تبليغاتX
فروپاشی ی اول شخص مفرد

یک داستان کوتاه از  خولیو کورتاسار

 

 

  خطوط کف دست

 

 

 

از نامه ای پرت شده روی میز ،خطی می آید و در طول الوار کاج میز می دود و از یکی از پایه ها فرو می لغزد . خوب که نگاه می کنی می بینی در طول کف پارکت پوش ادامه می گیرد و از دیوار بالا می رود و وارد یکی از نقاشی های تکثیری "بوشه"  ۱ می شود و طرحی از شانه ی زنی خم شده بر نیمکتی راحتی رسم می کند و در پایان از سقف اتاق بیرون می رود و از زنجیر برق گیر توی خیابان پایین می پرد . اینجا به خاطر حمل و نقل عمومی دنبال کردنش دشوار است ، اما با اندکی دقت بیشتر می توانی بالا رفتن اش از چرخ اتوبوسی که در کنجی پارک شده و آن را تا باراندازها می برد ، پی بگیری . آنجا بر جوراب مسافری پایین می آید و به قلمرو خصمانه چتر لباس ها وارد می شود و می پرد و می لولد و راهش را چپ اندر قیچی تا بزرگترین بارانداز طی می کند و آنجا ( اما دیدنش مشکل است و فقط موش ها چهار دست و پا بالا کشان می توانند دنبالش کنند ) توی کشتی با موتورهای غران می پرد و از الوارهای عرشه درجه یک عبور می کند و به سختی از بالای دریچه اصلی می پرد و توی کابینی که در آن مرد غمگینی نوشیدنی می نوشد و گوش به سوت وداع سپرده است ، از درز شلوار بالا می آید و از این طرف به آن طرف جلیقه بافتنی به پشت آرنج می لغزد و با آخرین فشار توی کف دست راستی که همین حالا است که برگرد قنداق ششلولی بیچد پناه می گیرد.

 

"روستایی" اثر فرانسوا بوشه François Boucher( نقاش فرانسوی ) ۱۷۵۰ .م  

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:55 توسط امین عظیمی |

نگاهی به نمایش های اجرا شده در بخش بین الملل سیزدهمین جشنواره سراسری تئاتر کودک و نوجوان اصفهان : "سرآشپزهای آندرسون" نوشته و کار " دراگوسلاو تودورویچ " و "دنیای یک گل" نوشته و کار " تاجانا پییر استانکویچ " از کشور صربستان .

 

 

زیبایی شناسی آشپزخانه

 

امین عظیمی

 

 

 

برای اجرای یک نمایش کودک پیش از هر چیز باید کودکانه اندیشید . اشیاء ، آدم ها ، اتفاقات و ... همه و همه باید جدا از ماهیت متعیّن خویش به جادویی بدل شوند که هرلحظه می توانند تصویری رها از قیود معنا باخته ی زندگی بزرگترها باشند . ترکیب چنین نگاهی با عناصر خنده آور که به زعم "اوژن یونسکو" به حقیقت پدیده ها نزدیک تر است ، مبدل به نیرویی پر قدرت اما انعطاف پذیر خواهد شد که اهداف عالیه ی آموزشی و تربیتی تئاتر را نیز بارورتر می کند . تئاتر کودک در پیشبرد ذات خویش به سوی الگوهای آموزشی یکی از صریح ترین انواع نمایشی است . اما پیش از هرچیز به بازی ای شباهت دارد که علاوه بر سرگرم نمودن و تهییج مخاطبینش تلاش می کند از آنها انسانهای بهتری بسازد . در این فرآیند کودک در برابر جهانی قرار می گیرد تا به واسطه ی آن دریابد زندگی چیزی جز ایفای درستِ نقشی که باید آن را برگزیند ، نیست . همواره موانع زیادی در برابر ما قرار دارد اما آن کسی پیروز است که با اتکا به خوبی ، تلاش و درستکاری در برابر مشکلات و سختی ها ایستادگی می کند و در نهایت پیروز می شود و گاهی هم ممکن است شکست بخورد . نمی توان نمایشی خلق شده برای مخاطبان کودک را یافت که بی توجه به گزاره ی قصارگون مذکور دست به کار آفرینش اثری شده باشد؛ اما آن چیزی که مرز میان نمایشی زنده و خلاق و سمفونی ای کژتاب از چنین آرمانی را موجب می شود ، بیرونی شدن ارزشها و مفاهیم آموزشی در سطحی است که تماشاگر خردسال نیز آن را پس می زند ، چرا که احساس می کند قراردادهای نحوی در این الگوی زبانی آنچنان پای تخیل را از جهان اثر بریده که  فضای سالن نمایش را مبدل به اتاق عبوس پدری کرده است که می خواهد برای انجام دادن یا ندادن کاری ما را نصیحت کند . این آسیبی است که نمایش کودک در کشور ما دیر زمانی است با آن دست و پنجه نرم می کند و نمایش "سرآشپزهای آندرسون" از کشور صربستان در گریز از آن موفق است . "دراگوسلاو تودورویچ" در مقام کارگردان اثر با برائت از چنین کلیشه هایی در نقطه ی مقابل اشتباهاتی قرار می گیرد که در تئاترکودک ما به نوعی سنت مبدل شده است . بیشتر نمایش هایی که توسط کارگردانان وطنی ساخته و پرداخته می شود ، در اغلب اوقات  از روح آموزش ، جلوه ای چماق گون می سازد و بی آنکه در مسیر یادگیری زبان کودکان گامی برداشته باشد ، آنچه را خود بهتر می داند به کودک حقنه می کند .  ماحصل چنین رویکردهای پدرسالارانه ای نمایش هایی با زبان مسخ شده ی بزرگترها است که همواره در حال تظاهر به کودکانه بودن است . چیزی شبیه ادا درآوردن بزرگترها زمانی که تلاش می کنند شبیه فرزندانشان نقاشی کنند . شاید خطوط ، شکل و عناصر هویت دهنده به کارشان شباهت بی بدیلی به نقاشی یک کودک داشته باشد اما عنصری در آن جریان دارد که تمام طرفندها را باطل می کند : خود آگاهی ! دنیای کودکان هرچه بیشتر جهانی ناخود آگاه است . کودک ما را شگفت زده می کند چون اعمال و گفتاری را بروز می دهد که رها از قیود مرتبه بندی شده ی آموزشی است و گاه تا آن حد خلاقانه است که پیچیده ترین نظام های مهندسی از ابداع و تحلیل آن عاجزند .

