روزهایی هست که نیاز به گفتن داری . شور نوشتن شاید . خیال نگاهی ، غباری یا آدمی .
هرچه هست میراث تنها بودن است و به ناگاه صوتی ، صدایی ، شعری تو را وجودت را بی قرار می کند .
امشب برای من شاملوی جاودان بود . فردا را .......نمی دانم .

پرتوی که می تابد از کجاست ؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان می سوزد این چراغ ِ ستاره تا ژرفای ِ پنهان ِ ظلمات را به
اعتراف بنشاند :
انفجار خورشید آخرین
به نمایش اعماق ِغیاب
در ابعاد ِ دلهره .
آن
ماه نیست
دریچه ی تجربه است
تا یقین کنی که در فراسوی ِ این جهاز ِ شکسته سکان نیز
آنچه می شنوی ساز ِ کج کوک ِ سکوت است .
تا
یقین کنی .
تنها
مائیم
- من و تو –
نظارگان خاموش این خلاء
دل افسردگان ِ پا در جای
حیران ِ دریچه های انجماد ِ همسفران .
دستا دست ایستاده ایم
حیرانیم اما از ظلمات سرد جهان وحشت نمی کینم
نه
وحشت نمی کنیم
تو را من در تابش ِ فروتن این چراغ می بینم آنجا که توئی ،
مرا تو در ظلمتکده ی ویرانسرای من در می یابی
اینجا که منم .
احمد شاملو /مدایح بی صله
برای نغمه و سالروزتولدش
راه می افتد. به کجا می روی ؟
راه می افتم.
به کجا می روی ؟
خیابانها را از پس هم به خیالی پیوند می دهم .... به کجا آخر می رود این راه بی انتها ؟
نگاه می کنم به دستهایم. به دستهای تو نگاه می کنم و از لابلای تمامی خطوط ، راه خانه ای را می جویم که روزی بود. حالا دیگر از میان این همه راه و بی راه تنها می توانم به تاریک ترین شیار خیره شوم و مقصدی که گم شده است . بازهم نگاه می کنم . به دستهایم . و آیینه ای که تو را در آن قاب می گیرم. حالا پر می گشایی . در آیینه است که آغاز می شوی . نور می تابد. نور می شود . حالا در هر شیار ردی از نور همه چیز را می روبد. و راه ها . این راه های غبار گرفته از تقدیر خویش....... رها می شود.
به سایه ها نگاه می کنم . ردی که روی زمین افتاده است . جایی که غباری سبزرنگ میان شکوفه های سفید ِ تو رج می خورد. در عمق این مرغزار خانه ای هست هنوز. خیالی که تو را بر بلندای آسمان ترسیم می کند . خیابان ها در دل هم تا ب می خورند . تاب می خوری روی شاخه های بید رنگ پنجره ها. نگاه می کنم به آیینه . آیینه را دیگر غباری نیست. کنار این رد سبز ،آرام ، روییده می شوی . لغزان و رها . از پس درهایی بسته ، خیابانی بی انتها و چراغ هایی همیشه خاموش .
به دستهایم نگاه می کنم . به دستهایت .
کجا می روی؟
راه می افتم. دست می کشم بر دستان شب . شیارها و زخم ها راه باز می کند . و رد ِ لباس تو سبز رنگ بر دشت سوزان شقایق ها راه باز می کند . تو می رویی . همچون تازه نهالی که بر تن این خاک پوک بال می گشاید . نذر می کنم با چشمانی بسته و دستانی گشوده . تو می رویی در لابلای خطوط بی پایان دستهامان. جدا افتاده از میراث تقدیری که رنگها را در هم می آمیزد.
برای روییدن تو چه بهارها که گذشته است ، چه فصل هایی سردی که درسیده است و چه تابستانهایی که در یال ِ باد ، شعرها زمزمه کرده است . قبای سبز رنگ تو در این خیابان هنوز رنگین ترین زندگی هاست.
دریغ مکن از این همه خیابان ، شعرهایی را که در دستهایت روییده. نهان مکن .
حتا اگر تمام دیوارها همزاد تو باشند. رخنه کن بر این ستون ها. و خطوط در هم را به راهی ببر که باید.
راه بیافت.
به درون آیینه و از آنجا جهانی رنگ رنگ را ترسیم کن .
