تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد

نگاهي به نمايش "ددالوس و ايكاروس" نوشته و كار همايون غني زاده ،

 

برنده جایزه بهترین کارگردان از بیست و پنجمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر 1385

 

آه ايكاروس ، ايكاروس ‌ِ بيچاره ، پدر تو را سوار هواپيما كرده و من مي دانم كه تو پوچ گرا شده اي !

 

امين عظيمي

 

 

 

 

"هجو" كردن به معني ويران كردن گذشته نيست ؛ در واقع ، هجو كردن هم بارور كردن گذشته است و هم به پرسش كشيدن آن ( ليندا هاچن)

1

در اساطير يونان آمده است كه "ددالوس" هنرور و مخترع دربار "مينوس شاه" براي زنداني كردن "مينوتور"- هيولايي كه برخلاف ديگر "سانتورها" از نوك پا تا زير گردن  شمايلي انساني داشت اما سر گاو نري روي شانه هايش بود – لابيرنتي طراحي كرد كه هركس وارد آن مي شد نمي توانست از آن رها شود .  تا آنكه روزي " تسيوس " كه  به عنوان قرباني وارد لابيرنت شده بود با ياري آريادنه – دختر مينوسي اي كه دل باخته اش بود- توانست پس از نابودي مينوتور از لابيرنت فرار كرده و حاصل خلاقيت "ددالوس" را بي اعتبار كند . مينوس شاه نيز بر ددالوس خشم گرفت و قصد جان او را كرد . ددالوس نيز كه كشتي ها از سوار كردن او سر باز مي زدند ، با به هم بستن پرهاي پرندگان به وسيله ي موم براي خود و پسرش ايكاروس دو جفت بال ساخت . ايكاروس در حين پرواز مغرور شد و با نزديكي بيش از حد به خورشيد بالهاي مومي اش را آب شده ديد و در دريا فرو افتاد وغرق شد . اما ددالوس نجات پيدا كرد و با ترفندهايي مينوس شاه را نيز از ميان برد .

اين روايت اسطوره اي در دستگاه تئاتري "همايون غني زاده" مبدل به هجويه اي تمام عيار شده است . مولف آنچنان كه روايت اسطوره اي مذكور را دچار نوعي "واسازي" مي كند از نو ، الگويي براي روايت آن تدارك مي بيند . اين الگو ريشه هايي در نمايشنامه نويسي ابزورد دارد اما گرايش مولف به نگره هاي پست مدرنيستي در حوزه ي ادبيات نمايشي ، متن را هرچه بيشتر به شوخي اي براي بي اعتبار كردن تفاسير نظام هاي مستبدانه آكادميك  از روايت اسطوره اي ددالوس و ايكاروس  مبدل كرده است . بر مبناي اين تفاسير ، اسطوره ي ايكاروس همواره نماد غرور انسان در راه رسيدن و كشف حقيقت است . بالهاي مومي ايكاروس – دانش و تكنولوژي بشري – در برابر خورشيد – نماد حقيقت و دانش- آنقدر ناتوان و ناچيز است كه به سرعت آب مي شود و او را به نابودي مي كشاند . پس ايكاروس در روايت اسطوره اي قرباني غرور خويش است . غروري كه ريشه در نوعي آزادي طلبي و رهايي از چارچوب هاي محدود زندگي دارد .

اما در روايت هجو آلود غني زاده ، ايكاروس دچار نوعي پوچي و نيهليسم مي شود . غرور در او جايي ندارد .  او سرگرمي هاي ساده ي زندگي اش – موش و گلدان – را در برابر حركات ظالمانه ي پدرش از دست مي دهد. ددالوس همچون برده اي با او رفتار مي كند و در اين بين ايكاروس   قرباني اي است كه مي بايست در راهروهاي تو درتو و ساخته شده توسط پدر – شايد اين كيفري باشد كه ايكاروس نيز ناخواسته مجبور به تحمل آن است – رنج و مرارت كار كردن را به جان بخرد . و پدر – حتي مي تواند نمادي از مسيح و يا پروردگار نيز باشد بويژه با نظام انديشه ي سه قطبي اش كه هرچه بيشتر ما را به ياد " به نام پدر ، پسر و روح القدس "و تثليت مسيحيت مي اندازد – به شكل آشكاري از او سوء استفاده مي كند . ددالوس در طول نمايش يا در حال نصيحت كردن پسرش است و يا او را آزار مي دهد .  به ياد بياوريم صحنه اي را كه ددالوس براي آنكه جمله ي مطلوبش را از ايكاروس بشنود با شعله ي آتش "موش" او را جزغاله مي كند . ددالوس مستبدانه سرگرمي هاي پسرش  را از بين مي برد ، چرا كه معتقد است اين عادت ها و سرگرمي ها  او را دچار اسارت مي كند . اما ايكاروس با نگاهي فنا نگرانه و معنا باخته خود را همچون مومي مي داند كه در برابر مرگ و نابودي خويش – خورشيد- زيبا مي شود . ايكاروس ِ نمايشنامه ي مذكور بر خلاف روايت اسطوره اي خويش دست به خودكشي مي زند تا به گونه اي مبدل به نماد خودويرانگري و ياس انسان امروزي باشد . غرور بسيار قبل تر توسط نظام جابرانه اي كه پدر با سوت زدن – نماد قدرت پدر – آن را حكمروايي مي كند از بين رفته است . ايكاروس سوت را از فراز هواپيما به بيرون پرتاب مي كند تا عليه نظام مستبدانه ي پدر بشورد و بر نظام تثليث وار او خاتمه دهد . حالا او ديگر نظام دو قطبي خويش را دارد : مرگ يا زندگي . و در اين بين مرگ را به متهورانه ترين شكل آن بر مي گزيند و با سرعت به سوي خورشيد مي تازد تا با ذوب شدن بالهاي مومي اش در آغوش مرگ فرو رود .