  

آندرسون در آشپزخانه 

 نمایش "سرآشپزهای آندرسون" هرچه بیشتر به شعری سرخوشانه و بازیگوشانه می ماند که از یک سو سعی وافری در ایجاد شوق و هیجان در تماشاگر خردسال اش دارد و از سوی دیگر تلاش می کند با اتکا به مفاهیم درونی داستانهای "هانس کریستین آندرسون" و بازخوانی فانتزی گون آنها در صحنه ، جهانی پرشور بیافریند . در این نمایش همه چیز مبتنی بر قراردادهایی است که گویی در لحظه و در صحنه آفریده می شود و در نهایت به ریتمی مبدل می شود که هر یک از اجزا  نماینده ای از آن است . حذف کلام به نفع تصاویر و کنش های فیزیکی ، امکانی را برای بهره گیری خلاقانه از عناصر بصری فراهم نموده است . در این بین از درون یک ریتم موسیقایی موقعیتی آفریده می شود ، اعمالی روی صحنه رخ می دهد و با حلول ریتمی دیگر جنس اعمال تغییر می یابد . در این بین عنصری که تمام حوادث و رویدادها را در سطح روایت به یکدیگر پیوند می دهد بازگو کردن یکی از داستانهای "آندرسون" در ساده ترین ، کوتاه ترین  و تصویری شکل آن است . ریتم اثر علاوه بر آنکه از درون موسیقی نمایش می جوشد و تجلی خویش را در تصاویر ، اعمال و رویدادها دنبال می کند تابعی از موسیقی درونی اثر است و از همان صحنه ی نخست با تماشاگرش قرارداد  می کند که در این نمایش ، ریتم عنصر تعیین کننده و بستر ساز است . بازی "پاها" در صحنه ی نخست که مبین نوعی تکثیر ریتمیک است بر مبنای چنین قراردادی بناشده است . پاها در این فرآیند که پوشیده در جورابهای بلند راه راه و کفش های فانتزی گون است پیش از آنکه خود را به عنوان جزئی از فیزیک سرآشپزها به تماشاگر معرفی می کند ، همچون کاراکتری مستقل عمل می کند و تماشاگر خویش را به جهانی می برد که منطق کارتونی بر آن استوار گردیده است . در این بین  مفاهیم آموزشی  در زیرین ترین لایه ی روایت جریان دارد و خلاقانه از تمامی آسیب های ذکر شده می گریزد . 

 

 

 

سروری تونالیته های گوناگون نارنجی در دکور و عناصر صحنه ای علاوه بر آنکه فضای گرم و پرشور یک آشپزخانه را به تماشاگران اش منتقل می کند آنها را در بهره گیری خلاقانه از رنگ در صحنه سر شوق می آورد . تماشاگر در طول اجرا از تماشا کردن تصاویری که در برابرش خلق می شود لذت می برد . فارغ از آنکه این تصاویر و رویدادها حائز چه معنایی است ، کودک را غرق در فانتزی آزاد صحنه ای خود ، در برابر رویایی قرار می دهد که به شکل زنده در حال شکل یافتن روی صحنه است . این نخستین گام موفقیت آمیز نمایش " سرآشپزهای آندرسون" است . چنین رویکردی در ترکیب با قراردادهای صحنه ای و اتکای اثر بر تصویر سازی مبتنی بر این نوع بازی ، بستر ایده آلی را برای آموزش و جذب مخاطب نیز فراهم می آورد . این فرآیند تا آنجا پیش می رود که اولیای بزرگسال تماشاگران کودک نیز فریفته ی اثر می شوند . مجذوب رهایی طیف رنگهای نارنجی در فضای فانتزی آشپزخانه ای می شوند که خالقین آن بیش از هر چیز پیوند اثر خویش را با ذات هنر تئاتر مستحکم کرده اند . هنری برای دیدن و مجذوب شدن ؛ "سرآشپزهای فرانسوی" نمایشی است که در عین سادگی و بهره مندی از تکنیکهای نمایش های عروسکی میله ای ، تن پوش و ترکیب آن با قدرت خلاقانه بازیگرانش ، به موسیقی ای شاد می ماند که تحرک و پویایی در صحنه را در دستور کار خویش قرار داده است . در یکی از صحنه های اثر به هم خوردن دو قاشق غذاخوری به هم و پس از برخورد یکی سینی با یک سطح سخت و به هم خوردن اشیاء گوناگون ناگهان ریتمی را می آفریند که در همان ابتدا تماشاگر را سر شوق می آورد و در ادامه تلاش برای بارور کردن تخیل کودک ( به یاد بیاورید صحنه ی ورز دادن و تخت کردن خمیرها و یا صحنه ای که ماشین غول پیکر پخت و پز آنها که  شباهت بی بدیلی به دستگاه هزارکاره ی "پروفسور بالتازار" دارد و  فکر نمی کنم متولدین سالهای 65 به بعد تصویری از این کاراکتر کارتونی در ذهن داشته باشند ،با انگشتهای ظریفش سینی های پیتزا را بیرون می فرستد )را موجب می شود .