نشسته ام و نذر می کنم.
تو می آفرینی و خیابانها همه گم می شوند درون دریای وجودت .
آب باش.
بیافرین.
راه به هرکجا که گشوده باشی زایندگی است و رویانندگی . دریغ مورز از این خیابان های تشنه . بیافرین. با خطوط دستهای شگرفت. آیینه ها انتظارت را می کشند.
بهار نزدیک است.
این را میلاد تو گفت
بهار تو چه بسیار نزدیک است .
راه می افتم.
به کجا می روی ؟
درون آیینه ای که تو را ترسیم می کند.
شوریده
بیافرین .
ببار .
شهر تو هزار سال است که تشنه است .
شوریده ببار .
فصل ها در انتظار تصویر توئند.
ای کاش باریدن را زبان سخن می بود ....
سنتوری : یک ملودرام پر خون

بالاخره دیشب سنتوری رو دیدم . یه فیلم پر احساس و داستانگو که ماجرای تلخ یک نوازنده و خواننده ی سنتور که معتاد می شه و زندگی اش رو می بازه رو روایت می کرد. دیدن این فیلم تجربه ی عجیبی بود . خط داستانی فیلم شبیه کارای ایرج قادری بود یا خیل فیلمهایی که عشق و عاشقی یه زوج جوون و ترجیحا ً هنرمند رو نشون می ده که در نهایت به خاطر اعتیاد نابود می شه . اما حالا مهرجویی با جادوی سینماش با همین داستان ایرج قادری وار کاری می کنه که نصف سالن سینما آخر فیلم باید اشکهاشون رو با دستمال کاغذی پاک کنن !
تنهایی عظیم و تلخی ای که شخصیت اصلی فیلم آخرش باهاش باقی می مونه انقدر بزرگه که تا چند ساعت بعد از تماشای فیلم یا شاید الان که 12 ساعتی از تماشای فیلم می گذره باز هم هست .
اگه فرصت بود خیلی مفصل تر در موردش می نوشتم . ولی چند روز دیگه که سرم خلوت شد حتما ً این کارو می کنم. یه پیش بینی : بهرام رادان حتما ً سیمرغ رو می گیره چون واقعاً شاهکار بود ! و توی فیلم یه سکانسی هست که بهرام رادان و مسعود رایگان با هم بازی اش می کنن این سکانس یکی از ماندگارترین سکانس های تاریخ سینمای ایران خواهد شد که بعدها تو کتابای تاریخ سینما در موردش حرف می زنن : سکانسی که مسعود رایگان که پدر علی سنتوریه برای سر زدن به پسرش وارد خونه اش می شه و مجبور می شه براش مواد تزریق کنه !
نکته دیگه اینکه محسن چاووشی بعد از این فیلم به شهرت وطن گیری می رسه .توی دو سوم فیلم صدای محسن توی سالن سینما پخش می شد و به خاطر سنتوری مجوز ترانه هاش هم که دیگه صادر شد .
حداقل جشنواره ای که داشت می مرد با سنتوری نفس کشید .یه نفس سوخته و تلخ اما مسیحایی!
حقارتِ حقیر ِ جشنواره ی فیلم فجر
مسابقه ی من این بار دیدن فیلم های ایرانی توی جشنواره ی فیلم بود . سخته وقتی ایمان داشته باشی همه ی فیلم ها مزخرف ان ولی بازم راس ساعت بری توی سالن بشینی و توی تاریکی خیره بشی به روبروت تا زمان بگذره !
از روز اول جشنواره تا دو روز دیگه که اختتامیه برگزار می شه درگیر یه برنامه ی زنده ی رادیویی به اسم سکانس 25 بودم. یه چیزی شبیه یه مجله ی صوتی که هر روز از ساعت 15 تا 16 از رادیو تهران پخش می شد و می شه . نمی دونم چرا پذیرفتم همچین برنامه ای رو بنویسم ، کارگردانی کنم و حتی صدام ام بندازم تو سرم و در مورد فیلم ها وراجی کنم؟
امسال که به همین بهانه به سینمای مطبوعات راه پیدا کرده بودم از همیشه بیشتر به ذات بیمار و معلول سینمای ایران پی بردم. فیلم های مزخرف و بی ارزش – به جز استثناهایی کمتر از انگشتان یک دست- بی اینکه ذره ای از شعور برخوردار باشن یا شعور مخاطب براشون ارزش داشته باشه با بودجه ی دولتی تولید می شن و روی پرده می رن. فیلم هایی که حتی دیدن چند دقیقه از اونها هم صبر و حمیت بالایی می خواد . و جالب تر اینکه اکثر این فیلم ها بخشی از ضررشون رو با فروختن رایت فیلم ها به نهادهای دولتی جبران می کنن ! یعنی دولت سرمایه گذاری می کنه . یه کالای بی ارزش تولید می شه و وقتی مشتری ای پیدا نمی شه بالطبع دولت دوباره دست توی جیب اش می کنه و باز هم یه گلریزون حسابی راه می اندازه و خرج می کنه !