بازخواني غني زاده از ايكاروس مي تواند نمادي از معنا باختگي انسان معاصر نيز باشد . او در گيرو دار نظام هاي عقيدتي و زيستي – آنچنان كه پدر بر او تحميل مي كند -  ديگر اشتياقي به زيستن ندارد . و آنچنان كه در نخستين سالهاي هزاره ي جديد بار ديگر به ذهن بشر تكاني به بزرگي جنگهاي جهاني داد ، بدش نمي آيد كه براي از بين بردن مينوس شاه و باز كردن چشم هاي بردگان با هواپيمايش به برج هاي او برخورد كند و به قول ددالوس در يك حركت تميز تروريستي جان خودش را بر سر اعتقادش بگذارد . يكي از ظرايف متن نيز در همين نگاه نهفته است . ددالوس كاراكتري است كه ريشه در تفكري قرون وسطايي دارد . او ستمگر است . حكومت مي كند و اطرافيانش را با احكام اش به بند مي كشد . اما ايكاروس نمي خواهد يا نمي تواند به چنين مناسباتي تن دهد . پس بر مي آشوبد تا خود را ويران كند . شايد حتي خودويرانگري او نيازي غريزي باشد آنچنان كه در مورد نفس كشيدن خويش بازگو مي كند .   

 

2

يكي از ويژگيهاي برجسته ي اجراي " ددالوس و ايكاروس " بهره مندي خلاقانه ي كارگردان و گروه اجرايي از تكنولوژي صحنه اي و تاثير آن در خلق تصاويري است كه در ذهن تماشاگر تا سالها ماندگار خواهد بود . همايون غني زاده با پرداخت تصاوير جذاب و گاه هيجان انگيز ذهن مخاطب را به وجوهي از اجراي اثري نمايشي جلب مي كند كه در تئاتر ايران كمتر به آن پرداخته شده است . او از امكانات محدودي كه در اختيار دارد با خلاقيت و ظرافت استفاده مي كند و با انتشار روح هجوآلود اثر در تمامي عناصر اجرايي بويژه ميزانسن ، ابزار و ادوات صحنه اي و بازيگري به اجرايي قابل توجه دست مي يابد .  

نويسنده و كارگردان اين اجرا ، با ريزبيني شخصيتهاي خود را ساخته و پرداخته كرده است . جزئيات رفتاري بازيگران ، شكل لباس پوشيدن – جورابهايي كه علاوه بر ارجاع به  دلقك هاي سيرك مي تواند نشانه اي از زنداني باشد كه در آن گرفتارند – و حتي شكل گويش آنها و ... همه و همه در خدمت رويكرد هجوآلود اثر است . در اين بين حتي روابط "بينامتني" و "بينا گفتماني" اثر با خرده روايتها و اشارات اجتماعي و سياسي  نيز  هجو مي شود . عنصر هجو در نمايش" ددالوس و ايكاروس" همچون يك مركز ثقل عمل مي كند و تمام عناصر اجرايي را در محوري معين كنترل و هدايت مي كند .

 آنچنان كه "امبرتو اكو" در مورد  هژموني  هجو در آثار ادبي پست مدرنيستي – نگارنده از خوانندگان عزيز تقاضا دارد به كار بردن اين واژه در متن مذكور را به ديده اغماض بنگرند و هرچه بيشتر بر گستردگي معناي آن مداقه كنند – متذكر مي شود ،  مرز ميان هنر و لذت بخشي در اين متون برداشته مي شود . در اين آثار مبناي بهره مندي هنرمندان از امكانات خلق شده از  آثار گذشتگان – متون ادبي و هنري  ، متون تاريخي و حتا خود تاريخ و اسطوره  – با نوعي نگاه شوخ و سرخوش روبرو است ، چرا كه هنرمند معاصر گرفتار در دام تناقضي آشكار تلاش مي كند در امتداد رويكرد هنر مدرن در نبرد با آثار گذشتگان و نيز تلاش براي بازيابي آثار گذشتگان – بر مبناي وضعيت انسان پست مدرن – به نوعي همزيستي دست يابد كه اين امر تنها در بستر نگاهي شوخ و هجو آميز ممكن مي گردد و ظرفيت پذيرش چنين تناقضي را دارد . بر اين مبنا مولف در نمايش " ددالوس و ايكاروس " پيش از آنكه بخواهد روايتي اسطوره اي را بازگو كند با هجو عناصر دروني اين روايت و روابط شخصيت ها در بطن آن در نهايت به نظامي مي رسد كه تنها در خط سير خويش به شباهتش با روايت اسطوره اي ادامه مي دهد و در ديگر سطوح يكسره به جرياني ديگر تعلق دارد . جرياني كه از طريق توسل جستن به بينامتنيت ، اجرا و رهبري مي شود و گاه به جاي ايجاد ارتباط چالشي ميان مولف – متن ، يكسره به سوي ارتباط چالشي ميان خواننده - متن حركت مي كند . بهره گيري اجرا از مفاهيم فرهنگ توده  همچون تجربه ي تماشاي فيلم "ماتريكس " و يا تاثيرات حادثه ي 11سپتامبر در ذهن و جان مخاطب و نيز شباهتهاي كاراكترهاي اثر به "ولاديمير" و "استراگون" نمايشنامه ي "در انتظار گودو" و... ذهن مخاطب را در فرآيند بينامتنيت به بازي مي گيرد تا هرچه بيشتر زمينه هاي تازه اي را براي به هجو كشيدن و فروريزي نظام اسطوره اي روايت ددالوس و ايكاروس به ارمغان آورد و هرچه بيشتر خود را به  نمونه اي فراتاريخي از آن نزديك كند .

 

3

محورهاي هجو شده در بازخواني ي " همايون غني زاده"  را مي توان به 3 دسته تقسيم نمود :

الف- هجو اسطوره : همانگونه كه سخن رفت مولف با اتكا به ديد فراتاريخي روايت و بهره مندي از امكانات متون ديگر در فرآيند بينامتنيت از اسطوره ي "ددالوس و ايكاروس" بازخواني هجو آلودي مي كند و نظام روايي آن را در بستري تازه بازگو مي كند . تمركز اين بازگويي هرچه بيشتر بر چگونگي است تا چيستي و جزئيات روابط و حوادث در آن حائز اهميت است . به ياد بياوريم صحنه اي را كه ددالوس با سوتش به ايكاروس مي فهماند كه كار ساخت بال تمام شده و ايكاروس به مسخره به او مي گويد : اين چه جور بالي است ؟ ايكاروس به اين وسيله با يادآوري جزئيات روايت اسطوره اي – بالهايي كه با موم به هم متصل مي شدند - و ميزان شباهت آن با ماشين آهني روي صحنه كه بيشتر شبيه سازه هاي فوتوريستي است ، نظام بازخواني هجو آلود نمايش را مورد تاكيد قرار مي دهد .   

