نگاهی به نمایش " پلنگ خال هایش را پاک می کند" نوشته و کار علی نرگس نژاد ، سالن قشقایی ، اردیبهشت 1386
در فراق دراماتورژی
امین عظیمی
در تمامی کتابهای بی شمار آموزش فیلم نامه نویسی "سید فیلد" ، نکته ای همواره بیش از موضوعات دیگر مورد توجه و تاکید قرار می گیرد . ساختار و منطق ساختاری در نظر "سید فیلد" آن نیرویی است که مجموعه ای از اجزا را – با هر کیفیت و هویتی – در همنشینی با یکدیگر به یک کلیت تازه و یکسره مستقل بدل می کند . این امر بدان معناست که کلیت حاصل در این فرآیند ، تنها ، برآیند اجتماع و همنشینی مجموعه ای ازعناصر نیست بلکه در جریان تاثیر و تعامل هریک از آنها به ساحتی تازه دست یافته و یکسره هویتی نو و در خدمت نیروی محوری ساختار روایی می یابد . در حقیقت "منطق ساختاری" آن نیرویی است که می تواند از عناصری مجزا یا در ارتباط با یکدیگر ، پیکره ای تازه و مستقل بیافریند که صاحب ویژگی های خاص خویش باشد .
در نمایش " پلنگ خال هایش را پاک می کند " که ارتباطی غیر قابل انکار با تجربه ی پیشین این گروه " وقتی فرشته خواب سگ می بیند" دارد با مجموعه ای از عناصر روبروییم که به شکل ظریفی از مبدل شدن به یک کلیت استقلال یافته سر باز می زنند . عناصری که هریک به خودی خود دارای امکانات بالقوه ی بیانی هستند ، اما به ماهیت بیانگری اثر در کلیت آن یاری شایانی نمی رسانند و هریک به شکل مستقل تلاش می کنند قوای درونی اثر را به نفع خویش مصادره کنند . در این میان نوعی تناقض نامرئی به اثر راه می یابد . از یک سو با داستانی خطی روبروییم که با بهره مندی از اشارات روانکاوانه قرار است امکانی را فراهم نماید تا کارگردان و دراماتورژ اثر به تبیین زیبایی شناسی اجرایی خود از آن دست یابند و از سوی دیگر سروری نوعی ایجاز مخل سبب می شود لایه های گوناگون نمایش در ذهن تماشاگر نیز دچار همان آسیبی شود که اجرا دچار آن است . لحن اثر برآمده از آمیختگی رویکردهای مینی مالیستی و در عین حال تجربه گری های زبانی در حیطه ی صوت و حجم صوتی کلمات است . اما تمامی این عناصر در ساخت روایی نمایش "پلنگ خال هایش را پاک می کند" آنگونه که باید و شاید جا نمی افتد .
فرع
علی نرگس نژاد در نمایش خویش ماجرای زنی را روایت می کند که صاحب نوزادی بیمار است . شوهر او که نمی خواهد زنش با انتقال خون خودش به نوزاد ،به خطر بیافتد به او پیشنهاد می دهد به دهدشت برود و گرازی را شکار کند چرا که در آن منطقه این اعتقاد وجود دارد که قرار گرفتن بیمار – بویژه بیماران خونی که نوزاد زن چنین مشکلی دارد – در پوست گراز شفابخش است . زن برای شکار گراز به سفر می رود . اما بی هیچ دستاوردی باز می گردد و درمی یابد شوهرش در این فاصله نوزاد را در کاسه ی روشویی خانه خفه کرده است . زن ، جنون زده با دختری که تصور ذهنی مرد است روبرو می شود و در پایان خودکشی می کند . خط روایی نمایش مذکور در عین آمیختگی های عینی و ذهنی اش ، از پیچیدگی چندانی برخوردار نیست اما هنگامی که به جهان ذهنی - اجرایی علی نرگس نژاد راه می یابد یکسره تعلق خویش را به حیطه ی تجربه گری یادآور می شود . کارگردان این نمایش از یک سو تماشاگرش را در برابر روایتی مبتنی بر نشانگان رئالیستی با رویکردی مینی مالیستی قرار می دهد اما در بطن همین تجربه گری دست به تجربه هایی مجزا می زند و به سوی نوعی انتزاع بیانی و حرکتی در صحنه پیش می رود که در ارتباط با الگوهای روانشناسانه و اسطوره پردازانه قرار دارد و به یکباره اجرا را به نشانه ای کلان مبدل کند که از فرط داشتگی آن هم در لایه های زیرین و غایب خویش ، به مرز نوعی انفجار می رساند و طرفه آنکه در این میان پیچیدگی ها و ژرف ساخت های اساطیری و روانکاوانه ی خویش را که نیاز به بسط و شرح بیشتری در اجرا داشته ، از فرط ساده سازی ناکارآمد و اصم می کند .