علاوه بر ریتم صحنه ای پویای اثر ، زیبایی شناسی حاکم بر اجرا نیز بر جذابیت های اجرا افزوده است . روایت نمودن داستان "لباس نوی امپراتور" و یا ماجرای "جوجه اردک زشت" با استفاده از وسایل و امکاناتی که در آشپزخانه پیدا می شود به بارور شدن تخیل کودک  یاری می رساند و با بهره گیری از منطق جان بخشی به اشیا به زبانی دست می یابد که کودکان از طریق
آن به تبین پدیده ها در دنیا پیرامون خویش می پردازند . پادشاهی که تمام بدنش از نان و کیک و شیرینی درست شده است و یا روایت ماجرای جوجه اردک زشت روی یک کیک خامه ای نسبتا ً بزرگ حتی می تواند برای دست اندرکاران نمایش کودک در کشور ما آموزنده باشد که چگونه می توان با ایجاد ارتباط میان عناصر نامرتبط به نوعی زیبایی شناسی صحنه ای و روایی دست یافت و علاوه بر جذابیت های بی شمار صحنه ای آموزنده نیز بود . در صحنه ای جوجه اردک زشت با صدای ناهنجارش بر تفاوت خویش و خواهران و برادرانش تاکید می گذارد ، اثر تلاش می کند تا امکان تخیلی ترکیب حیوانات را به تماشاگر خردسال اش نشان دهد و او را در معرض این آموزه قرار دهد که هر پدیداری در شکل طبیعی خویش کامل است . هنگامی که سر یک تمساح ، زرافه و یا ... بر روی بدن جوجه اردک قرار می گیرد موجب خنده ی مادر و بچه های دیگرش می شود و در انتها ، هنگامی که او به یک قوی زیبا تبدیل می شود کمال و زیبایی در او متجلی می شود.

 بهره مندی اثر از بازآفرینی و یادآوری مفاهیم عمیق مستحیل در داستانهای "آندرسون"در ترکیب رویدادهای صحنه ای نیز یکی از وجوه هوشمندانه اثر است ، و نمایش را به یک تجربه ی تمام و کمال در حوزه ی تئاتر کودک مبدل می کند . 

"سرآشپزهای فرانسوی" نمایشی آموزنده ، جذاب ، سرگرم کننده و تماشایی است و این عناصر  بیش از هرچیز مدیون بهره گیری خلاقانه از ریتم و عناصر صحنه ای است که در این میان نباید نقش بازیگران نمایش را نیز نادیده گرفت .

 

شعری برای آدم بزرگها

نمایش"رویای یک گل" از جهاتی در تضاد با نمایش "سرآشپزهای فرانسوی" قرار می گیرد . این نمایش بیشتر به شعری خیالی می ماند که در فضایی ذهنی روایت می شود . اکثر صحنه های نمایش تاریک است و گاه خشونتی در آن موج می زند که می تواند برای کودکان بد آموزی نیز داشته باشد . حتی مضمون نمایش نیز که اشاراتی به عشق ورزیدن و یا نبرد و درگیری میان انسانها دارد آنقدر سنگین است که کمتر امکان برقراری ارتباط کودکان با آن وجود دارد . اما اگر دایره ی مخاطبین بالقوه ی نمایش را در منظر خالقین آن نوجوانان و بزرگسالان در نظر آوریم این سوال پیش می آید که  چنین اثری چطور سر از  جشنواره ی تئاتر کودک و نوجوان در آورده است ؟

پرداختن به مضمون های شاعرانه در یک اثر نمایشی می تواند امکان مناسبی برای نیل به سوی سروری تصویر در اجرا باشد . اما در نمایش مذکور کلام شاعرانه بیش از تصویر شاعرانه مورد توجه قرار گرفته است . این به آن معنا نیست که اثر بی بهره از تصاویر خلاقانه است . بالعکس" تاجانا پییر استانکویچ " به شکل خلاقانه ای از " استروبوسکوپ"- دستگاه بزرگنمایی نوشته یا تصاویر که در کلاسهای درس از آن استفاده می شود -  در صحنه بهره می گیرد و با ترکیب تصاویر دوبعدی متحرک در صحنه با بازیگران و عروسک هایش ، فضایی منحصر بفرد می سازد . اما این امر از تسلط کلمات در اجرا نمی کاهد . یکی از نقاط برجسته ی اجرا بازی هاست . بویژه قرار دادن چند بازیگر برای هدایت یک عروسک این امکان را فراهم کرده است که هریکی از آنها بخشی از احساسات آن عروسک را منتقل کنند و تماشاگر را به درون دنیای ذهنی و احساسا ت آن عروسک ببرند .

مضمون نمایش نیز که له شدن یک گل زیر پا را مدنظر دارد ، نگاهی ظریف و شاعرانه را در بطن خویش پرورش داده است . پرداختن به له شدن یک گل زیر پای فردی که در برابر پیشنهاد عشق ورزی به کسی ناکام مانده است  ، له شدن گلی زیر پالهای انسانهای که با یکدیگر مبارزه می کنند  و یا له شدن گل ها زیر بار ساختمانهای بزرگ شهرهایی که همه جا را تسخیر می کنند و در انتهای نمایش با انفجار موشکی شاید اتمی همه چیز را به نابودی می کشانند ، تلاشی است برای برانگیختن حساسیت های تماشاگران  پیرامون جهانی که در آن زندگی می کنند .