ب- هجو عمل نمايشي: تجسم لابيرنت توسط بازيگران و تجلي آن در اطوار نمايشي شان نخستين عنصر هجو آلودي است كه مفهوم واقعيت نمايشي را به بازي مي گيرد . آنها ديوارهاي لابيرنت را بازي مي كنند ، آنچنان كه هنگامي كه سوار بر هواپيما هستند عبور از ميان برج هاي مينوس شاه را . شكل چكش زدن و ساخت و ساز ماشين پرواز ، فرز كاري و دريل زدن و... همه و همه به عنوان اعمالي نمايشي از منطقي اغراق آميز و هجو شده پيروي مي كند . "جواد نمكي" و "حميدرضا نعيمي" در تمامي اعمال و رفتارشان – نوع نگاه كردن ، حرف زدن ، راه رفتن ، و حتي ميزانسن هاي تركيبي كه با اعضاي بدنشان مي آفرينند – اين منطق اجرايي را به خوبي دنبال مي كنند . نگاه كنيد به صحنه اي كه دستكش هاي ايكاروس مبدل به پرنده اي در حال پرواز مي شود و كارگردان خلاقانه سيكل اين عمل نمايشي را بر مبناي منطق مورد بحث با برخورد به موتور هواپيما كه هوا را به داخل مي كشد و توسط ددالوس به ايكاروس پس داده مي شود به پايان مي رساند .

بازيگران نمايش كاريكاتورهاي زنده اي هستند كه به مقتضيات اجرا جهت و معنا بخشيده اند و با از خودگذشتگي شرايط سخت اجرا را تحمل مي كنند . به ياد بياوريد لحظاتي را كه "جواد نمكي" سوار بر ماشين پرواز در انتهاي نمايش با سرعت در محوري عمودي به دور خودش مي چرخد و در همان حال ديالوگ هايش را مي گويد . چنين تصاويري براي تئاتر ايران در بعد از انقلاب اگر ناياب نباشد مطمئنا ً‌نادر است .

ج- هجو فاصله گذاري : شكل بازيها در نمايش به گونه اي است كه حتي فرآيند آگاهي دادن به حضور مخاطب در سالن نيز به هجو كشيده مي شود . ايكاروس و ددالوس هرگاه كه بخواهند از طريق اعمال و رفتارشان به مخاطب اعلام مي كنند كه از حضور شما در سالن آگاه ايم و هرگاه كه بخواهند به واقعيت صحنه اي خويش باز مي گردند . اين رويكرد مثل نگاه كردن كمدينها – بويژه كمديهاي استن لورل و اليور هاردي – به دوربين در طول بازيشان است كه در جهت تاكيد گذاري بر حسي خاص از آن كمك مي گيرند .

از سوي ديگر حضور صحنه ياران بطور كلي در اجرا موجب هجو فاصله گذاري مي شود . به ياد بياوريد صحنه اي را كه ددالوس و ايكاروس سوار بر ماشين پروازشان از ميان توده اي ابر عبور مي كنند . صحنه ياران با حضور در جلوي صحنه و به كارگيري اسپري برف مصنوعي بر تاكيدي فراتر از تاكيد اين امر دست مي يابند كه تماشاگر عزيز اينجا سالن نمايش است و شما شاهد تماشاي اثري نمايشي هستيد ! اين روند در هنگام پرتاب سوت ، موش و سقوط آزاد ددالوس هرچه برجسته تر ارائه مي شود . حتي با تغيير زاويه ي ماشين پرواز – به شيوه ي ماتريكسي آن ! – و آشكار شدن يكي از صحنه ياراني كه بر روي هندل بزرگ پشت ماشين پرواز نشسته و مكانيسم چرخش هاي ماشين را به طور غير مستقيم شرح مي دهد اين امر دنبال مي شود . اجرا خودآگاهانه به توضيح و آشكارسازي تمامي امكانات اجرايي خويش مي پردازد و بدين شكل هرچه بيشتر بر حضور و تاثير راوي بر مناسبات جهان اثر تاكيد مي گذارد .

 

4

ريتم اجرا در نيمه ي نخست نمايش – جايي كه ددالوس و ايكاروس پروازشان را آغاز مي كنند – تا حدودي كند است و تماشاگر را از همراهي با اثر دور مي كند . اين نيمه نزديك به 75درصد اجرا را در اختيار دارد و به يكباره در نيمه ي دوم اثر ريتم نمايش شتابي دلچسب مي يابد . نويسنده و كارگردان متن مي تواند با حذف برخي اعمال تكراري نيمه ي نخست اين زمان را كوتاهتر كند تا كليت اثر به يك مجموعه ي خوش ريتم بدل شود . چرا كه اين تفاوت ريتم و تمپو در دو نيمه مي تواند خطر جداافتادگي و دوپاره شدن اثر را براي مخاطب به همراه داشته باشد : نيمه اي كسل كننده و نيمه اي جذاب !

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 2:43 توسط امین عظیمی |

نگاهی به اجرای "مرگ دانتون" نوشته ی گئورگ بوخنر و کارگردانی "روبرتو چولی" از کشور آلمان ، اجرا شده در 25اُمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر ، تالار وحدت

 

در اسارت متن

 

امین عظیمی

 

 Georg Büchner

گئورگ بوخنر 22 سال بیشتر نداشت که نمایشنامه ی " مرگ دانتون " را ظرف 5 هفته به شکل مخفیانه و در آزمایشگاه پدرش به رشته ی تحریر در آورد . او دستنوشته هایش را زیر کتابهای قطور پزشکی مخفی می کرد و تنها در غیاب پدرش بود که می توانست به شور درونی اش برای بازآفرینی واقعیت تاریخی در قالب یک نمایشنامه پاسخ گوید. "بوخنر" آنقدر زنده نماند که حتی اجرایی از این نمایشنامه را روی صحنه ببیند . منبع الهام او برای آفرینش این اثر بیش از هر چیز خواندن تمامی آثار شکسپیر بود . مردی که سحر دیالوگهای شاعرانه اش وجود پریشان بوخنر را رام می کرد و نبوغ او را به جنبش وا می داشت . تاثیر زبان و فرم آثار شکسپیر سبب شد در کنار مطالعات بوخنر پیرامون تاریخ انقلاب فرانسه و آثاری چون "زمان های ما" نوشته ی "کارل سترالهایم" که وقایع سالهای 1790 تا 1830 را پوشش می داد به احضار روح هملت در کالبد دانتون بپردازد .منتقدین بسیاری از جمله "ویکتور پرایس"به زیبایی شباهتهای هملت شکسپیر و مرگ دانتون را مورد توجه قرار داده اند :" دانتون هنگامی که دست زدن به هر عملی را رد می کند ، بسیار شبیه هاملت است ".(بوخنر ،11:1380)*  