این وسطه حجم نقدینگی که سرمایه ی ملی یه و قرار بوده باهاش برای توسعه ی فرهنگ یا هر زهر مار دیگه ای کار انجام داد به هدر که می ره هیچ ، خونه ی آخرش می شه یه فیلم مزخرف که باید توی رسانه ی ملی به خورد مردم داده بشه ! این پولها هیچ راهی پیدا نمی کنه به جز چاه ویل بی استعدادی و ناتوانی یه مشت کارگردان دولتی که نه سواد فیلم ساختن دارن نه اصلا ً توانایی هدایت مجموعه ای رو به این اسم.
توی همین برنامه ی رادیویی که روی موج FM95 پخش می شه همراه با طهماسب صلح جو این حرفا رو زدیم اما چه فایده !
جشنواره ی فیلم فجر . چه رویایی!
جشنواره ای که یک سال از من بزرگتره و حالا من روبروش وایستادم و فکر می کنم توی سالای پیش که تعداد فیلمهایی که سرشون به تنشون بیشتر و به مراتب خیلی بیشتر می ارزید من هر بهمن ماه به چه شوقی توی صف وا می ایستادم ؟ به شوق دیدن فیلم یا این شور جشنواره بود که صبر منو در برابر سرمای زمستون و برف و بوران و بعضی از این فیلم های شرتی پرتی بالا می برد و بیسکویت ساقه طلایی ای که به عنوان ناهار یا شام می خوردم رو به اندازه ی بهترین خوراکی ها خوشمزه می کرد ؟
سینمای امسال ایران با فیلم هایی که تا به امروز توی جشنواره دیدم به مرز احتضار رسیده و به هوش آوردن همچین موجود لاابالی ای کار چندتا مرد – و زن ! – پیل افکنه که بیان چارتا فیلم درست حسابی بسازن . حتا زیر تیغ این سانسورچی ها و ممیزین عزیز سینمایی !
امیدوارم اگه یکی دو سال دیگه فیلمی دیدین از من توی جشنواره نگین این روضه خونه خودش هم بله !
سینما چیز خوبیه ولی خوب تر از اون ، اینه که احساس نکنی توی زندگی ات حقیر شدی حتا با فیلم دیدن !
چه بلایی داره سر ما می آد ؟

دیشب منزل یکی از دوستان بودم که در قعر ِ دار و درختهای دارآباد برای خودش آلونکی به پا کرده و از هفت دولت آزاده و هفته به هفته هم از خونه اش بیرون نمی آد . همینطور که مشغول کانال چرونی بودم یهو روی CNN متوقف شدم . یه میان برنامه ی تبلیغاتی در حال پخش شدن بود که تصویر احمدی نژاد رو نشون می داد و درشت نوشته بود :
- ساعت هسته اي درحال حرکت است... وزمان به آخر مي رسد.
- ايران بزرگترين دولت حمايت کننده تروريسم، و پشتيبان حملاتي است که صدها آمريکايي را کشته است.
- يک گروه ايراني 25000 نفره آماده هستند به عمليات هاي انتحاري درآمريکا واروپا دست بزنند.
رفیقمو صدا کردم گفتم این چی می گه ؟ وقتی تعجب منو دید گفت تازه دیدی . گفتم یعنی اینا للابلای تبلیغات مک دونالد و چه می دونم هزار کوفت و زهر مار دیگه دارن علیه ما تبلیغ می کنن؟این که خودش یه جور مقدمه چینی برای جنگه .