اگر بپذیریم که اجرا نوعی تقابل درونی میان زن و مرد در برابر وجود بیمار نوزاد است ، این نیروی زنانگی است که یکپارچه در تمنای نجات جان آن حتا در صورت فقدان خویش ، در برابر خشم درونی مرد از حیات نوزاد می ایستد و حاضر می شود برای شکار گراز به سفر برود . مرد اما با آنکه در ناخودآگاه خویش با وجود کودک به شکل کمال یافته اش – دختری که خودش را دنا معرفی می کند – دست به گریبان است اما در نهایت کودک را از میان بر می دارد . این کشاکش که در لایه های زیرین خویش می تواند یادآور آموزه های فروید پیرامون رابطه ی فرزند و والدین باشد بی آنکه به پرداخت کارآمدی در اجرا دست یابد قربانی نگره ی استبدادگرانه ای می شود که کارگردان از طریق زیبایی شناسی خویش بر اجرا حاکم می کند و اجرا به سوی نوعی کم گویی مفرط به نفع جلوه های بصری و صوتی پیش می برد. حتا اگر بپذیریم که مولفین اثر – در هر جایگاهی – این تمنا را داشته اند که راه را هرچه بیشتر بر تاویل و تفاسیر مخاطبین خویش بگشایند اما از فرط افراط به جرگه ی نوعی خودانعکاسی درافتاده اند . الگوی نشانگانی اجرا بی آنکه با حفظ امکان رمزگشایی در درون خویش همچون ذهنیتی نامرئی مخاطب را به جوهره ی اثر رهنمون نمایند تنها با شیفتگی به افزودن امکانات تازه به اجرا می پردازد و از وظیفه ی اصلی خود شانه خالی می کند .
در این میان هیچگاه تماشاگر به عنوان پدیداری کلان مورد توجه قرار نمی گیرد و تنها دامنه ی توقعات گروه اجرایی از او گسترش می یابد .
این امر در کنار استفاده ی تزئینی مولف از اساطیر مشکل را دوچندان می کند . اشاره ای مختصر در پایین بروشور نمایش به اسطوره ی "دئنا" – زنی که یکی از چهار نیروی راهبری انسان را بر عهده دارد (نقل به مضمون)- حداقلی ترین امکانی است که می توان برای همراه شدن تماشاگر به اجرا به آن امید بست . بویژه آنکه اثر ارتباط خویش را با یکی از اساطیر نه چندان شناخته شده از این طریق تبیین می کند و استراتژی دیگری در طول اجرا برای بازخوانی آن تدارک نمی بیند . این امر در کنار خلاقیت های متعددی که چه از لحاظ بصری و چه از لحاظ صوتی در اجرا وجود دارد موید نوعی برخورد غریزی با اجراست . جایی که مولف با میدان دادن به تصاویر ذهنی خویش پیش از آنکه در یک فرآیند منسجم و آزموده ی کل نگر به سنجش آنها دست زده باشد خود را در نقطه ی پایان و کمال یافتگی اثر متصور می شود . اساساً در طول اجرای "پلنگ خال هایش را پاک می کند" به شکل مجزا با موقعیت های کنش مند گوناگونی روبرو هستیم که در هریک از آنها زیبایی شناسی و قدرت کارگردان و بازیگران به خوبی مشهود است . به یاد یاوریم صحنه ی درگیری دنا و مرد را بر سر تصاحب شیشه ی شیر و یا صحنه ی بازی مرد با یکی از بخش های زیرین روشویی که در عین ایجاد صوت به خاطر باز و بسته شدن اش زن را به خنده می اندازد و درنهایت او را مجاب می کند که به سفر برود . اگر بخواهیم از منظر بوطیقایی – تالیفی - به چنین ساخت و کاری نگاه کنیم می توانیم گمانه زنی هایی در ارتباط با حرکت مولف از جزء به کل داشته باشیم . این بدان معناست که او در ابتدا با خلق تصویر ، کنش و یا عملی جزئی ، موقعیت و فضایی مستقل را – حتا بی ارتباط به یک روند - می آفریند و تصویر برآمده از آن او را مجاب می کند تا تصویر و موقعیت