نمایشنامه ی مرگ دانتون در سال 1835 نوشته شد و با حذف برخی بخش های آن که به روابط آزادانه ی دانتون با زنان می پرداخت علاوه بر مجله ی "فونیکس" به شکل یک کتاب مستقل نیزمنتشر شد . بوخنر تا پایان عمرش -1837- تنها فرصت کرد نمایشنامه ی کمدی "لئونس و لنا" ، داستان نا تمام "لنتس" و یکی از مشهورترین نمایشنامه های نیمه کاره تاریخ ادبیات نمایشی که به عنوان نخستین تراژدی طبقه ی کارگر شناخته می شود -"ویتسک " - را به رشته ی تحریر درآورد .آثار بوخنر تا 40 سال بعد از مرگش ناشناخته ماند .

 

مرگ یک هملت سیاسی

بوخنر در یادداشت ابتدایی نمایشنامه ی مرگ دانتون نوشت :"ماجرای این نمایش دوازده روز، از 24 مارس تا 5 آوریل 1794 به طول می انجامد . حکومت "ژاکوبن" ها به سرکردگی "ماکسیمیلیان روبسپیر" که به تازگی با کشتن "ژاک هربر" و پیروانش خطر چپی ها را دفع کرده اند حالا خطر تازه ای را از ناحیه ی راست ،شخص "دانتون" و پیروانش احساس می کنند . ژرژ دانتون خود در تابستان 1793 با قتل عام هواداران سلطنت و بنیانگذاری کمیته ی امنیت عمومی ، فرانسه را یکپارچه کرده بود. اکنون او خسته از خون ریزی در برابر کمیته ی خود ساخته ی خویش می ایستد تا داستان این مقاومت و مرگ خالی از شور او ماجرای این نمایش را شکل دهد ".

 مرگ دانتون نمایشنامه ای علیه انقلاب است و ریشه در نوعی بیهودگی و پوچی دارد . برای دانتون که خود را در مقام یکی از نمایندگان مجلس ملی می بیند ایجاد یک حرکت انقلابی و کشتار هزاران نفر در کشورش بیش از آنکه انگیزه ای اجتماعی داشته باشد در جهت کسب نوعی آرامش درونی اتفاق می افتد . آرامشی که زود جایش را به نوعی شهوت رانی و خوشگذرانی می دهد .امیالی که او به شکل متناقضی در وجود خویش پرورش می دهد . اینجاست که روبسپیر به او و دوستانش اتهام زیرپاگذاشتن آرمان های انقلاب را می زند و با تحریکات "سن ژوست" شرایطی را پیش می آورد که دانتون و همراهانش گردن های خویش را زیر تیغ آخته ی گیوتین انقلاب می یابند . دانتون به مرگی روشنفکرانه می میرد چراکه عدم دفاع او از خودش در برابر اتهامات روبسپیر بیشتر از سر یاسی فلسفی است نه داشتن شجاعت و پافشاری بر آرمانی شجاعانه و انقلابی . یکی از امکاناتی که همواره در دراماتورژی و اجرای آثار بوخنر در قرن بیستم مورد توجه قرار گرفت وجود همین نگاه پوچ و مایوسانه ی کاراکترهای اصلی است که به شدت ما را به یاد نگره های کامو و سارتر می اندازد ."ویتسک" دیگر اثر جاودان بوخنر نیز به خاطر تلاطمات روحی و پیچیدگیهای ذهنی کاراکتر محوری اش که ریشه در هذیان ها و کابوس هایش دارد ، شباهت های بی شماری با موقعیت  مضطرب و پریشان انسان امروز دارد.

 

(روبرتو چولیRoberto Ciulli )

روبرتو چولی در بازخوانی صحنه ای خویش از مرگ دانتون ایده ای جذاب و خلاقانه را پرورانده است . او با بهره گیری از فضا و ماهیت برخی کاراکترهای نمایشنامه "ویتسک" همچون رئیس طبال ومتصدی نمایش علاوه بر ایجاد ارتباطی بینامتنی میان نمایشنامه های مرگ دانتون و ویتسک تلاش می کند انقلاب فرانسه – یا هر انقلاب شورمند دیگر - را به مثابه ی سیرکی درنظر آورد که روبسپیر ، دانتون ، سن ژوست و تمام رهبران آن همچون میمون های دست آموز ، بی اراده و تنها در محدوده ی قفس خویش ، جایی که رئیس سیرک به آنها اجازه می دهد ، امکان حرکت دارند .اعمال آنها – بویژه روبسپیر- همچون موجود دست آموزی است که هیچ اختیاری از خود ندارند و تنها جزئی از یک اسباب بازی اتوماتیک هستند که می بایست اعمالی مغین را انجام دهد .  از این رو اعمال آنها فاقد هرگونه شعور و عقلانیتی است . آنها  حیوانات دست آموزی هستند که می توان به انجام هر کاری وادارشان کرد و چه کاری مهم تر از پیشبرد دقایق و لحظات قهرآمیز یک انقلاب. دانتون اما در این میان به خاطر مسلک اباحه گرانه اش دیگرآن موجود رام انقلاب نیست . او حالاتمایل دارد در جهت ارضای غرایزجسمی و روحی اش حرکت کند و انقلاب همانقدر برایش کسل کننده است که تلاش برای اثبات حقانیت اش در برابر روبسپیر.

