
بعضی فیلمها هست که انگار دروازه هایش را تا بی نهایت به روی مخاطبش گشوده . دلت می خواهد بلند شوی از پرده ی جادویی عبور کنی و همراه با شخصیتهای فیلم ، آن زندگی را تجربه کنی .ای کاش می شد روی صندلی کنار بیل موری می نشستی و زندگی او را از نزدیک لمس می کردی . زندگی ای که بعضی وقتها فکرهای عجیبی در موردش می کنی !
ترانه ی کوچک دلتنگی
پنداشتی
تهی دستیم و بی چیز
اما زمانی که آغاز شد از دست دادن ِهر چیزی
هر روز خاطره ای شد
چون ترانه ای بر لبانم
گفتی از یاد ببر
گفتی نگاه نکن
گفتی سرود نخوان
گفتی ...............
نمان
کاشکی ، کاشکی ، کاشکی
من اما
تنها
شعری سرودم :
برای آنچه داشتیم
تمام ِ افسوس ها هم
بس نیست.
000000
بگذار مرا اینگونه بخواند
بگذار مرا هرگونه که می خواهد بخواند
بگذار صدایی باشم بی حجم
رویایی باشم بی تراکم ِ اندوهناک خاطره ای
بگذار خیابانی باشم
که از هیچ آغاز می شود
و در گرداب ِ این خیال ِمشوش
تنهای تنها
راه می رود
می رود
می رود
. . . . . . . .
بگذار تمام گرمای آن نگاه رفته ات باشم
بی هیچ کم و کاستی
چشمهایت را که فرو می بندی
از اشتیاق این سفر
انگار مرا به نامی می خوانی
بی صداست گویی
به یاد آر
شب- داخلی- بیابان
نگاهی به نمایش درامهای زندگی ، نوشته و کار بابک محمدی ، سالن خلیج فارس ، فرهنگسرای نیاوران ، اردیبهشت و خرداد 1385
در جستجوی لحظات دراماتیک
امین عظیمی
سفر انسان مدرن در جهانی که مولکولهای زمان با شتاب پردامنه تری تکثیر می شدند از او تصویری پاره پاره ساخت تا هنگامی که برای بازیابی و ادراک معنای خویش به اطراف می نگرد ، دستاوردی جز توالی نامفهوم و پرشتاب تصاویر نداشته باشد . این تصویر پاره و جداشده از کلیتی کلاسیک چنان خود را در سودای کشف و ادراک می دید که یکسره جهد خویش را برای پاسداشت لحظات زندگی صرف نمود . انسان مدرن دیگر آنقدر زمان نداشت تا ساعتها روی مبل های غول پیکر و رویایی ویکتوریایی لم بدهد و روایات شوالیه ای و عشق های آرمانی را بخواند . زمان برای او تنها فرصتی کوتاه برای نشستن روی صندلی های سفت و ساده ی متروها را فراهم می نمود که پرشتاب به سوی آینده ای بدون رویا پیش می رفت و در دستانش صفحاتی کم حجم با نوشتاری کوتاه داشت که قرار بود باز هم او را به رویاهایش پیوند دهد . انسان مدرن همه چیز را سبک کرد تا پرشتاب تر حرکت کند ، حتی کتابهایش را و تئاترهایش را و هیچگاه نفهمید این شتاب از چه روست ؟
مجموعه قطعات کوتاه نمایشی ای که بابک محمدی ، عنوان " درامهای زندگی" را به آنها داده است شباهت بی بدیلی به همان داستان های کوتاهی دارد که گاه در هیاهوی نامعنای ماشین ها و شهرها لحظاتی را با آنها سپری می کنیم . تمامی این قطعات ، برش هایی بسیار کوتاه – گاه 1 تا 2 دقیقه - هستند که تا می خواهی با آنها هم هوا شوی تمام شده اند و تصویر بعدی جایشان را گرفته است .
