تماشایش کنیم .
این راه طولانی را که بی انتها می گذرد از میان دستهایی که در آسمان گشوده ای و می گردانی ... ساده است معنای لحظه ای را که شروع می کنی ... خواندن این سطرها ساده است . دیگر همه چیز برای پرواز کردن ساده است . حالا دیگر آغاز شده ای . حالا دیگر صدایش را باور داری . حالا دیگر اگر کلافی است در دستانت ترانه اش را از بری ... ترانه ای که اینگونه ، ساده آغاز می شود .... برای این بی انتها ترانه سیماب جان به در می کنی ....
خیال کن : خیالش را با دستهایی سفید به آسمان نشان دادن . ستاره ای را که می میرد . ستاره ای را که دیگر بار می میرد . در این شب سفید . می شود ، چشم ها را بست و خیال کرد ... می شود دانست .. می شود نگاه کرد ... می شود آغاز کرد ... می شود دستها را ...
ای کاش می شد پسرکی شوریده باشم . پسرکی که هنوز کوچک است و بی تجربه ...
ای کاش بشود تمام شعرهای کودکی را راستی راستی باور کرد ... می دانم ... می دانم حتی نوشتن اش را که همچون خاربوته ای در این بیابان بی پایان باید رویایی دانست .. رویایی که من تماشایش می کنم ..
آرام و با وقار می خرامد و در آستانه فرود می آید و همچون قاصدکی وجودش را ، این قطعات بهم پیوسته ی آشتی را به هوا می پراکند ...
برای خیال کردنش می خواهد درختی باشد . با دستانی برآمده و پر وسواس از تمام برگهایی که سبز می شود و سرخ . اما دستها همان دستهاست ... که اگر درختی باشم ریشه هایم بی انتها .... به پهنای خیالهای گاه و بی گاهم ...
نگاه می کنم ... نگاه را دوباره پرواز می دهم ... واژه گانی که در دستهای کسی نفوذ می کند .. چشم ها را ترانه ای می کنم .... می دانم ... می دانم .. که این راه بی نهایت ، تمنای مقصدی خواهد داشت ... تمنای آسمانی که بی قرار دوباره می بارد و می رویاند .. می رویاند و باز دوباره خورشید را در خیالش با سایه ای زرین می آفریند . خورشید خیابانی است با خانه هایی پر از آسمان و دستهایی که شوریده و سفید در پنجره هاش تکان می خورد ... تکان می دههد گلبرگهای گلدانهایش را باد ... و سایه ای اگر باشد ، دانه ای است که شعری را در بطن خویش می رویاند .
نگاه کن . صداها را در زمینه ای از فلز هر روزه . در شهر پر تلاطم تکرار شده از پوچی که اگر دستهایت را برای شکار خاطره ای خوش در هوا بگردانی هیچ نیست ... شهر فلزی سایه ها با مردمانی از جنس ستونهای خزنده . راستی به کجا می خرامد ؟ می دانی ؟ می دانم ؟
شبانه در بستر تب آلود دردی خزیدن و تحقیر ، تحقیر بی امان ثانیه ها که مسخره مان می کند .. این تقلای سودایی را .. ریشخندی بدون شکل ... ای کاش ... بشود دستها را ... با خیالی به رنگ هم هوایی ها در آسمان این شهر فلزی تکان داد ... در انتهای این خیابان ، رها از اسارت ستون ها ، شیدایی بود و زمان را مسخره کرد ...
برای خیال تنهایی که می آید و نگاهی که دیوارهای این شهر را ، شهر بی آسمان را ویران می کند.
نگاه کن . بندری متروک از انتظار را که ترانه ای به رنگ خاک و به طعم بی کران دریاهاش می خواند ... برای ستاره بودن آرزوی شهابی را در آسمانی داشتن تا آرزوی آرزویی بودن ... نشسته ایم . ایستاده ایم . بر روی این خیابان آهنی و تمام آدمها را از بریم ... آدمهایی که سایه شان ما را به یاد شبی می اندازد که تمام کابوسهایش را با دستی به رنگ سفید در دل آسمان پیوند داده ایم ..... نگاهم کن ... در چشم هایی که بی پروایی را هیچگاه نمی آموزد اما شوق پرواز در سر دارد .
می خندد. بی هیچ معنایی ، بار دیگر در خیال ناشناخته مسافری . غریب و نا آشنا ...
نگاهم کن. نگاه می کند . دیرزمانی نگاهم کن تا ترانه ای باشم . نگاه می کند . سرودی نیست . تمام آن خاطره ای که نیست. همچون رودی . که نیست . نهری شاید که می خرامد و در هزارتوی این شهر آهنی باز ترانه می خواند .... می خواند و عاشقانه راه بر خیالی می گشاید که تو باشی ....
کلمات .. کلمات ...کلمات ... کلمات .... که اگر اصوات نیز جادویی دارد یا ندارد این کلمات است که ما را احاطه می کند . که ما را اسیر می کند . که ما را پنهان می کند . و ما اسیر کلمات می شویم آنچنان که بند اسارت زمان را بر گردن خویش . هر لحظه ای اگر آفریده می شود ، باز می میرد .
چرا که کلمات ، ستارگان زمینی ی آدمهای این شهر می شود .
سکوت می کند . سکوت را با دستانش به سوی آسمان نشانه می برد ... سکوتی به رنگ سفید تا شاید از تن بی جان ساقه اش آسمان را دوباره در خویش بنشاند ... تا آبی کند این تنهایی ی پر هیاهو را .
رسم مراعات : کلمات : سکوت می کند و تنها بر نگاه خویش می خواند این خیال را.
خراب می شود . گفتا که خراب اولی...
ساده نیست . شوریدگی . من تمام آن کلمات بوده ام . بی کم و کاس . تا آنچه می گذرد آشکار کنم .
ساده است . کلمات را در کشاکش سکوتی با خویشتن ، این تن بی انکثار ترانه ساختن . نگاه می کند و هیچ نمی داند .
آتش است . در دستان نیلی اش این رقص آتش است که نشانش را بر آن خوابانیده است . نگاه می کند و تمنا دارد نگاهی را که
آتش است .
تا بعد .