دستم رو گرفت نشوند پای لب تاپ اش تا حاصل وب چرخی های این چند روزه شو تو سایت cnn و چند تا سایت دیگه نشون بده . مجموعه فایلایی که save کرده بود شامل تبلیغاتی می شد که چه به شکل میان نویس ، چه به شکل آیتم های تبلیغاتی کمتر از 1 دقیقه لابلای برنامه های شبکه cnn و چندتا کانال دیگه توی ایالت های مختلف آمریکا ظرف یکی دو روز گذشته پخش شده بود و همینطور داشت به تعدادشون اضافه هم می شد:
- حالا، با نقض قطعنامه شوراي امنيت، ايران درحال توسعه توانايي هاي هسته اي خطرناک است واين خطرکه آن را با ديگران تقسيم کند وجود دارد.
- براي صلح برپا خيزيد! با کاخ سفيد تماس بگيريد وازآنها بخواهيد که تحريم ها را عليه ايران تشديد کنند.
- رييس جمهوري ايران هولوکاست را نفي کرده وگفته مي خواهد اسراييل ازروي نقشه حذف شود وازحملاتي که صدها آمريکايي را کشته، حمايت کرده است.
به رفیقم گفتم اینا می خوان چی کار کنن که دارن اینطوری رو مخ مردم خودشون – آمریکا - کار می کنن ؟. گفت اگه یادت باشه قبل از جنگ عراق هم از این آیتم تبلیغاتی ها زیاد پخش می شد . منتها اون موقع در مورد وجود سلاح های کشتار جمعی و دیکتاتوریه صدام بود الان گیر دادن به حرفای احمدی نژاد و این جریانات انرژی هسته ای ...
آیتم بعدی ها ترسناک تر بود :
- ايران هزاران نفر از کودکان خود را روي ميدان هاي مين فرستاده است درحالي که تنها کليدهاي پلاستيکي دردست داشته اند تا با آنها قفل درهاي بهشت را بازکنند.
- حالا، با نقض قعطنامه سازمان ملل، ايران تلاش مي کند فن آوري هسته اي را با ديگران شريک شود.
- برخيزيد براي صلح و به کاخ سفيد بگوييد که تحريم ها عليه ايران را تشديد کنند.
با اینکه آخر هر کدوم از این آیتم ها مردم آمریکا رو به صلح دعوت کرده بودن ولی این از هر زمینه سازی روانی ای برای شروع جنگ بدتر بود . یعنی اینکه ببینید ایرانی ها چه جور آدمایی ان ! تازه ما نمی خوایم باشون بجنگیم ولی باید حتما ً تحریمشون بکنیم و بقیه ی ماجراها ...!
یهو تو دلم خالی شد . رفتم تو خاطرات پناهگاه تاریک خونمون .سال 65 ،66 . موقعی که مامانم منو که از همه ی بچه ها کوچکتر بودم تو بغلش فشار می داد و دعا می خوند . صدای هواپیماهای عراقی که از بالای خونمون رد می شد و هر لحظه منتظر بودیم تالاپی همه چی رو روی سرمون منفجر کنه! با اینکه 5 ، 6 سالم بیشتر نبود ولی معنی مرگ و انفجار و زیر آوار موندن و مفقود الاثر و شهید و از خیلی چیزای دیگه بهتر می فهمیدم. اصلاً اینا اولین مفاهیمی بود که اون موقع ذهن یه پسربچه مثل منو به خودش مشغول می کرد . خیلی خاطره دارم از اون روزا که دلم می خواد یه روز بشینم بنویسمشون . حالا انگار همه چی داره تکرار می شه . داریم درگیر یه جنگ دیگه می شیم . اما حالا من 24 سالمه . مثلا ً اول جوونیمونه . من و تمام متولدین بعد از انقلاب . دلمون می خواد زندگی کنیم . با آرامش . ولی انگار همه چی راستی راستی داره خراب می شه . نمی دونم شما که اخبار تلویزیون رو در مورد کشته شدن 150 یا 200 تا عراقی در یه روز می شنوید چه احساسی دارید ؟ من جدیدا ً پیش خودم فکر می کنم چرا تموم نمی شن ؟ این همه آدم بی گناه .....