گلی که زیر پا له می شود چه احساسی دارد ؟ نویسنده و کارگردان اثر با تعقیب این مضمون شاعرانه که هیچگاه گلی نمی میرد عشق هرگز از دست نمی رود تلاش می کند آموزه های اخلاقی خویش را سر و سامان دهد .   

با آنکه نمی توان نمایش " رویای یک گل " را به خاطر وجود نشانه های ذهنی و فضای تیره و تارش اثری موفق در زمینه ی تئاتر کودک برشمرد اما این نمایش در نوع خویش نیز اجرایی خلاقه را بویژه در صحنه پردازی در برابر دیدگان تماشاگران اش قرار می دهد .

    

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 22:38 توسط امین عظیمی |

 

How much time do we have ?

 

 

 

تکراری و بی وقفه . توی اتاق تاریکی نشستم . باید همه چیز رو دوباره مرور کنم . خیره شدم به اسامی آدم هایی که روی زمینه ی سفید و قهوه ای مانیتور آشکار و محو می شن . سعی می کنم معنای چیزی رو که در من حلول کرده بفهمم . بلند می شم . چراغ اتاق رو روشن می کنم . سر جام می شینم و به مانیتور خیره می شم . همه جا بازم تاریکه . به سقف اتاق نگاه می کنم . خیال کردم .

پس هنوزم می تونم خیال کنم که چراغ اتاق رو روشن کردم یا اینکه َهَمَش یه اتفاق بی معنی بوده که شاید همین الان داره توی ذهنم جریان پیدا می کنه . انگار چیزی که نبوده ، داره در لحظه ی حال در ذهنم منعکس می شه . گذشته ای که اتفاق نیافتاده . عملی که هیچوقت انجامش ندادم . مِنوی دی وی دی رو باز می کنم . دلم می خواد یک دقیقه ی آخر فیلم رو دوباره ببینم . اونجا تصویری نیست که بخواد منو متاثر کنه . فقط یه جمله هست .... یه جمله که دلم می خواد سراسر وجودم رو به اون جمله ببخشم و خیال کنم داره در من اثر می کنه : چقدر وقت داریم ؟

دنیایی که توی فیلم Jacket  "جان مِی بیوری" ترسیم می شه پیش از اونکه یه دنیای مبتنی بر الگوهای روانکاوانه باشه یه نوع حرکت برای درک معنای زندگیه . اینکه هر انسانی چقدر امکان و توانایی داره تا دنیایی رو که داره توش قدم می زنه معنا کنه ، تغییرش بده و مهمتر از همه نسبت خودش رو با اون تعریف کنه . "جان استارکس" شخصیت اصلی فیلم "ژاکت" که "آدریان برودی" - با اون نگاه های عجیبش-  به زیبایی نقش اش رو ایفا کرده دقیقا ً در پی حوادثی که کارش رو به تیمارستان می کشونه همچین مسیری رو دنبال می کنه . دنیایی که به خاطر آزمایش های عجیب دکتر "بکر" کریس کریستوفرسن-  توی اون پا می گذاره و پیش از اونکه برای نجات پیدا کردن و اثبات خودش بهش یاری برسونه نوعی زمینه برای نجات دختر کِیرا نایتلی   و پسری که صرع داره بابک فراهم می کنه .... آیا ما به دنیا می آیم که تنها در چرخه ای از پیش تدارک دیده شده نقش تغییر ناپذیر خودمون رو ایفا کنیم ؟ نقشی که حتی ممکنه برای به انجام رسوندنش در زمان حال نیاز باشه به آینده ای سفر کنیم که اطلاعاتی در مورد اون به ما می ده ؟ و اینکه کدوم یک از ما می دونه مهمترین کاری که باید توی زندگی اش انجام بده چیه ؟ اون کار اصلی ای که ما به خاطر اون مجبور به زندگی کردن شدیم ؟ توی محدوده ای که متجاوزانه همه چیزش رو به ما تحمیل می کنه : زمان !

من همیشه با زمان مشکل داشتم . از خودکامگی و خودخواهی اش . از اینکه به جز پیش رفتن به هیچ چیز فکر نمی کنه . از اینکه به هیچ چیز و هیچ کس رحم نمی کنه . از اینکه ذره  ذره و آروم همه چیز و به ظاهر پاک می کنه ، حذف می کنه  ولی باید چند سالی بگذره تا بفهمیم مبدل شدیم به  مرداب تصاویری که ما رو ذره ذره تو خودشون غرق می کنن ! زمان ؛ زمان لعنتی ! بلند می شم ، پنجره رو باز می کنم . خنکای پاییز قبل از اینکه بخواد پوست صورتم رو نوازش بده بیدارم می کنه . مدت ها بود که انقدر جلوی یه فیلم آروم نگرفته بودم . اونم فیلمی که تا این حد ساده ساخته شده و یا حتی اونقدرا قوی نیست . ولی حداقل تماشاگرشو به آستانه ی دنیایی می بره که می تونه انتهای دالون تاریک اتاقش بازم به این فکر کنه که سینما یه جادوئه که "پرومته" وقتی آتیش رو به انسان می داد اون رو یه جایی چال کرده بود تا بالاخره یه روز بشر بتونه پیداش کنه ؛ و وقتی اونقدر خسته بود که دلش می خواست چشمش رو به دنیای واقعی ببنده ، جهانی رو در برابر خودش داشته باشه که همه چیز در اون از جنس رویاست . رویایی که اتفاقا ً توی این چند ساله تمام سعی شو کرده تا زمان رو دست بندازه . بریزدش به هم . بعد هم شاید توی حالتی شوریده به این فکر کنه که آره ما آدم ها بالاخره تونستیم از زمان انتقام بگیریم . حداقل اینجا یه بابایی هست که می تونه زمان رو مچل خودش کنه و اونم اسمش سینمائه !