اما این قطعات نمایشی در اغلب اوقات بسیار سطحی است و تنها قرار است همان کاری را بکند که لطیفه ای sms ای برایتان انجام می دهد . منتها اینجا چند بازیگر خوب و اندکی ابزار صحنه ای و عوامل و آدمهایی جمع شده اند که این لطیفه ها را روی صحنه برایتان بازی کنند بی آنکه بهره هوشمندانه ای از ظرفیتهای چنین فرم اجرایی افاده کنند . درامهای زندگی بیش از هر نوع مخاطبی ، تماشاگرانی را مدنظر دارد که نمی خواهند فکر کنند و تنها قرار است خوش باشند . و از این رو قطعات نمایشی ساخته و پرداخته شده در این اثر هرچه بیشتر ما را به یاد آیتم های طنز تلویزیونی می اندازد که با تعداد محدودی بازیگر که آنها هم با هر ترفندی شده – صداسازی ، شکلک در آوردن ، معلق زدن و ...- قرار است شما را سرگرم کنند و روایتهایی کوتاه را که اغلبشان متکی بر دیالوگ است را روی صحنه جان ببخشند . از این رو نمایش "درامهای زندگی" که در شکل بیرونی خویش ما را به یاد تمام آن چیزهایی می انداخت که انسان مدرن را با خودش مشغول نموده بود تبدیل به کارناوالی از لحظات خنده آور و گاه روشنفکرنما می شود که هیچ ربطی به چیزهایی که در مقدمه ی این نوشته آوردیم ندارد و بیشتر به شمایلی از نوعی نمایشنامه نویسی مفرح و در عین حال سرگرم کننده می ماند .
درامهایی که آنجا نبود
نمایش "درامهای زندگی" بیش از آنکه تلاش کند عنوان خویش را در صحنه متحقق سازد روندی معکوس را در پیش می گیرد . اغلب قطعات انتخاب شده غیر دراماتیک است ویا در مورد مفهوم درام دچار سوء تفاهم است . درست است که بر مبنای نگره ای کلان می توانیم زندگی و تمام لحظات گونه گونش را عملی دراماتیک بنامیم اما این اصل هرگز نمی تواند برخی شوخی های بی مزه ، خاطره ای تجربه و یا شنیده شده و ... را شامل شود . آنچه که درام زندگی و درام صحنه ای را از یکدیگر متفرق می کند ارزشهای گزیده و پرداخت شده ای است که در درام صحنه ای جریان دارد . نظامی عمیق و اندیشه ورز که در لایه های تو در توی خویش گوهرهای گرانبهای گوناگونی را عرضه می کند و چه در بستری تراژیک و چه در فضایی کمیک سیر کند ، دست از نظام اندیشه گری خویش باز نمی دارد . در "درامهای زندگی" شوخی هم به مثابه درام قلمداد می شود . به یاد بیاوریم قطعاتی همچون "مامان سلام می رسونه " ،" درست مثل خودم " ، پزش خواستگار می آره "و یا....که بیشتر ما را به یاد کاریکاتورهای تصویری می اندازد که حتی برای لحظه ای تامل پتانسیل ندارد و گاه پیش از تمام شدن زمان کوتاه هر قسمت فراموش می شود .
اگر اشکال دراماتیک با تعاریف گونه گونی که در طی هزاران سال از آنها شده است اشکال متفاوتی داشته باشند ، بازهم در یک نقطه به اشتراک می رسند و آن هم تاثیر بر مخاطب است . مخاطب در یک تئاتر واقعی موجودی ساده انگار نیست که تنها به لطیفه های روی صحنه بخندد بلکه با ورود به سالن نمایش خود را در جهانی قرار می دهد که قرار است در سطوح متفاوتی از دریافتگری قرار بگیرد . قرار است پالوده شود و حتی لحظه ای خود را در ارتباط با جادوی تئاتر دریابد . اما در برابر نمایشی چون درامهای زندگی که گاه دراماتیک نیست و تنها پزش را می دهد احساس ملال می کند . چراکه خوراک مولف اثر از فرط ساده انگاری حتی تماشاگر را تا پای پوچی و حرمان پیش می برد . بسیاری از این قطعات نمایشی فاقد هرگونه کنشی است و حتی تلاشهای مولف برای الحاق هر نوع ماهیت کنش گرانه ای گاه بی ثمر بوده است . به یاد بیاوریم قطعاتی همچون " شلوارها ورزشی بچه های خارجی سوراخند " ، " زیر سیگاری کاکا سیاه " ، رستوران چینی ها " ، یا " ژاپنی ها خط ریش ندارند " . در اغلب این بخش ها میزانسن های بیرونی به گفتگوهای افراد سنجاق شده است . بی اینکه عملی که توسط بازیگرها در حال روی دادن است ارتباطی درونی یا بیرونی با چیزهایی که می گویند داشته باشد .
در این میان استثناهایی نیز چون " کشتی نوح " ، " باشگاه سوارکاری " ، "کجا می شه تو وین یک شوهر دکتر پیدا کرد " وجود دارد که بر مبنای موقعیتهایی جذاب بناشده است اما تعدادشان آنقدر کم است که در هیاهوی دیگر قطعات گم می شوند .