چه بلایی داره سرمون می آد . اگه جنگ بشه چی . باور کنید نصف مردم مملکت از گرسنگی می میرن . بعد هم دزدا و جانی و قاتلا که همین چند روز پیش 13 نفر انسان بی گناه رو که 6 تاشون مامور نیروی انتظامی بودن به خاطر توقف محموله مواد مخدرشون کشتن ، می افتن به جون مردم . چه واویلایی می شه !
رفیقم که دید ماتم برده کانال vh1 رو آتیش کرد تا یه خورده حالم جا بیاد . اما من انگار پرت شده بودم توی دهن یه غار تاریک و سرد که تمومی نداشت.
حالا تلویزون رو خاموش کردم و وایستادم پشت پنجره . به دونه دونه ی چراغ های شهر نگاه می کنم و یه چیزی تو دلم می لرزه .....

ماجراهای من و صدرالمتالهین
خیلی ها تولدمو تبریک گفتن . از همه ممنونم. این به کوری چشم بعضی ها که جرات ندارن کامنت با اسم بزارن و انقدر ترسوئن که خودشون رو پشت سه تا نقطه قایم می کنن....
تایماز عزیزم یه هدیه تعهد برانگیز به من داده که حسابی احساس پدر بودن رو در من زنده کرده . حالا من علاوه بر خودم باید به فکر بزرگ کردن اون هم باشم . صدر المتالهین خیلی کم حرفه و با اینکه یه ماه بیشتر نداره مثل یه فیلسوف واقعی با دقت و تعمق به هر چی کنارش می گذره توجه نشون می ده . امروز صبح کلی باهاش درد و دل کردم . اول علاقه نشون داد و سرش و از لاکش بیرون آورد و خیره نگاهم کرد . بعد عین بقیه زود از پر حرفی ام خسته شد و چشم هاشو بست و اینجوری نارضایتی شو ابراز کرد. اما با همه ی این حرفا همون دقت کردن اش به حرفای من برام خیلی با ارزشه . اون حتی به خودش زحمت نمی ده که حرفی بزنه چون توی حالت مدیتیشن بی پایان قرار داره و روزه ی سکوت گرفته .شاید بتونم توی روزهای بعدی راز این سکوت خدشه ناپذیرشو بفهمم .الانم کنار دستم نشسته داره با تعجب به حرکت انگشتهای من روی کیبورد نگاه می کنه .
تصویر صدرالمتالهین در حال آب بازی
باید کم کم به این زندگی عادت کنه چون دل کندن من ازش محاله .
تولدم مبارک !
۵ بهمن ۱۳۶۱. حالا ۲۴ ساله که به دنیا اومدم ....
یک روز با عباس کیارستمی

برای من که یکی از طرفدارای " زیر درختان زیتون " ، " طعم گیلاس " ، باد ما را خواهد برد" و همینطور " ده" هستم ، گپ زدن با عباس کیارستمی خیلی شعف انگیز بود . بیشتر از هر چیز تلاش اش برای اینکه به ما بفهمونه چقدر موقعیت خوبی برای فیلم ساختن داریم ، اینکه چقدر غر می زنیم و اینکه چقدر ایده های خوب و بکری هست کنارمون که بهشون بی توجهیم – در عین سادگی و شاید تکراری بودن – به دلم نشست .
اول قرار بود فیلم "ده روی ده" رو ببینیم که سال 83 با حضور خودش توی خانه هنرمندان دیده بودم . چند دقیقه ای هم ازش دیدیم ولی بعد چون کیارستمی دل اش می خواست جو عوض شه و جلسه مون تبدیل نشه به یه کلاس درسی گفت هرچی دلتون می خواد بپرسین تا جواب بدم . هیچکدوم ما سوال درست حسابی ای برای پرسیدن نداشتیم . شاید برای اغلب بچه ها شگفت انگیز بود که چقدر این مردی که سینمای دنیا تقدیس اش می کنه و اون ور آبی ها توی مقطع دکتراشون کیارستمی شناسی دارن تا این حد ساده و خاکیه . یارو رفیقمون هنوز تو زندگی اش یه فیلم ناقابل هم نساخته انقدر دماغشو بالا می گیره که موقع حرف زدنش به تنها جایی که می شه نگاه کرد حفره های تاریک و طولانی بینی شه که مستقیم به تاریک بینی و خودشیفتگی اش وصله !
