1- شالی به درازای جاده ابریشم ، رمان خوبی است ، باور کنید باید در یک نشست تمامش کرد . روان است و به شکل عجیبی صادقانه . نمی شود گفت نقصی در کار نیست ، اما ساختارش حسابی آدم را جذب می کن د. از همان سطرهای نخست . این تنهایی و حرمانی که زن داستان دچارش شده در تقابل با حس درونی اش که نوعی شور و اشتیاق عاشقانه و استیصال مابانه است در برابر سختی های زندگی خیلی خوب از کار در امده. من از مهستی شاهرخی هیچ نخوانده بودم . تقریباً نمی شناختمش . فقط اسمش را آنهم از دهن بچه ها شنیده بودم . اما حالا برایم تبدیل شده به یک نویسنده جدی و صاحب سبک . اصلا ً کاری هم به این جایزه بازی های بی منطق این سالها ندارم . رمان درست و حسابی است و بی هیچ حاشیه ای خودش راهش را پیدا کرده و می کند . فقط یک افسوس بزرگ هست این وسط . انهم غلطهای بیشمار تایپی است که این حضرات نشر ورجاوند سر کتاب هوار کرده اند . خوب چاره اش یک قلم است . ان هم موقع خواندن . تازه لذت یک ویراستاری هم با شماست . می شود خیلی راجعش حرف زد اما بحث اصلی اش را می گذارم چند روز دیگر . وقتی از زیر بار فشار حسی اش خلاص شدم .

مهستی شاهرخی (نویسنده شالی به درازای جاده ابریشم)
برای من اتفاق عجیبی بود که درست همان شبی که برای بار سوم " رقصنده در تاریکی " ( لارس فون تریر ) را می دیدم این کتاب را دست بگیرم . شخصیتهای اصلی این فیلم – بیورک با آن صدای معرکه و بازی ی درخشانش- و کتایون رمان خانم شاهرخی عجیب به هم شبیه بودند . هردو شان در این زندگی نکبتی ، برای رهایی و دور شدن از تنهایی و دردهاشان رویا می بافتند . خیال می کردند تا به قول آن دو پسربچه ی فیلم مسافر بیضایی بر تلخی واقعیت بیرون فائق بیایند . برای کتایون که عشق عجیبی دارد به بچه داشتن و یک زندگی ساده و سالم ، دنیا همانقدر سختگیر است که سلمای رقصنده در تاریکی تمامی تلاش رقت بارش را برای نجات چشم های پسرش باید این گونه تقاص پس بدهد . حالا خود ما کجای کاریم . بی خیال...
2- می شود حتی اسمش را گذاشت حسودی . ولی انطورها هم حسودی ی حسودی نیست . یکجور تعارض هم درش هست . وقتی می بینم همه دارند می نویسند و چاپ می کنند و کلی حالشان خوب است دردم می آید از تمام امراضی که از پس این سالها عقیم کرده .آنهم از کاری که انقدر دوستش داشتم و دارم ، انگار حالا آرزوهامان تلنبار شده . ای بابا ! باز هم درهای رحمت ازلی چس ناله گشوده شد . ساده اش این است ، من دارد یک جاییم می سوزد وقتی می بینم بچه ها انقدر منظم و مداوم کار می کنند و انقدر هم خوب نتیجه می گیرند . حالا چه فرق می کند شعر بنویسند یا رمان یا حتا اراجیفی که از خواندنش لذت می بریم . اصلا ً خود همین نوشتن . حالا که هم انگشتهایم تند تند درد می گیرد – اسمش را بگذار درد بی درمان – هم چشمهام وضعش ناجور شده و می شود ... اصلا ً نمی دانم چرا این چندسطر را نوشتم . بگذاریدش به حساب حال خرابی ی من .