " ... قضایای تکنیک که ربطی به من ندارد ". آنچه او خود را ملزم به سخن گفتن درباره اش می داند نیرویی اجتماعی است که ممکن است در حاشیه ی اجرای اثری نمایشی جابجا شود . دعوای او مثلاً با بیضایی در این یادداشت ، دعوای یک منتقد و یک هنرمند بر سر ارزش های هنری و ماهیت نور و صحنه پردازی نیست . برای جلال ارزش های هنری در رتبه ی پایین تری قرار دارد . مهم آن اندیشه ، ایده و الگوی عقیدتی است که در دستگاه تئاتری ترویج می شود و جایی که نشانی از ریاکاری و سوء استفاده باشد تیغ جلال آخته تر از هر شمشیری است . او در نقد "خطر مرگ ! استعمال دخانیات اکیداً ممنوع" ، علی نصیریان را به بی مبالاتی در برابر حقایقی که به عنوان یک هنرمند ، متعهد است از آنها حرف بزند ، متهم می کند و این نکته که در تئاترش تلاش کرده با بهره گیری از امکانات انواع نمایش ایرانی ملغمه ای بیافریند که به مذاق آن طرف آبی ها خوش بیاید.... و این تازه زمانی است که در نظر جلال " تا وقتی بنزین غصب شده از من ، فندک بمب اتم سازها را روشن می کند ، این اداها ، هنری که نیست ، هیچ ، خیانت است !"

تندی و صراحت جلال بیش از آنکه نماینده ی احساسی بودن نوشته های او باشد ، مبین دغدغه های دلسوزانه ی اوست که اگر حتی رویکردی ایدئولوژیک و گاه آنارشیستی می یابد از تعهدی مافوق خواست های سیاسی حرف می زند و سود و زیان جامعه اش را در الگویی کلان مدنظر دارد . آنگونه که در یادداشت اش پیرامون "چوب به دستهای ورزیل" ِ ساعدی ، ارزش های کار او را در نسبت "بومی جهانی" اش یادآور می شود و سرزمین برساخته در نمایشنامه را نشانی از مفهوم سرزمین های استعمار زده در نظر می آورد : " این جا دیگر ساعدی ، یک ایرانی ِ برای دنیا حرف زننده است . بر سکوی پرش ِ مسائل محلی به دنیا جستن ، یعنی این . من اگر خرقه بخشیدن در عالم قلم رسم بود ، و اگر لیاقت و حق چنین بخششی را می یافتم ، خرقه ام را به دوش دکتر غلامحسن ساعدی می افکندم" .

سادگی و بی ریایی او در یادداشتهایی که بیش از 40 سال قدمت دارد ، حتی اگر هم رای او نباشی انسان را به خود جذب می کند . جلال می دانسته باید برای شنیده شدن صاف و ساده و بی ریا بود . او روشنفکری بود که ایده هایش را با صدای بلند در نوشته هایش ثبت می کرد . شاید که می خواست این جماعت خواب زده را تا آنجا که توانی داشت به سرزمین بیداری کوچ دهد . روح اش شاد .

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 13:24 توسط امین عظیمی |

یک عاشقانه ی آرام

 

 

.... زنی را در نظر بگیرید که مردی برایش نامه ی عاشقانه ی پرسوز و گدازی می فرستد. زن می پرسد کدام بخش از وجودش مرد را بیش از همه فریفته بوده . مرد چه جوابی می تواند در چنته داشته باشد؟ البته که چشم هاش . و بعد چشم زن ، پیچیده در کاغذی تیره ، با پست به دست اش می رسد . مرد خرد می شود ، نابود می شود . زن سرنوشت ساز ِآن دیگری می شود . زن با تحت الفظی گرفتن استعاره نظم نمادین را مضمحل می کند . نشانه به شی ء بدل می شود . سوژه در دام میل خود می افتد . زن چشم اش را از دست می دهد ، مرد وجهه اش را. (ژان بودریار در گفتگو با سیلور لوترانژه)

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:6 توسط امین عظیمی |

هر دو می خواستیم از هم اطمینان پیدا کنیم

(این نوشته تنها یک داستان متوسط است و هرگونه شباهت آن با شخصیت ها و حوادث واقعی تکذیب می شود) 