عباس کیارستمی بیش از هر چیزی تاکیدش روی فیلم سازی دیجیتال بود . مخصوصا ً برای ماهایی که هیچ تهیه کننده ی درجه سه ای ام سه پایه دوربین نمی ده باهاش عکس بگیریم چه برسه به تهیه کننده شدن . بهترین راه برای ما استفاده از همین دوربین های کوچیکه هندی کمه . و اگر با جنس سینمای کیارستمی موافق باشیم استفاده از ماجراها و حوادث حاضرآماده ای که توی همین شهر لعنتی ریخته و از بس دور و برمون رو شلوغ کرده پاک ،فراموششون کردیم .
کیارستمی معتقده فیلمسازی این روزها فقط به یه چیز نیاز داره : ایده . اگه داشتی اش می شه با یه دوربین فسقلی هم هزاران تماشاگرو نشوند پای پرده ی جادویی اما اگه 70 م م هم بگیری و خدای تکنیک باشی اما خالی از ایده باشی باید بزنی بغل !
حتی بحثی که کیارستمی در مورد حذف کارگردان و تقلیل عناصر و آدم ها سر صحنه داشت بیشتر در جهت پر رنگ شدن حضور مولف سر صحنه و در جریان تولیده ... طوری که فیلم ساز بتونه روی کوچکترین چیزها تسلط داشته باشه . چیزی که برام توی کاراکتر کیارستمی فوق العاده دوست داشتنی بود یه رگه ی پر رنگ انتقاد پذیری بود . حتی در برابر تند ترین اظهار نظرها خم به ابروش نمی آورد . با حوصله نظراتش رو توضیح می داد و اگه متقاعد هم نمی شدی می گفت خوب این نظر توئه و اینم نظر من و نمی تونیم هیچکدومشون رو انکار کنیم .
خاطره ی با مزه ای هم در مورد یه عکاس سوئیسی تعریف کرد. این یارو عکاسه سالها اونور کار می کرده . بعد یه روز پاش می رسه به خاک وطنمون ایران . توی یک هفته ای که بوده خر کیف می شه از این همه سوژه ای که توی همین شهر تهران برای عکس گرفتن وول می خورده . شهر هردمبیلی که سر و ته شو نمی شه هیچ جوری تشخیص داد و به هر گوشه اش نگا کنی هزارتا ماجرا برای دنبال کردن هست . حالا تصور کنین توی یه جای مرتب و منظم و متمدنی مثل سوئیس آخه سوژه از کجا بیاریم خدایی اش انقدر همه چی اونجا مرتبه که فیلمسازاش همه تغییر شغل دادن .
تازه برای هر کدوم از اتفاقایی که توی وطن عزیز در هر ۲۴ ساعت می افته توی یه کشوری مثل سوئیس باید حداقل دو ، سه سالی صبر کرد :از انتخابات و راه پیمایی ، قتل و اختلاس و دعوا .... گرفته تا چه می دونم چی چی یه چی چی !
کیارستمی گفت : به عنوان یه شهروند در مزبله زندگی می کنیم اما به عنوان یک فیلم ساز توی بهشتیم .. چونکه همین آسیب ها چپ و راست می تونه سوژه های خیلی خوبی باشه واسه ساختن . البته کیارستمی هیچ نابسامانی ای رو تایید نمی کرد ولی به شدت سعی کرد ما رو برای فیلم ساختن متوجه همچین امکاناتی بکنه.

بعضی آدم ها هستن که حتی اگه به زورم یکی دوتا از فیلم هاشون رو تحمل کنی وقتی از نزدیک می بینی شون دلت می خواد روشون بیاری بالا : مسعود کیمیایی یکی از همین عتیقه هاست که وقتی می بینی اش شاکیه چرا بهش سلام نمی کنی ؟
عوض اش بعضی ها هستن که انقدر افتاده ، بزرگوار ، دوست داشتنی و درعین حال فرهیخته ان که وقتی برای اولین بار هم از نزدیک گپی باهاشون داشته باشی احساس می کنی هزار ساله پسر عموته : کیارستمی یکی از همون هاست . هنرمند بزرگیه و به عنوان یه انسان بزرگ و دوست داشتنی به شدت قابل احترام .
به امید زنده بودن و کارای درخشان بعدی اش .