فیلم Jacket محصول سال 2005 ئه و بیشتر از اینکه بخواد به یه فیلم موندگار در تاریخ سینما بدل بشه توی لحظه ی حال تماشاگراش اثر می گذاره و اونها رو با خودش درگیر می کنه . حجم جلوه های بصری فیلم اونقدر زیاد بود که تا نیمه های فیلم گیج می زدم که با چه جور فیلمی طرفم .

 

(کیرا نایتلی)

 

 مخصوصا ً سکانسی که "جک استارکس"  برای اولین بار پاش به خونه ی "جکی"، "کیرا نایتلی" باز می شه اساساً ماهیتی "لینچی کراننبرگی" داره و آدم دقیقا ً حسی رو داره که مثلا ً موقع تماشای "بزرگراه گمشده" و "مخمل آبی" ( لینچ ) یا "اسکننرها" و " عنکبوت" ( کراننبرگ ) بهش دست می ده . آدم هایی که دارن درد می کشن ولی نمی دونی چرا ؟ از هم واهمه دارن یا حقیقتی رو در مورد هم باور نمی کنن و بازم نمی دونی چرا ؟

اما فیلم  هرچی پیش می ره ذهنیت تماشاگرش رو در مورد نوع قصه ای که می خواد تعریف کنه بیشتر به بازی می گیره . مجموعه سکانس های اول تو رو به این فکر می اندازه که مثلا ً قراره یه چیزی تو مایه های "جوخه" الیور استون تماشاکنی . جلوتر که می ری ، مثلا ً توی تیمارستان و جایی که "برودی" روی صندلی می ره و در مورد "سازمان های سازمان یافته" حرف میزنه فکر می کنی با یه فیلمی شبیه "پرواز بر فرار آشیانه فاخته"(فورمن) طرفی اما "ژاکت" مثل هیچکدوم از اینها نیست . شاید هم بهتر از هیچکدوم از فیلم هایی که گفتم نباشه ، اما هر چی که هست بالاخره می تونه زبان و فضای شخصی ی خودش رو پیدا کنه و مستقل از تمام فیلمهایی  بشه که در مورد معنای زندگی و ارزش های عشق و دوست داشتن هستن. عشقی که "استارکس" به "جکی" احساس می کنه زمینه ساز تلاش برای تغییر آینده ی جکی می شه . حتی اگر اون تغییر بتونه به شکل یه نامه دربیاد و زنی رو دوباره به مسیر درست زندگی برگردونه : مگه معجزه چه شکلی باید باشه ؟

ای کاش همه ی ما می تونستیم مطمئن باشیم به اندازه کافی وقت اونو داریم که در خوشبختی کسی نقش داشته باشیم . ژاکت" ، یه فیلم اخلاق گرا نیست . بیشتر یه تصویر جویای معنا در مورد زندگی و ارزش های اونه . اما چیزی که برای آدم بعد از دیدن این فیلم باقی می مونه ، همون سوالیه که آدم رو به یاد فرصت ها ، خطاها ، موفقیت ها و حوادثی می اندازه  که در زندگی از سر گذرونده یا قراره بگذرونه  : چه قدر وقت داریم ؟      

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 0:8 توسط امین عظیمی |

 

میم مثل مادر:

 یک مرثیه سادیستی برای یه مشت تماشاگر خسته !

 

                                                  

 

اتفاقی بود که برای دیدن آخرین ساخته "رسول ملال قلی پور" پایم به سالن سینما فرهنگ باز شد . عصر بود و زیر نم نم باران همه اش سعی می کردم اخباری را که در مورد غش کردن چند نفر در حین تماشای فیلم از این و آن شنیده بودم فراموش کنم و همه اش را به حساب طرفندهای تبلیغاتی تهیه کننده بگذارم که می خواهد به ما بقبولاند فیلمی که در حال نمایش است تا چه حد می تواند تاثیرگذار باشد . در حال مز مزه کردن چند فقره پاستیل شکری "ژل بون" که آغشته بودن یا نبودن اش به جوهر لیمو سخت ذهنم را درگیر کرده بود وارد سالن شدم . روی صندلی شماره 6 از ردیف 7 کنار علی و شبنم نشستم  و سعی کردم شش دانگ حواسم را بدهم به پرده سینما . فیلم شروع شد ....