نمایش با حرکات مکانیکی دانتون ، همراهانش و روبسپیر در حالی که ماسک میمون روی چهره دارند و لباس نظامی پوشیده اند در جای جای کالسکه ی یک سیرک سیار آغاز می شود . آنها عروسک های کوکی ای هستند که هر کدام یک وظیفه ی کوچک بر عهده دارند . سنج زدن ، چرخیدن و یا دست زدن . این صحنه بیش از هر چیز یادآور دیالوگهای متصدی نمایش در نمایشنامه ی ویتسک است هنگامی که میمون دست آموزش را در بازار مکاره به مردم نشان می دهد : "بیاین تماشا کنین ، خانم ها و آقایون !این یه موجودیه ،همونطور که خدا ساختتش .... حالا ببینین چه شیرین کاری هایی می کنه . عین آدم راست وامیسته ،کت و شلوار کوچولو میپوشه . شمشیرشو تکون میده ...بیا اینجا به آقایون تعظیم کن !"(بوخنر ،64:1350)

چولی در خوانش خویش بر مبنای چنین امکاناتی نگاه انتقادی خویش را به حرکات انقلابی بیان می کند . ترکیب کلی و بهره گیری از فضای ویتسک نیز در ابتدا جذاب و خلاقانه به نظر می رسد اما این امکان در چنبره ی سروری واژگان متن اسیرمی ماند. کارگردان این اثر نمی تواند با قدرت تام و کامل بر متن بوخنر بشورد و از نو آن را متولد کند . متن بوخنر با دیالوگهای مطنطن و شاعرانه اش در دستان چولی بیشتر به عنصری تزئینی بدل می شود که لابلای ایده های خلاقانه ی بصری و در روی صحنه باید به شکل مونولوگ های طولانی توسط بازیگران گفته شود . از این رو ریتم نمایش در هر دو مقطع پیش و پس از آنتراکت در بیشتر لحظات دستخوش نوعی نگاه دوگانه است که گاه متکی بر عناصر صحنه ای تماشاگر را جذب می کند و گاه با دیالوگهای طولانی و گسترده تر از کلیت اجرا ،او را پس می زند . این دوگانگی موجود دراجرا سبب شده نه با یک دراماتورژی مستقل و نیرومند روبرو باشیم نه یک اجرای وفادارانه از متن را ببینیم بلکه با اثری مواجه ایم که برخی ایده های اجرایی و تصویری اش به شدت جذبمان می کند و گاه ملال دیالوگهای زیبا و غمناک بوخنر حوصله مان را سر می برد . بهره گیری از فضای سیرک در اجرا این توقع را در تماشاگر بر می انگیزد که با اجرایی پر شور همراه شود اما این مهم ذره ذره در طول اجرا محو می شود و این متن است که اجرا را در چنبره ی خویش اسیر می کند با این حال  در تمام صحنه های نمایش حرکت سیال کاراکترها و میزانسن هایی که هر عنصر مجرد در آن ،دیدگاه مخاطب را درگیر زاویه ای از صحنه می کند یکی از امتیازاتی است که بر تناقضات اجرا می افزاید . ترکیب موسیقی کلاسیک و قطعه ای از گروه tiger lilies  نیز بر ارزش های اجرا می افزاید .

 

 موخره

 

 "مرگ دانتون" نمایشنامه ای فاقد عمل است. کمتر لحظه ی کنش مندی را می توان در آن یافت .تمام شخصیتها در حال فلسفیدن هستند و بافت زبانی اساسا ً برآمده از جملات قصار و نقل قولهای فلاسفه از سقراط گرفته تا آناکساگوراس است و بیش از هر چیز تمثیل هایی که از رومی ها و بزرگانشان در دهان مردم کوچه و بازار، نمایندگان مجلس و دیگران جریان دارد .برخورد چولی همانند برخورد پدری با پسر خطاکارش است که از سویی می خواهد به خاطر کج خلقی و سرکشی – شما بخوانید دیالوگهایی مطول و فقدان عمل و تصویر – او را تنبیه کند و با حذف عناصر تباه کننده جایگاه بهتری به او بدهد و از سوی دیگر مهر و عطوفت پدرانه ی او – شما بخوانید علاقه ی چولی به زبان و دیالوگهای آهنگین و پر مغز بوخنر – سبب می شود در برخی لحظات وا دهد و بگذارد فرزندش هر کاری که دلش خواست بکند و همه جا را آنگونه که خود تمایل دارد شکل بخشد.دراماتورژی چولی هیچگاه نمی تواند با هضم متن بوخنر امکانی نو را روی صحنه بیاورد بلکه تنها رگه هایی ضعیف و ناسور را با متن پیوند می دهد و از تجربه ای ماندگار دور می شود . چولی نیز همچون دانتون شور انقلابی اش را در برخورد با متن نیمه کاره رها می کند . شخصیت "لاکروا" در آغاز نمایش رو به روبیپسر می گوید : میانه روی چیزی مث ضعفه . اونایی که عقب بیفتن وجین می شن .کارگردان نمایش مرگ دانتون نیز با میانه روی ،ریتمی کش دار و طولانی را به خورد تماشاگر می دهد و از امکانی که خود ایجاد کرده باز می ماند .   

پانوشت :

* نگاه کنید به مقدمه ی "ویکتور پرایس" که در ابتدای ترجمه ی فارسی نمایشنامه ی مرگ دانتون آمده است.

 منابع:

- بوخنر ،گئورگ (1380). مرگ دانتون . ترجمه یدالله آقا عباسی .انتشارات سپیده سحر ، تهران

- بوخنر،گئورگ(1350) . لنتس و ویتسک.ترجمه ی کامران فانی و سعید حمیدیان. نشر پیام ، تهران

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 22:55 توسط امین عظیمی |

 

 

زیان کنی      اگر تصاحب کنی

و ناکام آیی          اگر بکوشی

و بشکنی         اگر ستیزه کنی .

رها کن     تا برسی . تسیم شو    تا کشف کنی .

برای اعتماد کردن خالی شو و

پذیرفتن را سرافراز باش .

سخت نمون است و سهل و چه آسان در پی  ِ آن توان شد ،

چرا که آن را از بیرون نداده اند  بل که خود از درون می شود .

 

(تعالیم بزرگ دائو، بند نهم )

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 10:22 توسط امین عظیمی |

نگاهی به نمایش "شوایک" نوشته و کار کوروش نریمانی ، سالن

 

قشقایی ،دی 1385

 

 

شوایک : امکانات ِ فراوان ِ محدود کننده

 

امین عظیمی

 

شاید این باوری تاریخی است که از ما می خواهد برای وقوع اتفاقات بزرگ در جستجوی عوامل پیچیده و غریب نباشیم . حداقل در مورد جرقه ی شکل گیری جنگ جهانی اول می توانید مطمئن باشید . ماجرا از آنجا آغاز شد که یک دانشجوی عصیانگر صرب هوس کرد "فردیناند" ولیعهد امپراطوری قدرتمند اتریش را هدف گلوله قرار دهد و هنگامی که جناب ولیعهد برای دیدار از آن سرزمین پای اش را روی سنگفرش های سارایوو گذاشت در میان هیاهوی مردم ابتدا چند بار صدای شلیک گلوله به گوش رسید و بعد پیکر بی جان اش روی زمین افتاد و خط باریک قرمزی که روی سنگفرش روان شده بود بی آنکه دلمه بسته باشد در پس خود سیلاب خونین تمام کشته شدگان جنگ جهانی اول را رقم زد.