دیگری را خلق کند تا در نهایت از مجموعه ی این عناصر ، اجرا پدید آید. اگر بپذیریم که چنین روندی یکی از هزاران الگوی موجود در جهت آفرینش اثری اجرایی است ، آسیب هایی را نیز بر آن وارد می دانیم که در بخش نخست این نوشته به آن اشاره شد . در چنین رویکردی از آنجایی که کلیت ساختار روایی و منطق حاکم بر آن در جایگاهی متاخر نسبت به کمال یافتگی اجزا قرار دارد ، عدم انسجام یافتگی ساختار و منطق ساختاری به مشکلی گریزناپذیر بدل می شود . در نمایش مذکور نیز اجزا به خودی خود دارای ارزش های صوتی ، بصری و اجرایی قابل توجهی هستند . همچون حضور مولفه های زیبایی شناسانه ای که تلاش می کنند از طریق تکرار ، بازی با حجم و طول موج و نیز ترکیب اصوات و آواهای انسانی و اصواتی که برآمده از یک عمل بیرونی است- کشیده شدن چمدان سفری روی کف صحنه - کیفیت دیالوگ ها و دیگر صداها را در اجرا به یکدیگر نزدیک کنند . در این میان فضای صوتی کلمات ، جایی که از حیطه ی زبان به سوی نوعی آوا نیل می کند – به یاد بیاورید تکرار کلمات "سلام" و یا " آبه نه سرده نه گرم" توسط مرد ، تکرار جمله ی " من بچه ام رو می خوام " توسط زن و...- با ماهیت بصری اجرا در آن حیطه ای که بهره مند از عناصر و اشیا رئالیستی است – کاسه ی روشویی ، چاقو ، شیشه ی شیر و ...- نوعی کارکرد انتزاعی را یادآور می شود و از رئالیته ی صحنه ای دور می شود . همچون کارکرد " لیوان" در نمایش "وقتی فرشته خواب سگ می بیند" که ماهیت دلالتی خود را به عنوان یک شی ءِ پیشتر درک شده ، از دست می دهد و معانی متفاوتی را در یک زمان نمایندگی می کرد . در این میان آنچه رخ می دهد نوعی پیش بردن زبان به سمت امکانات صوتی آن و پیش بردن منطق بصری به سوی نوعی امکان بصری تازه است . اما سازمان زیبایی شناسی اثر در برقراری گفتگو با ساحت روایتگری و منطق حاکم بر ساختار روایت در آن بهره ی چندانی از امکانات بالقوه ی موجود در اجرا نمی برد و ناتوان از ایجاد یک مجموعه ی چند بعدی است .
اصل
خلاء های موجود در نمایش "پلنگ خال هایش را پاک می کند" بیش از هر نکته ای برآمده از ضعف دراماتورژی است . بویژه در چنین آثاری که دراماتورژ می تواند با نقش حیات بخش و سازنده ی خویش همچون منتقدی درون گروهی به بازتعریف و حک و اصلاح روند خلاقانه و غریزی نویسنده /کارگردان یاری رسانده و کلیت اجرا را به جایگاه محکم تری رهنمون باشد . "پلنگ خال هایش را پاک می کند " بار دیگر به تئاتر ایران این نکته را یادآور می شود که نیاز به تربیت دراماتورژهایی خلاق و ورزیده نیازی فوری تر از تربیت نمایشنامه نویس ، کارگردان و حتا بازیگر است . نقشی که در تئاتر ما یا به رسمیت شناخته نمی شود و یا مورد سوءتفاهم قرار می گیرد و جای خالی آن روح تئاتر ما را به ورطه ی تجربه های خلاقانه ی نیمه کاره می اندازد . در هر حال ارزش های بصری ژست ها ، اصوات و نیز اتکای اثر به زیر متن های اساطیری و روانکاوانه که به دلیل برخی محدودیت ها نمی توان بیش از این در مورد آنها سخن گفت اجرا را به اثری خلاقانه اما ناکافی برای حضوری اثر گذار در صحنه بدل می کند . شاید تبیین و بازخوانی استراتژی شکل گیری اجرا بتواند بسیاری از خلاء ها را برای مولف در آثار بعدی اش پر کند. امری که یکی از اصلی ترین وظایف دراماتورژی است.