درغیاب دراماتورژی : داستانهای تهرانی ، داستانهای وینی
تماشاگر " درامهای زندگی " با اینکه شاهد مجموعه ای از قطعات کوتاه نمایشی کنار یکدیگر است ، باز هم در طول اجرا احساس کسالت می کند . ترتیب و توالی هریک از این قطعات از نظم خاصی برخوردار نیست و هرچه بیشتر موید این نکته است که به شکل تصادفی کنار یکدیگر قرار گرفته اند . عدم وجود استراتژی مشخصی جهت پیوند این قطعات ماهیت کل اثر را زیر سوال می برد . چراکه مخاطب هر لحظه از کنار هم قرار دادن و کشف معنای کلان اثر نا امید می شود و در ذهن خویش این سوال را مرور می کند که با جابجایی ، حذف و افزودن هریک از قطعات نمایشی هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد . چراکه منطقی بر پیوند میان آنها حکمفرما نیست . به معنایی دیگر نمایش " درامهای زندگی " به شکل خارق العاده ای فاقد دراماتورژی است و پیوند میان اجزا و رابطه ی کل و جز در آن هیچ هدف خاصی را دنبال نمی کند . این نکته را هنگامی به ضرس قاطع خواهیم گفت که پرداخت نه چندان عمیق آدمهایی که ساکن "وین" هستند و نیز کسانی که مثلا ً اهل تهران هستند ولی هرکدامشان برای بامزه تر شدن لهجه ای اختیار کرده اند را به عنوان منطق ساختاری اثر نپنداریم !
قطعات نمایشی اجرا شده در نمایش "درامهای زندگی" ، قبلا ً توسط بابک محمدی در دو دسته ی "داستانهای تهرانی "و "داستانهای وینی" در کتاب "مادام پی پی " و چند نمایشنامه دیگر" (1383) منتشر شده است . اما تصور آنکه نویسنده این قطعات را بدون هیچگونه دراماتورژی روی صحنه ببرد امری بعید بود که حالا دیگر بعید نیست !
اجرا
اکثر بازیها در " درامهای زندگی " روان و خلاقانه است . افسر اسدی ، مریم سعادت ، احمد ساعتچیان ، محمد جوزی و حتی بازیگران جوانتری چون شیما بخشنده تا آنجا که متن و شکل اجرا اجازه می دهد سعی در خلق فضا و موقعیت ها دارند و اگر لحظه های جذابی در کار باشد بخش عمده ای از انرژی خود را مدیون توانایی و تجربه ی بازیگران اش است . به یاد بیاوریم قطعه ی "فرانس" را که مریم سعادت در آن نقش دختر 6،7 ساله ای را بازی می کند و تماشاگر را از توانایی و ذکاوت این بازیگر حیرت زده می کند . شکل نورپردازی – استفاده از نور فالو و نیز نورهای موضعی – نیز بسیار ساده و دم دستی است و انگار قرار است هرچه بیشتر ما را به یاد آیتم های طنز تلویزونی بیندازد که آن هم در سالهایی نه چندان نزدیک در قالب برنامه هایی چون "جنگ هفته" و "سیمای اقتصاد " و "بعد از خبر" از تلویزیون شاهد بودیم . انگار کم کم دارد نگاه آدمهای با تجربه به تئاتر عوض می شود . آنها هم فقط می خواهند هرطور شده کاری اجرا کنند و اتفاقا ْ بیشتر جذابیتهای سطحی برایشان مهم شده است ... شاید.
به امید دیدن آثار ارزشمندتری از بابک محمدی و اعضای گروهش .
شب
کلماتِ سیاه
محو می شوند
بر برکه ی آسمان
چیزی نیست
حتا قطره ای که
حباب این تشنگی باشد
کسی میان درختان گم شده است
برگهای سبز را بر تنت می پوشانی و خیال می کنی :
کاش ستاره ها زودتر بیایند .
نوشته اش را باد برده است بالای ِ بالای ِ آن درخت
و رد دستهای خیس اش هنوز می سوزد
روی دسته ی صندلی . . . .
کاش ستاره ها زودتر بیایند
کلمات بر برگهای سبز می نشینند
حرف
به حرف
صفحه ی کاغذی ات دیگر خالی است
بی هیچ واژه ای
صدایی نمی شنوی ، کلمه ها رفته اند آمده اند
روی شانه ها
دستها
و لب ات
و باغ ِ سبز
بوی شب می دهد و جوهر مرکب
بوی نگاهت را که رفته است
بالای ِ
بالای ِ
آن همه ابرها
پیراهن ات را در آر
دلم برای ستاره های تنت تنگ شده....