[حدود 90 دقیقه بعد! ]

حالم بده . سرم دوران داره . بیشتر از اینکه غمگین باشم یا ناراحت عصبانی ام . احساس می کنم رسول ملاقلی پور با اون سبیل نیمچه استالینی اش در طول تماشای فیلم تنها و تنها به یک کار مشغول بوده : انگولک کردن ، عذاب دادن ، گاز گرفتن ، لگد زدن ، نیشگون گرفتن ، تف کردن ، (....) ، (....) و خیلی کارای دیگه برای یک هدف : در آوردن اشک تماشاگر . و بدتر از اینکه احساس می کنم خودش یه گوشه ی این شهر نشسته جلوی یه صدتایی دوربین مدار بسته که توی سالن های سینما کار گذاشته . کنارشم  یه کیسه تخمه آفتاب گردونه که "منوچهر محمدی" براش فرستاده تا موقع دیدن گوله های اشک تماشاگرا که بی حساب و کتاب از از روی گونه هاشون سقوط می کنه و درتاریکی سالن گم می شه غش غش بخنده و به خودش بگه : بابا تو دیگه کی هستی ؟

 باورتون نمی شه که خیلی از لحظات فیلم بود که دلم می خواست گریه کنم اما به دلیل حماقتی که در ساختار فیلم جریان داشت حتی اشکم هم در نمی اومد .به عوض یاد تمام مشکلات شخصی خودم افتاده بودم . اونجا روی اون صندلی نشسته بودم و با خودم کلنجار می رفتم که چرا ساختار روایت توی این فیلم انقدر ضعیف و ناپرداخته است . منطق روایت در اساس دچار مشکله . شخصیتها به شدت تخت و تیپیک هستن و بدتر از همه تا این حد رقت انگیزن . انقدر که فقط به قول خودم آدم بی اینکه خوب بفهمه چی کار کردن باهاش دپ زده از سالن می یاد بیرون و اگه نبود هوای پاک و بارون خورده ی پاییزی خیابون  شریعتی و جمع دوستان نو یافته حتما بر میگشتم جلوی گیشه ، یه بار دیگه بلیت می گرفتم . می رفتم توی سالن و وقتی فیلم شروع می شد چندتا از اون گوجه آبدارارو می فرستادم وسط پرده ....

 اما ذکر مصیبت به شیوه ای مدون به شرح ذیل است :

1-  ساختار روایت در فیلم از خلاء های متعددی رنج می برد . شیمیایی شدن زن و قضیه ی انتقال آن به بچه به ابتدایی ترین شکل ممکن رخ می دهد و در امتداد آن تلاش کارگردان برای نقب زدن به معظلات اجتماعی – سقط جنین- سطحی تر از آن است که اصلا ً بشود به آن فکر کرد . داستان پیش نمی رود بلکه پاهای تماشاگر برای حرکت در جهان اثر بیشتر روی مجموعه ای از چیزهای رقت انگیز قرار می گیرد و با آنکه ظاهری تلخ دارد اما به دلیل رویکرد سطحی فیلم ساز در بازگو کردن آنها به سرعت از ذهن پاک می شود .

2-  همسایه ارمنی درگیر چه معضلاتی است که هی شیر گاز را باز و بسته می کند ؟ یعنی ما باید با چنین نماهایی بپذیریم که طرف از فرط نا امیدی و یاس – برآمده از چه؟ - همواره در حال خودکشی کردن است و لامصب عجب جانی دارد که تمام نمی شود . سکانس های خودکشی همسایه ارمنی بیشتر مرا به یاد شرگت گاز ایران انداخت و مزایای زندگی در شهری مثل تهران که حتی زیر زمین های تاریک و نمور هم در آن صاحب لوله کشی گاز هستند !

3-  تیپ پدر دیپلمات ، تیپ مادر دلسوز که تا آخرین لحظه زندگی اش تنها چیزی که دوست دارد به خاطر بیاورد صدای شوهرش است ( مادر گلشیفته در فیلم را می گویم ) و راستی آن همسایه های طبقه پایینی که هرگز نفهمیدم کارکردشان در جهان اثر چیست ؟ راستی آن آقای راننده ی مینی بوس چرا انقدر مرموز و عجیب بود و دخترش که در راه پله ها درس می خواند ؟ شخصیت پردازی در فیلم دچار مشکل های بی شماری است . آنها پیش از آنکه باورپذیر باشند مبدل به کاریکاتورهایی رقت انگیز شده اند که نمی توانیم با آنها ارتباط برقرار کنیم . اساساً در فیلم ملاقلی پور با خط قصه ی بسیار ضعیفی روبروییم . تیپ پدر کلیشه ای است . یک دیپلمات حسابگر که اتفاقا ً می خواهد عشق اش را به زنش نشان دهد . یا دوستی که محرم راز ِ گلشیفته است و همه ی این بلاها را اشتباه او به سر گلشیفته آورده است . یا خواستگار گلشیفته که مدیر دفتر تایپ و نشر است . راستی چه خبر است در این بلبشوی آدم های نصفه و ناپرداخته ؟

4-  چرا باید این همه درد و مرض در فیلم باشد و ما از نشان دادن آن به تماشاگر چه سودی می بریم ؟ راستی ملاقلی پور می خواهد با این فیلم چه چیزی را ثابت کند . حرف حساب اش چیست ؟ بعد از دیدن فیلم یاد شاهکار لارس فون تریر افتادم . اتفاقا ً در فیلم رقصنده در تاریکی هم جریان بین یک مادر و بچه در جریان است . فوق العاده سوزناک هم هست . اما آن یک فیلم درست و حسابی و استخوان دار است و برای گرفتن اشک – حتی اگر ثانیه ای به آن فکر کرده باشد – به آزار روحی تماشاگرش نمی پردازد . اما شاهکار ملاقلی پور واقعا ً یک پدیده عذاب آور بی منطق و ضعیف است .

5-  لحن فیلم متشتت و از هم گسیخته است . شخصیتها مسیر و روال منطقی ای را دنبال نمی کنند . در برخی لحظات احساس می کنیم فیلم خلاصه ای از لحظات دردناک یک سریال 59 قسمتی تلویزیونی است که خطوط اصلی روایت در آنها حذف شده و تنها گزیده ای از لحظات حساس – و نه نقاط اوج – در آن آشکار است .