تصور کن
جان لنون

تصورکن هیچ بهشتی نباشه
اگه تلاش کنی آسونه
هیچ جهنمی هم پایینمون
بالای سرمون فقط آسمون
تصور کن همه ی مردم
در لحظه زندگی کنن.....
تصور کن مرزها نباشن
کار سختی نیست
هیچ چیزی برای کشتن یا براش مردن
و هیچ آیینی
تصور کن همه ی مردم
در صلح زندگی کنن....
ممکنه بگی من رویاپردازم
اما من تنها نیستم
امیدوارم تو هم یه روزی به ما بپیوندی
و جهان یکی خواهد بود
تصور کن هیچ مالکیتی نباشه
شگفت زده می شم اگه بتونی
بی نیاز از حرص و آز
یک برادری بشری
تصور کن همه ی مردم
دنیارو با هم سهیم بشن
ممکنه بگی من رویاپردازم
اما من تنها نیستم
امیدوارم تو هم یه روزی به ما بپیوندی
و جهان یکی خواهد بود
IMAGINE JOHN LENNON Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religon too
Imagine all the people
Living life in peace...
Imagine no possesions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
In a brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...
You may say i'm a dreamer
But i'm not the only one
I hope some day you'll join us
And the world will be as one
یک اتفاق کوچک
در
اختتامیه ی دهمین جشنواره بین المللی تئاتر دانشگاهی ایران
اگه بگم خوشحال نیستم دروغ گفتم . بلد نیستم از این حرفای کلیشه ای بزنم که جایزه مهم نیست و مسابقه مهم نیست و ... چه می دونم از این تعارف های ریاکارانه ی شرقی .
با این همه خودشیفته هم نیستم .
فقط خوشحالم که دیده شدم. نه خود من بلکه تلاشی که از طریق نوشتن پی گیرش هستم .
حالا اینجا وایستادم . به لطف خداوند .
این تصویره منه ، برنده ی دیپلم افتخار ، تندیس جشنواره و یه جایزه ی نقدی به عنوان رتبه ی اول بخش مقاله و پژوهش جشنواره ی تئاتر دانشگاهی ایران توی عصر دل انگیز نهمین روز از اردیبهشت ماه 86.
به خاطر نگارش دو مقاله :
- بر فراز قلعه ای از واژگان :خواست قدرت (بررسی نمایشنامه ی اولئانا-دیوید ممت ،چاپ شده در فصلنامه ی سیمیا و روزنامه ی ایرانیان در کشور کانادا )
- پیرامون غیاب یک نشانه ی معنا دهنده ( بررسی نمایشنامه های علیرضا نادری ، چاپ شده در کتاب پچ پچه ها ویژه ی نمایشنامه های علیرضا نادری )
همین الان اش برام خاطره است .
خاطره ای که با شما شریکم.
فروتنانه و خرسند .

پ.ن: تا حالا از خودم تصویری روی وبلاگم نذاشته بودم . این عکس رو هم از خبرگزاری ایسنا کش رفتم !
یک هفته افکار پریشان :
میان فروردین و اردیبهشت
شاید به خاطر هواست . یا فصل . کمتر این طرف ها پیدام می شه . دلم می خواد مدام توی خیابونهای دائمن متوحش تهران ول گردی کنم . آدم ها رو تماشا کنم . آدم هایی که نمی شناسمشون . نمی شناسَنَم. با پوست آفتاب سوخته ام که دیگر به سیاهی می زنه . به روزهای فروردین فکر می کنم که انقدر زود گذشت . به درک !... چه فرقی می کنه ؟
اینکه تند بگذره یا اصلن بگذره ؟
حداقل با خودم قرار گذاشتم هفته ای یک بار بنویسم . در مورد چیزهایی که توی هفته ی گذشته مغزم رو آن لاین در اختیار داشته . این هفته آزمایشی تا ببینیم هفته های بعد چه جور می شه :
1- یعقوب را برای همیشه آزاد کنید

مثل شوخی بود . ولی احمقانه و عذاب آور . "یعقوب یادعلی" به خاطر نگارش رمان "آداب بی قراری" که تا به امروز دو بار تجدید چاپ شده و در ضمن برنده ی جایزه ی گلشیری و مهرگان هم شده ،50 روز در زندان مخوف یاسوج زندانی می شه . اتهام نامعلوم . شاکی : جمعی از مردم همیشه در صحنه ی نا معلوم ! وقتی برای اولین بار خبر رو ، خبر ِ چله نشینی اجباری "یعقوب یادعلی" رو خوندم حسابی کفری شدم ! آخه مگه ما تو قرون وسطا زندگی می کنیم که یه نویسنده رو به خاطر کتابهایی که از ارشاد مجوز گرفته ، مورد تشویق قرار گرفته ، تجدید چاپ شده و قراره "کیومرث پوراحمد" بر اساس یکی از اونها فیلمی بسازه ، به شکل خنده داری بندازن کنج هلفدونی ؟!