 

 

"یاروسلاو هاشک" (1883-1923) رمان سترگ "شوایک" را از پس چنین رویدادی به رشته ی تحریر درآورده است . رمانی که به خاطر ظرافتهای طنزپردازانه و سخره گیری خردورزانه اش تصویری اثر گذار از جنگ جهانی اول و تمام تخم و ترکه اش پدید آورد و شوایک انسان ساده لوح و پاکدامنی که حتی نتوانست با توسل به گواهی سفیه بودن اش از حضور در جبهه های جنگ دوری کند را در کانون این روایت قرار داده است . شخصیتی که به اندازه ی شخصیت سیاه نمایش تخت حوضی در سرزمینمان مردمی بود و نیش تند انتقادش را گرچه لباسی ساده لوحانه بر آن کشیده بود از ژنرال ها و سرهنگ ها و جنگ افروزهای معنا باخته دریغ نمی کرد . هاشک آنقدر زنده نماند تا ببیند جنگ جهانی دیگری هم در پی است تا شوایک را به آنجا هم بفرستد . در عوض برتولت برشت سالها بعد نمایشنامه ای نوشت با عنوان "شوایک در جنگ جهانی دوم" ؛ و حالا شوایک دیگر به کاراکتری شناخته شده تر از رمان هاشک بدل شده بود و برای خودش شهرتی عالمگیر دست و پا کرده بود .

 رمان درخشان شوایک که جزء بیست رمان برجسته ی قرن بیستم است ، روایتگر  دن کیشوت جهان جنگ زده ای است که عاری از شور پهلوانی اش در روزهای پیش از آغاز جنگ جهانی اول با سگ هایش روزگار می گذراند . سگ های ولگردی که به جای موجوداتی نجیب و اصیل آنها را به دیگران غالب می کند . اما ترور فردیناند ، ولیعهد اتریش که سبب شکل گیری جنگ جهانی اول شد و حمله ی روسیه به امپراطوری اتریش همه چیز را به هم می ریزد . شوایک به جبهه ی جنگ اعزام می شود و ما را به بطن معناباختگی جنگ جهانی اول می برد . سفر او بالغ بر 1000 صفحه و 4 دفتر را پوشش می دهد و دست آخر این ذات الریه است که یاروسلاو هاشک را در 40 سالگی از پا در می آورد و میراث شوایک را برای نسل های بعد وا می گذارد . هاشک نویسنده ی سرزمینی است  که "بهومیل هرابال" ، "فرانتس کافکا" و "میلان کوندرا" تا میلیون ها سال تاریخ اندیشه و ادبیات را با آثار درخشان شان مدیون خود کرده اند و شوایک نیز با آنکه چندان قرابتی با فضای خوف آور رمان های کافکا و فلسفیدن های آشکار و پنهان رمان های کوندرا ندارد اما طنزی درخشان و پرخون دارد که همچنان بر بستر اندیشه ورزی و فلسفه ای سهل و ممتنع در جوش و خروش است .

                                                                              

شخصیت شوایک تاثیر چشمگیری بر بدنه ی سنت رمان نویسی و حتی نمایشنامه نویسی اروپایی برجای گذاشته است . آنقدر که می توان رگه های آشکاری از این شخصیت را در کاراکتر "گالی گی " نمایشنامه ی "آدم آدم است" برتولت برشت مشاهده کرد و ارادت این نویسنده و کارگردان آلمانی را در تلاش اش برای نگارش ادامه ی شوایک در قالب نمایشنامه ی ای مشاهده کرد .

یرژی ترنکا (Jiří Trnka) در سال 1955یک فیلم بلند در غالب انیمیشن از رمان شوایک اقتباس کرد و کارل استکلی (Karel Steklý) در سال 1956-1957 یکی فیلم سینمایی از روی آن ساخت ؛ ولفگانگ لیبنینر (Wolfgang Liebeneiner) کارگردان شهیرآلمانی نیز از این رمان یک سریال 13 قسمتی ساخت تا ارادت خود را به این سرباز پاکدل ابراز کند. در سالهای اخیر نیز اقتباس های صحنه ای بسیاری چه در کشور چک و دیگر نقاط جهان از این رمان روی صحنه رفته است . کوروش نریمانی نیز که سال گذشته با بازخوانی صحنه ای از رمان "دنیای کوچک دن کامیلو" نوشته ی "جووانی گوارسکی" تجربه ی صحنه ای موفقی داشت این بار به سراغ شوایک و جهان ساده دلانه اش رفت تا قابلیت های این اثر را در اجرای صحنه ای بیازماید.

 

حاشیه بر متن

تلاش کوروش نریمانی در مقام نمایشنامه نویس پیش از هر چیز مبتنی بر استخراج عناصری حاشیه ای از رمان هاشک بوده است که در ترکیب با الگوهای مورد علاقه اش - که در سطور بعد به آنها خواهیم پرداخت – منجر به ایجاد یک بافت کنش مند و در عین حال جذاب شود . امکانی که با اتکا بر لحظات و دقایق فکاهه و نیز توسل جستن به طنازی بازیگران اش مجموعه ای اثر گذار را خلق نماید . اما این نویسنده و کارگردان پیش از آنکه بتواند با مهار و در اختیار گرفتن عناصر روایی اثر مبدا ، محور مناسبی را برای بازخوانی خویش استخراج کند به گرته برداری ای سطحی از آن بسنده می کند و با بازگشت به الگوهای آشنای نمایش های خویش اثری می آفریند که چندان ارتباطی با رمان سترگ "یاروسلاو هاشک" ندارد . حتی اگر شخصیت های محوری این رمان روی صحنه حاضر باشند و بخش هایی از وقایع آن رمان روی صحنه پدیدار شوند اما آنها بیشتر بهانه ای هستند تا نویسنده شوخی های مورد علاقه و امتحان شده ی خویش را روی صحنه بیاورد و با توسل به رمان شوایک همچنان از تماشاگر خنده بگیرد .