 انگار نیرویی درونی ما را وا می داشت که به شکل ناخودآگاهی هر لحظه بخواهیم از این اطمینان کسب کنیم که دیگری شانه خالی نمی کند . و درست لحظه ای که می فهمیدیم طرف ما در تصمیم اش راسخ است ، آن یکی شروع می کرد با تردید حرف زدن و این بازی بارها تکرار شد . زن از ترس حرف می زد . از چیزی که می خواست از وجودش مطمئن شود . از حبابی شیشه ای که وجودش را فرا گرفته و نگرانی مثل ترکی که آرام روی تن آن سر می خورد می توانست در ثانیه ای فلج اش کند . حالا مرد با تمام وجودش آنطور که بلد بود زن را آرام می کرد و اطمینان می داد . چیزهایی می گفت . مثل ابراز عشق . یا حرف هایی که بلد بود . چیزهایی که از ترس هاش جا مانده بود . نمی خواست از او گدایی ی محبت کند . فقط باید از چیزی حتی به گونه ای کور و بی معنا اطمینان کسب می کرد . اما زن نمی دانست ، نمی خواست ، نمی توانست ، چیزی بگوید یا حرفی بزند . برای زن دنیا و آدم های ساکن  آن خیالاتی بود که هر لحظه جان می گرفت و ثانیه ای بعد محو می شد . موجوداتی شبیه لامپ مهتابی که طول می کشد روشن شوند و با نور خودشان که خیلی هم گرم نیست جایی را روشن کنند . مرد بیشتر توی صندلی اش فرو رفت . انگار گرفتار گردابی شده بود که نمی خواست باورش کند . آخر نه گردابی در کار بود و نه مرد چیزی برای از دست دادن داشت . تمام زندگی اش بیشتر به شکست های عاطفی گذشته بود . اشتباهاتی که دیر یا زود گریبانش را می گرفت و این فکر را در ذهن اش زنده نگه می داشت که او تراژدی زندگی خودش است . حادثه ای تکرار شونده و ملال آور. مرد خیال کرد چطور می شود از چیزی مطمئن بود که وجود ندارد . گردابی که هنوز نبود . پاهایش از جریان رودی خنک و زلال مرطوب می شد اما چیزی در آن میان نبود که بخواهد مرد را نگران کند . به خودش فکر کرد . به حالتی که همیشه در حرف زدن و در چشمان اش بود . خواهشی برای درک کردن آدم ها . نه تمام آنها . چقدر نیاز داشت به چیزی یا کسی که کنارش آرام بگیرد . اما نیاز او نیازی غیر طبیعی بود . آنقدر به سفیدی چرک مرده ی دیوار روبرویش نگاه کرده بود که حالا بی طاقت تر از همیشه می خواست از کسی که خیلی نمی شناختش معشوقه ای خواستنی بسازد . کسی که مرد برایش تفاوتی با دیگران نمی کرد . حالا مرد نشسته روی صندلی ای بی شکل ، فکرهایش را مرور می کرد . بی طاقت می شد و باز خیال می بافت . خیال های دور از گذشته هایی تلخ و سوزان .خیال هایی بی پایان و زجر آور از تمام ثانیه ها و لحظاتی که سپری کرده بود . از تلخی ها و شادکامی ها . از چیزهایی که به آنها امید بسته بود . مرد دلش می خواست برای یک بار هم که شده قواعد خودش را بر چیزی که بی معنایی ی افسارگیخته ی زندگی می نامیدش سوار کند . زندگی برای او مبدل شده بود به چیزی تکراری : مجموعه اشتباهات تکراری . اما او با تمام سختی ها و رنج هایی که می کشید دیگر طاقت رنج تازه ای را نداشت. او به عشق اش می اندیشید و این تمام وجودش را گرم می کرد. اما در اعماق آن ، چیزهایی ناخشنود کننده بود . چیزهایی که با آنکه می دانست واقعی و درست است اما باز هم نمی خواست با ساده لوحی رقت انگیزش آنها را بپذیرد . او با تمام ورق هایش بازی می کرد . با ورق های پوسیده و زهوار در رفته اش . با نقشه های شکست خورده اش و با .....

زن رفته بود و مرد احساس می کرد باید تنها باشد . زندگی برایش بی معنا بود . باید بزرگ می شد و باور می کرد که زندگی چیزی نیست که بخواهی با آن بازی کنی . زندگی بازیگری است که سخت بازی ات می دهد . با تمام زرنگی نداشته ات بازهم در برابرش چیزی نیستی که معنایی داشته باشد . زندگی چیزی نیست که آدم ها بخواهند به زور سر به راهش کنند . آنها می توانند اندکی تلاش کنند ، اندکی امید وار باشند ، اندکی ایمان داشته باشند و اندکی ... اندکی هم سهم برای چیزهایی که دوستش ندارند بگذارند . مثل قطعه ای موسیقی که بی هیچ نظمی بالا و پایین می شود . که در اوج ناگهان فروکش می کند . پایین می آید و خاموش می شود . هیچ کس برای تو دل نمی سوزاند . هیچ اشکی برای تو به زمین فرو نخواهد افتاد . هیچ خیالی از بودن تو گرم نخواهد بود و یا از نبودنت ترسان ....

چه شب پر التهابی است زندگی . درست مثل کابوس های بی پایانی که ظاهر خوبی دارد اما در زیر نگاه های تخت و کش دارش جهنمی برپاست ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 18:9 توسط امین عظیمی |