واقعاً اندازه ی آزادی توی این مملکت چه قدره ؟ یعنی حتا به اندازه ی خلق شخصیتهای داستانی هم نیست ؟
اولین برخورد من با "یعقوب یادعلی" مجموعه داستان خلاقانه ی "احتمال پرسه و شوخی " بود. دو سه سال پیش بود و من به شدت درگیر تجربیات پست مدرن ها در حوزه ی ادبیات داستانی بودم که اتفاقی به این کتاب برخوردم و چندتا از داستانهاش واقعن به مذاقم خوش اومد. به عنوان یه نمونه ی وطنی جسارت آمیز و در عین حال دور از اداهای روشنفکرانه بود . داستان بود و سر و شکل داشت . انقدر از این مجموعه خوشم اومد که باتلاش بسیار اولین مجموعه اش رو با نام "حالت ها در حیاط" گیر آوردم و یه ضرب خوندم. این مجموعه آنارشیستی تر از مجموعه ی بعدی اش بود . مخصوصن داستانی که از سطر آخر صفحه ی آخرش شروع می شد و از چپ به راست و معکوس پیش می رفت . این میزان تجربه گری که موفق هم بود در کنار داستانهایی که بافت ساده تری داشتن اما قدرت تصویر سازی یادعلی رو نشون می دادن منو سخت جذب کرد . مخصوصن بعدها که فهمیدم یادعلی سینما خونده و ذهن تصویری اش ورزیده و تربیت شده است .

گشت و گشت تا تابستون دو سال پیش که رمان "آداب بی قراری " منتشر شد . رمان قابل توجه بود اما ضعف هایی هم داشت . بویژه توی دیالوگ نویسی که واقعا ً خام دستانه بود . اما مثل مابقی کارهای یادعلی خلاقانه بود و تجربه ی قابل توجهی در ساختار روایی داشت. در بخشی از رمان ماجرای عشق مردی به یک زن ایلیاتی روایت می شد . رابطه ای که در دنیای داستان جریان داشت و نه در بیرون !!! و همین رابطه باعث شد امت غیور به غیرتشون بربخوره و یادعلی رو راهی زندان کنند .دادستان یاسوج توهین به یکی ار اقوام ایرانی رو از طریق این رمان مورد توجه قرار داده !
به نظر من کار شکایت کننده ها – در صورت وجود خارجی - بیشتر به شوخی سیزده شبیهه ! منتها یه کم نمک اش رو زیاد کرده بودن . چون در غیر این صورت اعتراض حماقت بارشون به شخصیت یک داستان هیچ محمل عقلایی نداره .
در هر حال خوشحالم که فعلا ً یعقوب یاد علی ، با وثیقه هم که شده از بند خلاصه! شاید اینم فرصتی باشه تا یه باره دیگه به آثار اندک اما شریف و خلاقانه اش نگاهی بندازیم.