 نریمانی در بازخوانی از رمان "دن کامیلو" ثابت کرد با درک بسیار بالایش از امکانات صحنه می تواند با ساده ترین و در عین حال جذاب ترین عناصر ، هم روایت خویش را پیش ببرد و هم موقعیت هایی خلق کند که دیدنی و شنیدنی است . کاراکترهای "دن کامیلو" و "شهردار په پونه" به عنوان دو قطب متضاد و مخالف در آن نمایش به خوبی وظایف دو نیروی متضاد را برای پیش برد روایت و ایجاد کشمکش و درگیری پدید آورده بودند و شخصیت های فرعی همچون دستیار په پونه ، همسر شهردار ، دوشیزه روبینیا و نیز شخصیت "بشکه" که به نمایش شوایک نیز راه پیدا کرده است در ایجاد فضا و خلق موقعیت اثر گذار بودند . اما نریمانی در امتداد اجرای موفق خویش این بار با نوعی ساده انگاری تلاش می کند قالب همان هسته های آتشفشانی جذاب و خلاقانه را بار دیگر مورد تجربه و بازآفرینی قرار دهد فارغ از آنکه در این بین به ظرفیت های رمان هاشک تسلط کافی یافته باشد و توانسته باشد با انتخاب عناصر مفید و کاربردی برای خلق نمایشی که به آن اعتقاد و علاقه دارد اقدام کند .

در بازخوانی او ، شوایک بیش از آنکه در کانون روایت قرارگرفته باشد به حاشیه رانده می شود و سه کاراکتر محوری کشیش ، سرهنگ و سگ تمام امکانات روایت و حتی امکانات صحنه را به عهده دارند . به گونه ای که در برخی لحظات بازی سیامک صفری (شوایک)در مجاورت با امکانات تیپیکال بیشتری که در اختیار امیر جعفری ( کشیش) و محسن طنابنده( سرهنگ) قرار گرفته ، محو می شود .

این امر هرچه بیشتر ریشه در سردرگمی بازخوان از امکانات اثر مبدا دارد و در نهایت خوانش از رمان مذکور را به نوعی سوء استفاده مبدل کرده است . نویسنده بی آنکه بتواند خط روایی گیرا و قدرتمندی را از رمان شوایک استخراج و ساخته و پرداخته کند تلاش دارد لمحاتی از این اثر را در ترکیب با شوخی های منفصل از روایت و متکی بر توانایی بازیگران اش پر کند . اگر ارتباط سگ و شوایک و یا تقابل سرهنگ و کشیش نیز می توانست به چنین وضعیتی سامان دهد اما نریمانی چنین امکاناتی را با وارد کردن کاراکتر بشکه – که یکی از شخصیت های فرعی نمایش قبلی اش بوده است – تضعیف می کند و اوضاعی آشفته را رقم می زند . از این رو جذابیت لحظات ابتدایی نمایش که به دلیل آشنایی با فضا و شخصیتها مخاطب را در برگرفته بود  در ادامه نوعی کسالت را به بار می آورد که به نبود استراتژی قدرتمندی در ساختار روایت و ترکیب عناصر اجرایی باز می گردد . حتی از بهره گیری بیانی بازیگران از عناصر محدود صحنه ای که در نمایش دن کامیلو شاهد آن بودیم در شوایک خبری نیست .

 

بطن ماجرا : حاشیه بر متن   

 

مقطعی که کوروش نریمانی برای بازخوانی برگزیده به صفحات آغازین رمان باز می گردد . جایی که هنوز فردیناند به قتل نرسیده است . البته این آغاز ماجراست .  شوایک با فروش سگ هایش روزگار می گذراند تا آنکه خبر می رسد سگ ولیعهد فردیناند گم شده و یابنده هرکه باشد مژدگانی دریافت می کند . کشیش و سرهنگ هریک تلاش می کنند یکی از سگ های شوایک را که امکان جا زدن اش به جای سگ فردیناند است به دست بیاورند . آنها سگ را تصاحب می کنند و این مصادف با لحظه ای است که خبر ترور فردیناند منتشر می شود و قاتل او کسی معرفی می شود که سگ را به همراه دارد . سرهنگ و کشیش به تکاپو می افتند سگ را پس دهند . در این بین شخصیت بشکه به اتهام قتل فردیناند به شکلی مضحک اعدام می شود و این زمانی است که با آغاز جنگ جهانی اول همه از جمله شوایک می بایست به جبهه ی جنگ روسیه اعزام شوند ....

نویسنده و کارگردان اثر در دستگاه تئاتری خویش نوعی جهان روایی را خلق کرده است که هرچه بیشتر مبتنی بر پیش فرض های خنده آور است . اکثریت این پیش فرض ها  ارتباط ضعیفی با رمان شوایک دارند و در دیگر سطوح نمایشی مستقل و نه چندان گیرا را نمایندگی می کنند که می توانست از هر رمان یا اثر ِطنز ِ دیگری نیز اقتباس شود و باز هم چنین روحیه و رویکردی داشته باشد . ویژگی ای که در فرآیند بازخوانی نریمانی مفقود است ، مسیر انتقال عناصر روایی ، فضا ساز و خلق کننده ی موقعیت ها و حوادث است که به موازات نوعی شتابزدگی و سطحی نگری تنها تلاش دارد با شوخی های لفظی تماشاگر را بخنداند ؛ این جریان ممکن است شوری در بین تماشاگران ایجاد کند اما هیچگاه خاطره ی خوش اجراهای ظریف و طنز پرداخته ی نمایش هایی چون " شب های آوینیون " ، " والس مرده شوران " ، " دن کامیلو " و ... را در ذهن آنها زنده نمی کند .