...........................................................................................................................................
بعضی وقتها به این فکر می کنم اگر دنیای ما تا این حد تراژیک نبود چه جور جایی می شد برای زندگی کردن ...
کره ی ماه
برای ص
من غمگینم. انگار دارم سقوط می کنم توی یک استخر خالی . لحظه به لحظه نزدیک می شم. با سرعتی غیر قابل مهار . می ترسم . من دارم سقوط می کنم . دستها و پاهام توی هوا بهم گره خوردن . من چشمامو می بندم . سعی می کنم حواسم پرت باشه و به چیزی فکر نکنم . اما نگرانی حتی بهم فرصت نمی ده که به چیزی فکر نکنم یا حتی تلاش ام و برای به تاخیر انداختن به نتیجه برسونم . احساس می کنم یک جور جاذبه ی معکوس داره روی من اثر می کنه . همه چیز داره تو وجود من به سمت بالا کشیده می شه . انگار تمام وجودم می خواد از دهنم بزنه بیرون . دارم خیال می کنم . خیال می کنم که دستها و پاهام دراز شدن و دارن با سرعت ، مسیری و طی می کنن که برام نامشخصه . من تنهام و ترسیدم . باورم نمی شه . سعی می کنم به چیزی فکر نکنم . سعی می کنم حواسم پرت باشه . حالا که دارم سعی می کنم حواسم و بی اینکه به چیزی فکر بکنم از چیزی بردارم ، احساس می کنم سرم َدوران پیدا می کنه . اونجا یک خونه است . با سقف قرمز . اول سقف شو می بینم . برای خودم هم عجیبه . بعدتره که شیروونی قهوه ای شو با دست لمس می کنم . من حالا پایین افتادم . یادم نمی آید از کجا . یادم نمی آید چطوری . یادم نمی آید . من پایین افتادم و کسی حواسش به من نیست . نگرانم . دلم شور می زنه . تصویرهای زیادی هست که بهشون نگاه می کنم . هیچکدوم و نمی شناسم . فقط برام تصویر تو آشناست . تو با چشم های جادویی ات که داری بی صدا بهم می خندی . من فقط به لبهات خیره ام . لبهای تو برام معنایی داره . یک جور آرامش . من به شیارهای عمودی لبهای تو خیره ام . خطوطی که در هم می رن تبدیل می شن به گرمایی که هیچ جا نیست . رنگ لبهای تو قرمز نیست . یک جور صورتیه. احساس می کنم هیچ جای دیگه ندیدمش .
حالا نگام نمی کنی . روی تخت نشستی و داری به سقف شاید به دیوارها نگاه می کنی . به من نگاه نمی کنی . من ام دیگه به خودم نگاه نمی کنم . فقط دارم به تو ، شاید به لب هات نگاه می کنم . می ترسم . دلم شور می زنه . احساس می کنم چیزی ذره ذره ی وجودمو تو خودش غرق می کنه اما من نمی فهمم اش . من باز دارم نمی فهمم اش . چیزی یادم رفته ؟! حتی یادم نمی آید که چیزی یادم رفته باشه . جلوم پنجره های زیادی اند . شاید 100 تا. همه شون شیشه های آبی دارن و انگار پشتشون روزه . من خواب نیستم . می دونم تو داری از یکی از همون پنجره ها به بیرون نگاه می کنی . حرف نمی زنی . انگار که دردت اومده باشه به خودت می پیچی . یادت می ره . انگار ترسیدی . نگرانی . نمی فهمم چی شده . نشستم کف اتاق کنار تخت و دارم با چیزی ور می رم . می ترسم . یادم نمی آید . خیال می کنم بلند شدی رفتی کنار پنجره نشستی . از اتاق می رم بیرون . حالم خوب نیست . ترسیدم . لعنتی . لعنتی . لعنتی . لعنتی . عاشق ات شدم . عاشق ات شدم . می ترسم . لیوان و بر می دارم . دسته اش شکسته . حالا گذاشتمش روی میز . جلومه . نمی دونم چطوری ولی پرشده از بخار . من دارم چای می خورم . پنجره های آبی جلومن . تو نیستی . من گند زدم . انگار به همه چی گند زدم . فقط منم که دارم سقوط می کنم . لعنتی عاشق ات شدم . عاشق تو . باورم نمی شه . خواب نیستم . دارم سقوط می کنم . یک سقوط آزاد . اونم حالا . حالا که دلم می خواد هزار سال کنارت بشینم و به ستاره ها خیره بشم . با دستهام ، انگشت شست