۲- پادشاه بوتان و دست راست اش
خوشم می آید از آدمهایی که انقدر غیرت و جربزه و فهم و درک دارند . چند روز پیش روزنامه ی اعتماد رو ورق می زدم که در مورد پادشاه بوتان مطلبی نوشته بود . از قضا هنوز در این کشور کوچک سیستم پادشاهی حاکم است . اما پادشاه جوان به قدرت رسیده که تحصیلاتش را در رشته ی علوم سیاسی به تازگی در دانشگاه آکسفورد به پایان رسانده تصمیم گرفته دیگر پادشاه نباشد و برای سرگرمی هم که شده در کشورش انتخابات برگزار کند تا مردم خودشان سرنوشت خودشان را بسازند . بوتان از مناطق عجیب دنیاست. برای اولین بار در سال 1998 تلویزیون وارد این کشور شده و به خاطر کوه های سربه فلک کشده ای که این سرزمین رو احاطه کرده ، رابطه ی مردمان این سرزمین با دنیای بیرون تقریبا ً قطعه . می شه حدث زد که اونا هیچ اطلاعی از کشتارهای هر روزه ی عراق ، وضعیت بحرانی خیابونهای تهران که شبیه پادگان های نظامی شده یا اعتراف به اهمال وزیر کشور در مورد کشته شدن 22 نفر به فجیع ترین شکل در تاسوکی زاهدان ندارن و تازه با سر خوشی از پادشاهشون خواستن بی خیال دموکراسی بشه . ولی اونم انقدر در برقراری یک حکومت دموکراتیک جدیه و برخلاف قدرتمندان کشورهای خارج از کره ی زمین که از شنیدن کلمه ی دموکراسی حالت تهوع می گیرن ، سر حال و شادابه که این روزها داره یه جور انتخابات آزمایشی رو توی بوتان ترتیب می ده تا سال دیگه قدرت رو به شکل رسمی تحویل فرد منتخب بده ! دمش گرم و دست راست اش زیر سر ِ برو بچه های ما !
۳- جشنواره ی تئاتر از نوع دانشگاهی
دهمین دوره ی جشنواره ی تئاتر دانشگاهی بی رمق تر از تمام دوره های قبلی و قطعا ً نه دوره های بعدی از اول اردیبهشت شروع شد . و جالب اینجاست که هر چی ارزش کارا پایین تر می آد و سیستم برگزاری جشنواره بی نظم تر و بی قاعده تر و خام تر می شه استقبال مخاطبین محترم دانشجو بیشتر می شه !؟
نمی دونم ولی شاید این ماجرا به استقبال چشمگیر جماعت تهران نشین از فیلم "اخراجی ها" هم ربط داشته باشه ! یک فیلم سطحی ، مبتذل و اساسا ً مزخرف که با لودگی و رکاکت می خواد خودش رو به جای یه اثر پیشرو و صریح جا بزنه . یه فیلم توهین آمیز در مورد جنگی که حالا به هر ضربی و زوری هست باید توی ذهن ها بازیابی بشه . دیدن "مسعود ده نمکی" فاشیست توی تلویزیون اونم موقعی که ادای آدم های مظلوم رو در می آورد زشت ترین و تهوع آور ترین تصویری بود که در روزهای گذشته دیدم .... نمی دونم چرا اصلن همین دو خط رو هم در مورد "اخراجی ها" نوشتم ....
جشنواره ی امسال بی روح و کاذبه . کارها ضعیف و در عین حال فاقد نیروی جوان و تازه ی دانشگاهیه و با اینکه بازبین ها برای انتخاب درست ، زحمت زیادی کشیدن ولی نتیجه ی کار چندان راضی کننده نیست . تئاتر شهر تعطیله و هجوم افرادی که بالاخره می خوان عطش ِ تئاتر ندیدن شون را پایین بیارن رنگ و لعابی به سالن ها داده ولی هیچی عوض نشده . باور کنید . فقط سطح توقع از خودمون پایین اومده و کج سلیقگی و سطحی نگری داره به معیار تبدیل می شه . انقدر که به قول دوست فرهیخته ام ایثار ماجرای ما داره شبیه ماجرای "مرد جن زده ی" اخوان ثالث می شه ... بلا به دور .
۴- پارک لاله ! من به تو می اندیشم

آخ چه هوای خنکی داره این پارک لاله . مخصوصن شب ها . کنار حوض بزرگش می شه چند دقیقه ای نشست و نفس کشید و سبک شد.توی هفته ی گذشته چند باری سرک کشیدم و صفایی کردم. برای ما که خونه و کاشانمون وسط ترافیک و شلوغیه و همین پارک رو داریم غنیمتیه . طبیعت رو از دست ندید . حتا کم اش رو ... حتا از نوع پارک لاله ای اش رو .