 

حالا هم که فکر می کنم می بینم ملاقلی پور احتمالاً بد دپ زده بوده که خواسته با همچین فیلمی سرش رو میون جماعت فیلم بین بالا نگه دارد . اما آخه این تماشاگرای خسته چه گناهی کردن که باید جونشون به لبشون برسه از اتفاقهای سادیستی فیلم ؟

 

 

   

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 10:13 توسط امین عظیمی |

 

 

                                                           

                                                                                    

 

 

 

من بلد نیستم . بلد نیستم روی دستهایم بایستم . روی دستهایم راه بروم . بروم از جایی که نشسته ام . گوشه ای کز کنم پشت به آسمان و خیال ببافم از تکرار چیزی که دیگر نیست در پس ذهنم . قرار نمی گیرم . قرارم را گذاشته ام کنار کتابخانه ی انتهای راهرو تا بفهمم چه فرق می کند روز خوبت را بد شروع کرده باشی یا خوبی این روز توهمی باشد که از لابلای حال بدت سراغ گرفته ای . نمی دانم حکمت اش در چیست . حالا که مدت هاست برای خودم ننوشته ام . برای اینکه بفهمم چقدر طولانی شده این رنج ِ بی معنای کش داری که هرجا می روم دنبالم می آید و رهایم نمی کند . خسته شده ام . از تکرار ِتکراری ترین تصاویر ذهنم که باز برای خودم می سازمشان و خرابشان می کنم .

بگذار فکر کنم . امروز چند شنبه است . چه شکلی است این روزی که این همه زهوار در رفته است که نمی دانی از کجا به کجایش وصل شده ای . قرار است همه چیز خوب باشد . اما تو عوض نشده ای و همه چیز باز بد می شود . وقتی که تو عوض نمی شوی همه چیز دوباره مهوع می شود . انگار سراسر این زندگی را یک بار با آنتوان روکانتن ِ سارتر مرور کرده ای . این زندگی سراسر تهوع را که هرجا دست می زنی می ریزد از فرط پوسیدگی .  تنم گز گز می کند . بالای کتفم . جایی که خیال می کنم کسی نشسته است . خوابش برده و خواب می بیند و در خواب اش غوطه می خورد . خسته و غبار گرفته سعی می کنم برش دارم . پاکش کنم . اما نشسته و با سوزن هایش انگار جانم را خراش می دهد . بعد بلند می شود می رود توی سرم و برای خودش یله می دهد میان تصویر های بی شکلی که نمی شناسم هیچ کدامشان را . حالا ماه هاست که می دانم  تهوع دارم . اول از جایی نزدیک قلبم شروع می شود . بعد قورت می دهد قلبم را و انگار که قی کند تمام خاطره ها را .... خوابم می گیرد .... طولانی و بی پایان . دست می زنم . بی صدا . بلند می شوم و در اتاق می ایستم . انگار دچار وقفه ی زمانی شده باشم . پشتم گز گز می کند . حالا دراز کشیده انگار دستش می رسد به مچ پایم . می خواهم بلند شوم این بوی تهوع را فراموش کنم و دوباره بشوم خودم . اما این آدم هایی که از من عبور کرده اند . آدمهایی که انگار جا مانده اند در تنم . خسته می شوم .

 خسته را کش دار و بلند بخوان : خسته .............................

 بعد خیال می کنم دارم یاد می گیرم . یاد می گیرم که بی خیال باشم . بی خیال بیرون آمدن از این حال مهوع . آدم ها را می رنجانم . فایده ندارد ... باید سعی کنم جدی اش بگیرم . باید بخواهم که جدی اش بگیرم . این راه رفتن روی دستها را می گویم . شاید بالاخره یاد بگیرم که چطور روی دستهایم راه بروم در این شهر بی تناسب .جوری که آدم ها را درست تماشا کنم و نگران محو شدنم نباشم .... نگاه کن ! من از خودم بی زارم نه از هیچ کس . آنها که حواسشان نیست . باید جدی اش بگیرم . اگر بشود . آه ... نقشه اش را کشیده ام . درست در لحظه ای که این چرخش اتفاق می افتد . بالانس می زنم و سر می خورد روی آسفالت و خلاص می شوم از این همه گز گز . بعد تمام اش را از بر می کنم . این که معکوس باشم . حتا خودم را بر عکس تماشا کنم در آیینه تا این حال بد بگذرد و من فراموش کنم .

فراموش کنم که تنهایی چیست  که ملال این خیابانها و کافه را کجا می شود چال کرد .

باید بالانس بزنم  

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 10:50 توسط امین عظیمی |

من واقعاَ معتقدم که توی بعضی داستانها جادو وجود داره . جادویی که اگه حتی بخوای بهش بی تفاوت باشی بازم مثل یه موجود نامرئی از صفحات کتابی که دستت گرفتی می لغزه . روی پوستت می آد و از اونجا آروم و بی صدا وارد بدنت می شه . این حسی یه که هر وقت داستانی از کورتاسار می خونم بهم دست می ده . کورتاسار تصویر غریب و خارق العاده ای از اتفاقات ساده می سازه . چیزی که تنها و تنها توی  داستانهای اون اتفاق می افته . منحصر بفرده و با آثار هیچ داستان نویس دیگه ای قابل مقایسه نیست . مثل کارای "موریس اشر" هلندی که توی تک تک طرح هاش نوعی نبوغ جریان داره .