غلبه ی عناصر حاشیه ای به گونه ای که هویتی کاملا ً منفک از اثر مبدا  در اجرا پیدا کرده می توانست مبدل به نیروی خلاقه این اجرا شود اما مشکل از جایی آغاز می شود که ضعف ساختار روایت و شخصیت پردازی یکسره اثر را در چنگال خویش گرفته است و اثر هیچگاه نمی تواند به جریانی مستقل بدل شود چراکه به طرز ناکارآمدی همچنان  به اثر مبدا – رمان شوایک – متصل است و شوخی های جذاب کلامی نیز نمی تواند دردی را دوا کند و این پرسش را پیش می آورد که چرا نریمانی برای اجرایش به سراغ رمانی این چنین سترگ و با ارزش رفته است ؟  امکانات بیشماری که "یاروسلاو هاشک" در هر یک از 4 بخش اصلی رمان اش در اختیار مخاطب قرار می دهد در اجرای نریمانی در همان شکل خام و ناپرداخته اش باقی مانده و تنها بهانه ای است که هر یک از تیپ های نمایش بتوانند با اصرار ورزیدن به اطوارهای کلیشه ای و دست مالی شده تماشاگر را بخنداند .

بازخوانی نریمانی از رمان شوایک در وهله ی نخست نا امید کننده است اما اگر اجرا را به طور کامل به عنوان اثری مستقل درنظرآوریم با چگونه نمایشی روبروییم ؟

 

ساختار چندپاره

 

در نمایش "شوایک" نبود یک خط روایی قدرتمند به گونه ای که با مغناطیس اش همه چیز را به خود جذب کند ، مشهود است . این امر بیش از هر چیز به چندپاره بودن ساختار روایی باز می گردد و در کنار عدم پرداخت قدرتمند شخصیتها و توزیع نیروهای نمایش بین آنها با فضایی از هم گسسته نیز روبرو هستیم . شوایک در این اجرا کاراکتری بیشتر خنثی است که حتی ساده لوحی اش نیز چندان اثری در رویدادها ندارد . از سوی دیگر نزدیکی نیروی پیش برنده ی دو شخصیت کشیش و سرهنگ نیز آنها را در یک دسته قرار می دهد و تقابل ضعیف آنها در جریان تصاحب سگ نیز آنقدر سریع و گذراست که تاثیر چندانی در ساختار روایت ندارد . نمایش در شکل مستقل خویش پازلی از موقعیت های گوناگونی است که میان چند کاراکتر مشخص در حال کامل شدن است به گونه ای که تصویر نهایی خود تکه پازلی از تصویر بزرگتری است که رمان یاروسلاو هاشک را شکل می بخشد . از این رو جدا تصور نمودن اجرا از رمان همانقدر دردسر و مشکل برای آن ایجاد می کند که بخواهیم ارتباط نمایش را با منبع بازخوانی شده مستحکم کنیم . نوع چینش شخصیت ها و وقایع نمایش را دچار تشتت لحن نیز نموده است . به گونه ای که صحنه ی پایانی نمایش و تکرار تعقیب روح بشکه توسط شوایک و بازی سرهنگ و کشیش با قطار در حالی که حرکت آنها منطقی انیمیشنی دارد را نمی توان چندان با دیگر عناصر اجرا مرتبط دانست .  

نمایش را بر مبنای وقایع تعیین کننده در آن می توان به دو بخش تقسیم کرد : از ابتدای نمایش تا جایی که جنگ آغاز می شود مقطع اول را تشکیل می دهد و بخش دیگر از شروع جنگ تا پایان نمایش ادامه می یابد که به نسبت بخش اول بسیار کوتاه است . مقطع نخست خود به سه بخش تقسیم می شود که در هریک اخباری که از طریق تلگراف اعلام می شود  به عنوان نیرویی اثرگذار مسیر روایت را ترسیم و تغییر می دهد . در این بین با سه برهه روبروییم : الف- تلگراف گم شدن سگ فردیناند سبب می شود سگ بی ارزش شوایک مورد توجه سرهنگ و کشیش قرار بگیرد . شوایک به پول برسد . سگ به فروش برود . ب- تلگراف قتل فردیناند همه چیز را واژگون می کند . حالا علاوه بر آنکه سگ ارزش ندارد ، شوایک و بشکه متهم به قتل ولیعهد می شوند . بشکه اعدام می شود . شوایک آزاد می شود . ج- تلگراف مبنی بر پیدا شدن قاتل ولیعهد ، بازگرداندن سگ و شروع جنگ ...

اما بخش دوم بعد از انتشار خبر درگیری جنگ آغاز می شود . و این درست لحظاتی است که اجرا بی هدف به مسیر خویش ادامه می دهد و تقابل سرهنگ و کشیش در حین بازی پاسور ارتباط چندانی با نیروهای حاکم بر اجرا ندارد و بیشتر به خوشمزگی ای شبیه است که تلاش دارد لحظات پایانی اجرا را پر کند . این چند دستی سبب شده تا بازی خوب احمد مهرانفر و استعداد ذاتی امیر جعفری در خنداندن تماشاگر در کنار طرفند خلاقانه نریمانی در بهره گیری از اتاق نور به عنوان بخشی از معماری صحنه نادیده باقی بماند و تجربه ی بازخوانی از رمان شوایک را به اجرایی زودگذر بدل نماید و کم کم مخاطب را به این باور برساند که برای وقوع اتفاقات بزرگ – می تواند اجرای نمایشی نه چندان دیدنی از گروهی خلاق باشد – نباید به دنبال عوامل پیچیده و غریب باشیم ، شاید ظرفیت های فراوان رمان شوایک به جای آنکه در خدمت کوروش نریمانی قرار گیرد دست و پای او را بسته و اینگونه او و اجرایش را دچار مشکل کرده است . این هم از بلایای امکانات زیاد یک رمان سترگ .چه می شود کرد .

 

پانوشت :

 

                                          

رمان شوایک تا به حال سه بار و به سه شکل متفاوت به فارسی ترجمه و منتشر شده است . پیش از انقلاب  "حسن قائمیان" بخشی از این رمان را با عنوان "مصدر سرکار ستوان" ترجمه و منتشر کرد . بعد از او "ایرج پزشکزاد" بخش اول این رمان را با عنوان "شوایک؛ سرباز پاک دل" توسط نشر زمان به چاپ رساند تا اینکه در سال گذشته نسخه ی کامل این رمان توسط کمال ظاهری که سالهاست در مجارستان زندگی می کند از زبان مجاری به فارسی برگردانده شد و در 908 صفحه توسط نشر چشمه به چاپ رسید

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:16 توسط امین عظیمی |

هایکوهای تنهایی (7)

 

  

 

 

زندگی

تمام اش

خطای دید است

من تو را می بینم / تو مرا نمی بینی

تو مرا می بینی / من تو را نمی بینم

......

یک خطای ِ ساده ی بی انتها

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:41 توسط امین عظیمی |