5- پایان نامه ... پایان نامه .... پایان نامه
پوستم رو کنده ولی هنوز توی خونه ی اولم . این روزها مهم ترین کاری که باید بهش مشغول باشم ویه خورده درگیرش ام پایان نامه است . آخرین مهلت من شهریور ماه و اگه خدا کمک کنه قال اش رو می کنم . پایان نامه ی من دو بخش عملی و نظری داره : ساخت فیلم و اثبات یک فرضیه . فیلم نامه ام رو نوشتم و اگه اوضاع خوب باشه آخر این ماه فیلمبرداری می کنم . اما بخش تئوری ام که به راهنمایی دکتر فرزان سجودیه هنوز پیشرفتی نداشته .... خدا به همه ی ما کمک کنه ...
6- تنهایی ی تنهایی
چه حالی می ده تنهایی !
اینو یه بابایی می گفت که دل سوخته بود !!!
7- کشف یک راز در مورد دیوید لینچ !!!!!

بالاخره پس از غور و تاملات فراوان پیرامون کلمه ی "سینمای معناگرا" به کشف مهم و نسبتن قابل توجهی رسیدم . این کشف در بامداد روز سه شنبه 4/ 2 / 86 بوقوع پیوست . از آنجا که پاسی از شب بود و من خیره به مانیتور هفده اینچم – که به هیچ وجه نشانه ی بورژوا گری نیست و هدیه ای از طرف دوستان است - در حال تماشای فیلم wild at heart ( از درون وحشی ) سرورم "دیوید لینچ" بودم ، دریافتم که ایشان برای اولین بار در سال 1990 در این فیلم نمونه ی نادر و برجسته ای از سینمای معناگرا را در معرض دید علاقه مندان این نوع فیلم ها گذاشتند . فیلم اخلاقی و سراسر پند و اندرز استاد لینچ با آن پایان هپی اند تکان دهنده و آموزنده اش !!! درباره ی وفاداری به حقیقت و عشق ، نشان دهنده ی اصالت مفهوم اشاره در سینمای معناگراست. آگاهان امور بر این باورند که طرح سینمای معنا گرا را خود ِ لینج در برابر مبلغ اندکی برای دوستان عزیز ما در وزارت ارشاد نوشته و برای آنکه ثواب کارش زایل نشود از آقایان خواسته نامی از او نبرند . او همراه این طرح یک نسخه از فیلم مذکور را هم فرستاده که گویا در بین راه توسط قاچاقچی های بی ناموسی !!! که فیلم اخراجی ها را هم دزدیده اند( نقل به مضمون از دست اندرکاران فیلم اخراجی ها) به سرقت رفته و به شکل نه چندان وسیعی تکثیر و در اختیار علاقه مندان قرار گرفته .

شواهد دیگر بر این موضوع که اساساً ایده ی سینمای معناگرا یک ایده ی امریکایی است و علاوه بر لینچ ،"نیکلاس کیج" هم در آن دخیل بوده است حضور فیلم "مرد حصیری" ساخته ی "نیل لابیوت" در جشنواره ی فجر 1385 در بخش سینمای معناگرا است. موضوع این فیلم شیطان پرستی بود !؟!؟!؟! و مسئولان جشنواره با کمال شجاعت این فیلم را که اتفاقاً کاندیدای زرشک طلایی به عنوان بدترین فیلم در جشنواره ی اسکار دوره ی پیش بود در جشنواره به نمایش در آورند و کلی به حسن انتخاب خودشان به به و چه چه گفتند .

خیلی دور خیلی نزدیک (سر سلسله ی فیلم معنا گرا در ایران )

ذاتاْ وحشی : شباهت فضای دو فیلم بر اساس این تصاویر شاهدی بر مدعای معناگرا بودن و مدعای ماست !!!!!!!!
بهترین راه برای اثبات این راز بزرگ که ایده ی سینمای معناگرا یک ایده ی لینچی است توصیه برای دیدن فیلم wild at heart ساخته ی معناگرایانه ی دیوید لینچ است که اتفاقاً از حضور نیکلاس کیج هم بهره می برد !!!!
این هفته که به خیر گذشت . تا هفته ی بعد
نظرات خودتان را در صورت طولانی بودن و جا نشدن در بخش کامنت ها به آدرس ایمیل بنده پست کنید و در صورت ضروری بودن بیش از حد تلفن بزنید !!!!