چپ روی گوشم . همه جا تاریکه . دیگه نمی بینم . فقط می ترسم . تو اونجا دراز کشیدی . تنهایی . یا با کسی . نمی دونم . این زندگی توئه از طرف خودت . زندگی من . زندگی من از طرف خودم . دنیای من با تو . حالا می ترسم . با کتف می افتم روی شیشه های سقف . سقف شیشه ای شده . من گاردم بازه . با گارد باز با صورت دراز می کشم روی شیشه ها . شیشه ها ترک می خورن . تو اون بالایی . داری می افتی بالا . من اینجا فرو می رم . حواسم نیست . شیشه ها از تنم رد می شه . من به دستهات نگاه می کنم . ساکن و ساکت و ساده ان . من غمگینم و دارم جریان باد و روی پوستم احساس می کنم و تو بالا می ری و من هیچ جا . تو از جو خارج می شی . دستهات از دستام دور می شه . داری می ری بالا . انگار توی کره ی ماه . دست می زارم روی سینه ام . دستم از تنم رد می شه . حالا مثل یک گلوله شدم . گرد ِ گرد . خواب نیستم . دارم فرو می رم . دستم از وسط سینه ام رد می شه . گرمای دستت یک جایی جا مونده . وسط سینه ام شاید . تو اسباباتو جمع کردی . اینجا داره تاریک می شه . دیگه پنجره های آبی نیست . بهت نگاه می کنم . یک نقطه ی کوچیک شدی . رفتی بالای یک ابر سپید و من اینجا . بوی خاک می آید . دوباره احساس اش می کنم . جاذبه ی معکوسو . ریشه های درختها داره بر می گرده بالا . تو وسط اتاق نشستی و داری با چیزی بازی می کنی . نمی دونم . شاید هم یک قاب عکس قدیمی . تو توشی . انگار که آزاد شده باشی . داری می خندی . این بار با صدای بلند . تا اعماق وجودت . انگار کوچیک شدی . لعنتی . لعنتی . اینجا یک دریاچه است . من دارم توی جلبک ها فرو می رم . دارم لابلای اونا گم می شم . حالا انگار منم کوچیک شدم و رفتم توی قاب عکس تو . تو منو نمی بینی . من دارم خودم و تماشا می کنم . تو می خندی . من احساس می کنم دیگه چیزی برام معنی نداره . جز تو . تو . تو . تو . من دارم خیال می بافم . می دونم . همیشه دیر رسیدم . هروقت هم رسیدم همه داشتن می رفتن . می رفتن کره ی ماه .

زمان باهام شوخی داره . یه شوخی قدیمی و آزار دهنده . شوخی که دیگه خنده دار نیست . حالا که می خوای روبروش روی یه صندلی آروم بشینی و تا صدسال نگاش کنی . اینجا دیگه به پنجره های آبی فکر نمی کنم . توی تاریکی فقط سقفه که برام معنا داره . همه چی خراب شده . من خرابش کردم . تو مسابقه ای که قرار بود اول باشم . من روزو اشتباهی اومدم . دیر اومدم . کسی منو تو مسابقه راه نمی ده . آخه اون داره می ره کره ی ماه . از همین الان رفته . منم اینجا نشستم و فقط به یه چیز فکر می کنم . به شیار لبهاش . لبهایی که سرخ نیست . صورتیه . لعنتی . لعنتی . عاشقتم .......
... و امروز اگر دوباره این پنجره را برای دست آویختن به نگاههای شما که پرسه می زند بر این اوراق می گشایم و می نویسم که نوشتن تمام آن چیزی است که باقی مانده در انتهای این چار راه بی حادثه ، تماشا کنید ، که این سودای من است در آنچه زیبنده ی ارزشش می دانم برای جستن و آنگاه که آشکارش می کنم نه آنچنان که اسم اعظم باشد هدیتی است برای خویشتن خویش شما که منم .
از آن روی که این اکتشاف ِ حق باشد برای آنانکه در تنهایی و سکوت این شب طولانی که در وجودمان می گذرد ، چراغی شاید افروخته باشیم از جهاز جادو که کلمات است و جز کلمه چیزی نبود از ازل تا به ابدی که شمایید و که منم .
همراهم باشید .
همراه باشید این شبانه جستجو را ، چرا که دیگر چراغی نیست تا شعبده ای کنم بر راه خویشم. که اگر با شما سخنی می گویم ، آیتی است بر شکستن این قصر آیینه گون تنهایی که جز انعکاس خلاء چیزی نبوده است .
درود می فرستد بر تمام آن چشمان پاک نهاد .