خولیو کورتاسار سال 1914 از پدر و مادر آرژانتینی خودش در بروکسل متولد شد . از سال 1952 ساکن پاریس شد و شروع کرد به نوشتن . غیر از نوشتن داستان کوتاه و رمان  به شعر ، ترجمه و موسیق جاز علاقه ویژه ای داشت . توی ایران از کورتاسار رمان امتحان نهایی ( ترجمه مصطفی مفیدی ، نشر نیلوفر ) ، لی لی بازی ( ترجمه نه چندان خوب کیومرث پارسای ) ، مجموعه داستان  دروازه های بهشت ( ترجمه ی نایاب بهمن شاکری ) و یک ماه پیش هم رمان فانتوماس علیه خون آشام های چند ملیتی که توسط کاوه میر عباسی ترجمه شده و نشر نی چاپ اش کرده .کورتاسار سال 1984 از دنیا رفت .  داستان تسلسل بیشه ها یکی از بهترین کارهای کورتاساره که توانایی خارق العاده ی این نویسنده رو در زمینه ی داستان کوتان نشون می ده . امیدوارم خوشتون بیاد .

 

 

تسلسل بیشه ها

خولیو کورتاسار

 

 

  خواندن رمان را چند روز پیش آغاز کرده بود . در پی یک گرفتاری ، داستان را کنار گذاشت و اینک در راه بازگشت به ملکش در قطار ، آن را از سر گرفته بود . پس از نوشتن نامه ای به وکیل و بحث با مباشر بر سر مسئله ی تقسیم درآمد ، در آرامش و سکوت خانه که چشم اندازش بر باغی پر از درختان بلوط باز می شد ، رمان را دوباره به دست گرفت . پشت به در که مبادا این یا آن مزاحمت های احتمالی سبب دردسرش شوند ، درون راحتی دل خواهش لمیده بود و داشت فصل آخر را می خواند . نام و ظاهر شخصیتها را خوب به یاد می آورد . توهمی واهی در دم او را به خود مشغول کرد . از آن لذت کم و بیش خودسرانه ای که نرم نرم و خطی پی خطی دیگر درونش می ساخت از هرچه دور و برش بود ، حظ می کرد . اما خوب می دانست که سرش همچنان بر مخمل پشتی بلند راحتی آرمیده و پاکت سیگار در کنار دستش جای دارد و در آن سوی پنجره ها هم گویی نسیم فلق می رقصید .

جمله ای سپس جمله ای دیگر ، مجذوب راه حل کثیفی که شخصیتهای اصلی داستان از آن سخن می گفتند ، محو تصاویری شد که شکل می یافتند و یکی پس از دیگری رنگ و جان می گرفتند . بدین ترتیب شاهد آخرین دیدار آنها شد . درون کلبه محقری در دل خارستانها . نخست زن مردد پای درون کلبه نهاد و به دنبالش مرد با چهره ای خراشیده از تیغ شاخه ها سر رسید . زن با مهربانی خون خراش ها را با بوسه هایش بند آورد . مرد خود را از بند نوازش های او رهانید ، آخر او نیامده بود تا تن به مراسم عشقی دزدانه دهد که در دل ِ جهاتی از شاخه های خشکیده و کور راه های پرت در امان است . دشنه در تماس با سینه اش نیم گرم می شد و زیر دشنه آن رهایی که آرزویش را می کشید ، می تپید . گفت و شنودی بریده بریده ، چون نهری از خزندگان پیچ و تاب می خورد . چنین برداشت می شود که ترتیب همه چیز از پیش داده شده . حتی همان نوازشها هم که شاید پیکر معشوق را برای بازداشتن و ممانعت در بر می گیرد ، گویی یک راست پیکر آن یکی را نقش می زند که باید کشته شود . هیچ چیز فراموش نشده . اثبات غیبت از محل ارتکاب جرم ، احتمالات ، اشتباهات اتفاقی . از این ساعت به بعد هر لحظه کارکردی دقیقا ً حساب شده برای خود داشت . تکرار مجدد و کینه جویانه ، حتی آن فرصت کوتاه را هم که دستی بتواند خراشی بر گونه افکند ، از میان برداشت و کم کم شب فرا می رسید .

بی آنکه نگاهی بر هم اندازند ، هم پیمان در چیزی که از پیش انتظارش را داشتند ، در درگاه کلبه از هم جدا شدند . زن باید رهسپار جاده ای شود که سوی شمال می رود . در جاده روبرو مرد لحظه ای سر برگرداند تا او را با آن گیسوان پریشان در حال دویدن بنگرد . سپس او هم به نوبه ی خود دولا دولا زیر درختان و پرچین ها پا به دویدن گذاشت . سرانجام در میان مه کاسنی رنگ ، آن کوچه باغ تنگ را دید که به همان خانه می رسید . سگ ها قرار نیست پارس کنند و پارس هم نمی کنند . مباشر هم در آن ساعت نباید در خانه باشد که در آن جا هم نبود . از سر پلکان درگاه بالا رفت و وارد شد . از میان خونی که در گوش هایش وز وز می کرد ، بار دیگر حرف های زن را به یاد آورد . اول یک اتاق آبی رنگ ، آنگاه یک راهرو و سپس پلکان با یک فرش . در طبقه بالا در اتاق اول کسی نیست . در اتاق دوم هم هیچ کس . در تالار و یک آن دشنه در دست ، روشنایی پنجره ها . مخمل سبز پشتی بلند راحتی و در آنسوی راحتی سر مردی در حال خواندن یک رمان .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 1:21 توسط امین عظیمی |